پست شده در : ۰۱-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما, پراکنده های ذهن من
آخ ….اون دختره با کولستومیش …با هموگلوبین پایین افتادش حواسمو پرت میکنه *
با اون اصرارش برای اینکه از شر بگش راحت شه!
همه هیجان این قسمت سریال هم باعث نمیشه حواسم کامل جمع شه .
خون براش پیدا شد؟ چه زود! چه خوش به حالش …
تعویق افتادن عملش واسه نبودن خون نبود! یا مثلن استبلر ! چه عجیب !
چرا مثلن مامانش رو نگه نداشتن آماده اگه خون پیدا نشه ؟
اون هوسش واسه غذا …واسه غذای جامد…واسه یه چیزیکه بجوئه …فقط ۲۴ ساعت هیچی نخورده بود ؟ چه عجیب بود! بعد با یه انما حل بود ؟!؟!
انما نمیدن…اون لولهه رو با یه عالمه مایع از تو کلوستمی یا ایلئوستمی میدنش تو …
یه بار ..دوبار نه …ده بار!!! …چرا اینهمه ؟
گفت پیتزا میخوام . دکترش گفت باشه ولی انما بعدش
گفت می ارزه …میخوام …دروغ چرا …به نظر منم می ارزه
اینجوری نبود که هم هیچی نخوره هم هی انما بگیره ! هی دل درد بگیره هی مورفین بگیره !
خوش اخلاق بود…جوک میگفت و هی شوخی میکرد با دکترش …فک کنم این خصوصیت با مرضهای روده میاد!
ضعیف بود …گریه ئو بود…نتونست خودش رو جمع کنه وقتیکه باید …از اینش بدم اومد…یکی مثل کریستینا که وقتی باید کاری کنه میکنه و حتی اگه لازم باشه تشر میاد ولی کم نمیاره …اشکشو میخوره و احساسش و ترسشو قایم میکنه و کارش رو میکنه …اون شخصیتش بیشتر میخوره با اون دختره ایلئوستومی دار که الان تو ذهن منه!
————————————————————————–
پ.ن. بعد از مدتها واقعن بعد از مدتها چون قرار بود منتظر انجام کاری بشم و کلن منتظر شدن خالی به من بد میگذره میشینم گریز آناتومی قسمت آخر این سیزن رو میبینم ..خوب با همین یه قسمت دستم اومد کی به کیه و باز کدوم رابطه ها شکسته و کدوم شکل گرفته…
*خب غیر یکی دو نفر خاص که شاید اینجا رو بخونن بقیه شاید ندونین چی میگم…زیاد ذهنتون رو اذیت نکنین …پراکنده های ذهن خودمه …جدی نگیرینش
**این قسمت سریال یه تلنگر بود واسه یه یاد آوری …هدفم نقد سریال یا بیان خوش اومدن یا نیومدن نبود.