داغ دل رومانس زده ما …

۱

پست شده در : ۱۳-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : موسیقی, پراکنده های ذهن من

هر وقت once را میشنوم  پر میشوم از حس گرم سرخوشی …دلم میخواهد همه رومانسی که به دلم میپاشد و همه حسهای خوب دیگرش  را  فریاد بزدم و شریک شوم  .از غلغلک دلم بگویم . بگویم  گرمی و  طراوت حس غریب را …همان حس دیر هنگام که هست و هم نیست …هم انکارش میکنم و هم نه … هم میخواهم باشد و هم نباشد …با موسیقی میگردم و از آن زیر درش می آورم و بعد نگاهی میکنم و مثل سیب ممنوعه پنهانش میکنم تا سر صبر گازش بزنم …دلم غنج میزند دوباره و دوباره بشنومش .

ولی این روزها  یک جایی آن ته مه ها هر چقدر هم سانتیمانتال میشوم و  رمانسم میزند بالا و هی میخواهم خوشحال شوم و هی میخواهم  گرم شوم و مست شوم  یاد این روزها از پس ذهنم میگذرد و انگار واجب و لازم است که به خودم همه آنهایی را که این چند وقته دغدغه شان شده دویدن دنبال حق مسلم و طبیعی را  یاد آور شوم …بعد دلم میگیرد و شادیم حرام می شود و پرت میشود یک گوشه و هی غمم میگیرد و می آیم و میچرخم میان این  خبرهای کوفتی و هی خبر میخوانم و هی جلوی خودم را میبگیرم که روی فیلمها کلیک نکنم که از بعد دیدن ناخود آگاه فیلم چشم بربستن ندا و حال خرابم دانستم من آدم دیدن این صحنه های خشونت واقعی نیستم …من ریز ریز میشوم و نابود با دیدن اینها …با تصور رد شدن ماشین از روی تن واقعی آدمها وای به حال دیدنش …از دیدن ضربه ها …خون راست راستکی پاشیدنها …

و لحظه رمانتیک و لپ گل انداخته ام یک دفعه جایش را با گوشه لب آویزان و قلب چنگ خورده و چشم تر عوض میکند …دیگر وانس را هم نمیشنوم و فکر میکنم به اینکه خوشحال بودن چقدر برای ما غریب است …چقدر همیشه بعد از آن یا همراه آن منتظریم که از آن کاسته شود …اگر منتظر هم نباشیم باز هم یک جوری همیشه چیزی بوده که از آن کاسته …

————————————————————————–
پ.ن. این دقیقا حس لحظه بود چند  روز پیش … بعدش گمونم از هرمس خوندم  حسهای شخصی رو بنویسین و نگه دارین تو این روزا …نوشته بودم و حالا پابلیشش کردم…

نظرات (۱)

این روزها اگه تو ایران باشی بیشتر میتونی بفهمی مردم حس و حال رومانس شدن و لپ گل انداختن رو کمتر پیدا می کنند. کی حال دیدن این صحنه ها رو داره.

نوشتن دیدگاه