پست شده در : ۱۵-بهمن-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : پراکنده های ذهن من
رابطه های آدمها را که نگاه میکنم عین عین همین منحنیهای ریاضی میماند.
معروفترین مدلهایش هم یکی از آنهاست که اول به یک نقطه عطف میرسد و بعد به یک ماکزیمم و بعد می افتد به سراشیبی و بعد عطف و بعد شاید منحنی افقی را قطع میکند.
این مدل تابع بدون عطفش با یک ماکزیمم هم هست .
ایده ال ترین شکل تابع آنست که بعد نقطه عطف تابع فزاینده بالا رود. بگذریم که این فزایندگی را عادت سبب شود یا هر علت دیگر. ولی به نظر من اکثریت با آن توابع ماکزیمم داریست که شروع به افتادن در مرحله نزولی کند بعد نقطه ماکزیمم. این توابع دردناکترین شکلند.
وقتی نقطه عطف را طی کردی و وقتی به اوج رسیدی …وقتی به آن ماکزیمم رسیدی در یک رابطه و طعمش را چشیدی افتادن در سیر نزولی فقط درد میشود و غصه . هی تکرار میشود لحظه لحظه خوبیها جلوی چشمت …هی خاطره ها جلوی چشمت راه میروند.
هی میگویی چطور شد که اینطور شد . چرا نماندم در آن اوج …کجای کار تقصیر من بود!
بعد هی میفتی به توجیه اینکه این حالت هم خوب است ولی چون آن نقطه را با شیب فزاینده تجربه کرده ای میدانی که به خودت دروغ میگویی و باز بیشتر دردت میگیرد.
آسان است در ریاضی تابع همیشه بالارونده تشخیص دادن. دارم فکر میکنم چطور در رابطه هایم تا به متغیرش نگاه میکنم بفهمم که گیر تابع ماکزیمم دار با عطف یا بی عطف نیفتم . سخت است سخت ….