ارسال شده به : ۰۴-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized
این روزها گاهی میدانم فحش خور ترین راننده دنیایم…
وقتی آدم خودش میداند و اعتراف میکند معلوم است که چه خبر است
بعد یک اس هولی بیاید کنارت و بوق را هم بگیرد بر سرت …
آن هم اینجا که بوق حکم فحش ناموس دارد
بعد یادت نباشد که این پدر و مادرند در ماشین …بعد تو با صدای بلند به طرف فحش ناموسی فارسی بدهی که هرگز در عمرت از دهانت خارج نشده
یعنی رویم نمیشود با پدر جان چشم در چشم شوم
..
و البته دیگر غلط کنم به ملت وقت رانندگی گیر بدهم…
شاید آن بیچاره هم مثلن اینقدر دلشکسته و دلگیر است از این عالم که نمیفهمد چه میکند
شاید هزار غم دارد و آن بوق و ناصبوری من مثل کوه خراب شود روی همه بدبختیهای دیگرش
چه میدانم….لابد به چنان عرفانی برسم آخر این روزها که کس ندیده !