پست شده در : ۲۰-آبان-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما, پراکنده های ذهن من
Sometimes you don’t know you have crossed a line until you already are in the other side. Of course by then it is too late!
———————————————–
این را مدتها پییش گوشه دفتر یادداشتم نوشته بودم . امروز چشمم بهش خورد و در وبلاگ گذاشتنم آمد. گمانم از دیالوگهای فیلم فیست او لاو بود. اگر مرجع را غلط دادم شرمنده…از عوارض زیاد شدن سن و اینها :دی
به گمانم باید قاب کرد و زد به دیوار این جمله را …با این توضیح که البت گهگاه لاین را کراس کردن با همه عوارض و عواقبش را عشق است! زندگی شاید همین باشد…
درود خدای فراسوی درد و رنج به شما.
به نظرم شما ادبیات شکسته به کار می برید
سخن های غربی به حد ملال آور می گویید
به خود بازگردیم، به خویشن. به سنن به آداب خود.
می خواهید بنده به جای جمله بالا صد جمله بسیار از تاریخ خودمان و از بزرگان خودمان بگویم و شما تعجب کنید؟
به تاریخ ایران بازگردیم.
جهانی شدن و غربی شدن یعنی به تمام معنا فرهنگ خود را از دست دادن، نمی دانم شما دهنوز به عمق جاجعه پی نبردید، شاید در آن تعقل نکردید و شاید هم تعقل کردید و آن را پسندیدید.
می خواهم بگویم می شود با کارهایی آسان از همین جا تغییراتی اساسی بوجود آورد. بدون کمک وزارت ارشاد! بدون کمک سپاه! بدون کمک رهبر! می شود. ما می توانیم ملتی بسازیم که این بار اما به جای تقلید و جای به باد سپردن فرهنگی محافظی سنگی شویم از آن، هر چند در جامعه ای فقیر و کوچک باشیم.. اما می توانیم شرفی نشان دهیم. عزتی.
بدرود و گاه نیک
میشه سنتون رو ذکر کنید؟
)) به جان تو من تو هر دو حالت میگم شاید همین باشد …هم خوب هم بد :دی
زندگی گاهی وقتها خیلی ساده زیبا میشه اما اون لحظه هایی که از زمین و زمان داره روسر آدم بلا میریزه مرد باید باشی و بگی زندگی شاید همین باشد.مگه نه؟
——————————————-
با منی جوجو جان ؟ وا…سن من رو میخوای چی کار خواهر