پست شده در : ۱۵-آبان-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما, هم فیلم بینی
*Spoiler Warning!
یک شب پاییزی بعد از غوطه خوردن بین تعریف با هم بودن و عادت و عشق و زندگی دیدن” شب های بلوبری من” پتو پیچ کنار شومینه میچسبد، به شرط آنکه پارتنر مربوطه فیلم بینی هم روند لایت و آرام فیلم را دوست داشته باشد و دنبال هیجان بیشتر نباشد. از آن فیلمهاست که آخرش میتواند احساست قلنبه شود و یادت بیاید زندگی همین است که میکنی و لاغیر! گاهی زیادی دنبال معنی و مفهوم و دلیل گشتن فقط غافلت میکند از لحظه ….غافلت میکند از همه انها که آرام و بی صدا دوست دارندت و میفهمندت و دلتنگت میشوند …نه که ارزشی در این خودبازبینی نباشد. همان بس که این گشت و گذار فیزیکی و معنوی ارزش حقیقتی که در خانه اول نهفته است و بعضا از آن غافلی را برایت پررنگ میکند.
میتوانی خودت را روان بسپاری به روند داستان هرچند پیش پیش حدس میزنی سولین بعد از شنیدن خبر مرگ آرنی بر ویرانه زندگیش اشک خواهد ریخت و الیزابت باز هم برای پای بلوبری و تعریف و بوسه دزدانه یا شاید مشتاقانه به کافه بازخواهد گشت …چون خودت را میبینی که همین میکنی که آنها کردند…حتی میدانی که لسلی به باقیمانده خاطره پدر چنگ خواهد انداخت. ولی هیچکدام از این دانستنها از ارزش اتفاق افتادنشان کم نمیکند چون زندگی من و تو و ما همین است و میدانیم که همین است …تنها چیزی که شاید نمیدانستی دور انداختن کلیدها بود…کلید ها و داستانها و گره های به گذشته … سکانسی که جرمی داستان کلیدها را با الیزابت شریک میشود بسیار دوست داشتم و سکانسی که سولین جای آرنی نشسته و مینوشد به سلامتی جاودانگی خاطره تنها گره اش به شهر خلوت لعنتی!
——————————————–
این با هم فیلم بینی بسیار ایده خوشمزه ای میباشد :دی منتظر فیلمهای بعدی !

حالا چرا این اسم را برای این فیلم گذاشتن .
شب بلوبری و یا شب آبی چه تشبیهی برای این داستان دارد?
من فیلم را ندیده ام .
—————————————
راستش بلوبری یه میوه است اینجا که یا همینجوری میخورنش یا باهاش پای بلوبری درست میکنن یا مربا یا هر چی …اینجا هم داستان تو کافه ای شروع میشه که همیشه بدون هیچ علتی پای بلوبری دست نخورده میمونه و الیزابت از اون میخوره و خیلی هم خوشش میاد…حالا اگر کلا تو فرهنگ اینجایی وجه تسمیه دیگه ای داره نمیدونم والله ….