…
۳
پست شده در : ۰۳-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized
من غلط کنم بار دیگه به آدمها بگویم میگذرد….غلط کنم بگویم آدمها میتوانند خوشحالیشان را پیدا کنند خودشان نمیخواهند.
من غلط کنم بار دیگه برای کسی در این دنیا نسخه بپیچم….
من سعی میکنم …من هر چه دست و پا میزنم بیشتر در باتلاق میروم
دست و پا زدن را متوقف میکنم باز هم فرو میروم.
پدر آوازکی میخواند …همان که بچگیم میخواند:
خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا! اما یکی خوشگل ما نمیشه …
دست به موهایم میکشد…پیشانیم را میبوسد . دندان به هم میفشارم از تلخیم کم کنم…پر نزنم و نروم…باز هم نمیتوانم! مثل پرنده کوچک زخمی مچاله میشوم از هر تماس.
من با همه وجود میخواستم لحظه هایی که کنارم باشند را…
من دلم میخواست با هم آشپزی گروهی کنیم …من دلم میخواست بگردانمشان. با هم گل بکاریم …برویم لب رودخانه قدم بزنیم …
من دلم میخواست بودنشان را حس کنم …بوی خوشش در مشامم بپیچد…خاطره اش جاودانه شود با لبخند…با خوشی …
روی پای مامان دراز شوم دست به موهایم بکشد. بخندیم…حرف بزنیم…برایش آشپزی کنم دست پخت دخترک مدعی را بخورد و ایرادی بگیرد شاید.
من نمیتوانم حتی یک لبخند تحویلشان بدهم…من تاب و تحمل شنیدن جمله طولانیتر از ۳ کلمه را ندارم…تحمل شنیدن هیچ صدایی ندارم
اعصابم پاره پاره میشود…تحمل شنیدن در مورد مسائل مسخره از نیامدن کارگری که در باغچه کار میکند تا سیاست روز تا مهمانی خانه بیساری را ندارم
دلم سکوت لایتناهی میخواهد…دلم بی خبری میخواهد…دلم فراموشی مطلق میخواهد…
از اینکه همه به من بگویند مواظب سلامتیت باش دیوانه میشوم….میدانم سلامتی ناقصی دارم. میدانم چه در انتظارم است…برایم مهم نیست…و بلد نیستم مواظبش باشم…
به گمانم امضا بی لیاقت ترین آدم دنیا
همیشه چیزها اون طوری که ما برنامه ریزی کردیم و توی رویاهامون تصور کردیم پیش نمی رن… امسال بعد از هرگز همۀ خانوادۀ من اینجا بودن، با هزارتا بدبختی مرخصی جور کردم و خونه کرایه کردم و … که یه سر بریم مسافرت که اونها هم یه جای قشنگ توی این کشور دیده باشن… با هزار امید راه افتادیم و تا پامون رو گذاشتیم از شهر بیرون شیشۀ ماشین مثل اینکه جنی شده باشه خرد خرد شد… آنچنان دست از پا درازتر و با اعصابهای خرد و ترسان و لرزان برگشتیم که نگو… با پیش پرداخت خونه هه و تعمیر ماشین و … خرجش هم به سلامتی بیشتر از خرج پیش بینی شدۀ سفر شد… مرخصی بدبخت من هم به درک واصل شد… خلاصه تا مدتها با یه من عسل نمی شد من رو خورد…
تو هم سخت نگیر… بد بیاری تو زندگی همه هست، گاهی که هی پشت سر هم پیش میان دیگه امان آدم رو می برن.
دقیقن همینه که میگی قصه گو جان…..بعد من به این نتیجه رسیدم نباید برنامه ریزی کنی …چون هیچ جوره امکان نداره از عهده غیر مترقبه ها بر بیایی ….