۰

ارسال شده به : ۲۹-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

یک وقتهایی میشود که از بیداری به خواب پناه میبری که یادت برود و دور باشی و آرام باشی
وای به روزی که خوابت هم آشفته شود …دیگر نه میل بیداری هست نه آرامش خوابی که به آن پناه بری !
وای به روزی که از خوابیدن هم بترسی …
یادم باشد که این هم میگذرد ولی ….

۰

ارسال شده به : ۲۴-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

میگوید اگر میخواهی زودی مرخص بشوی و برویم خوب باش. نخواب…هر وقت می آید و میبیند تو خوابیده ای میگوید هنوز باید بمانید!

صدای پایش که می آید چشمم را باز میکنم . پرستار آخریست که شاید مسئول چک کردن علائم است و باید تایید کند رفتنمان را.

Damn!….آخر لباسش از بین این همه لباس و طرح دنیا باید تصویر دودو داشته باشد ؟!؟جای آن میشد لباس کفش دوزک دار تنش باشد .

یا هر چیز دیگر …مثلن پر از گلهای رنگی باشد …رنگین کمانی باشد. یا اصلن ساده باشد…دودو نباشد…داستانی نباشد….حواسم میرود وسط حرف زدنش به داستان روی لباسش…نصف حرفهایش را نمیشنوم…لابد روتین است…شنیدن ندارد! صدایش مهربان است…ولی حوصله شنیدنش  را ندارم…

سعی میکنم از روی تصاویر لباسش  سر و ته قصه اش را کنار هم بگذارم.

پسرک اسکیت برد را از زیر پای دخترک کشیده…

دخترک اشکی ست…

دودو می آید …دستش را میگیرد…برایش کتاب میخواند…لابد با هم کتاب میخوانند …از روی تصویر معلوم نیست

برایش توپ می اندازد…با هم موسیقی گوش میدهند…دخترک میخندد …

یک جا دودو یک جور باحالی پریده  روی سر پسرک…شاید برای اینکه تنبیه شود و دیگر اسکیت برد را از زیر پای کسی نکشد!

دخترک غش کرده از خنده…چقدر شاد است!

در یک تصویری هم دودو به دخترک گل داده ….قبل از اینکه تصویر را دنبال کنم صدایش داستان سازیم را پاره میکند

میگوید شیرین زیبایم همراهت رفته برای آوردن ویلچیر…ولی  هنوز فشارت پایین است …باید راه بروی و نیفتی…خوب

اگر چیزهای دیگری گفته نشنیده ام….از صدا و کلمات  مهربانش برای لعنت از خودم شرمنده میشوم…زورکی لبخند میزنم

میگویم خوبم …میتوانم راه بروم. میگوید امتحان میکنیم …

وسط ماجرای قدم زنان یک لحظه جلوی من میرود راه را باز کند که خرت و پرتهای آی وی من گیر نکند…پشت لباسش یک جایی دودو رفته …شاید پسرک دیگری اسکیت بردی از زیر پای دخترکی کشیده و دودو رفته؟ شاید دخترک پر توقعی کرده ؟ شاید کاری کرده و ندانسته و دودویش لج کرده و رفته !

دخترک نشسته …غمگین است…

لعنت…چشمم سیاه میشود…مجبور میشوم به تخت بغلی آویزان شوم …میگوید دیدی حاضر نیستی برای رفتن عزیزم ؟

میگویم پایم پیچید! میگوید اگر ضعف یا سرگیجه داری بهتر است راستش را به ما بگویی….میدانم دلت میخواهد زودتر بروی…

بگذار این سرم هم برود….حالت را بهتر میکند.

برمیگردیم …همراه برگشته با ویلچیر…پرستار مهربان دودو پوش با بساطش آنجاست …میگوید کمی دیگر زمان میدهیم …

جرات نمیکنم به همراه بگویم گیج رفته ام…حوصله اش رفته…میخواهد که برویم…خودم هم ….

بار دیگر بعد از تمام شدن سرم که می آید همه نیرویم را جمع میکنم…به پیرهنش نگاه نمیکنم که باز داستان سازی حواسم را پرت نکند!

میگوید باید رنگ را به آن لپهایت برگردانیم…خنده ام میگیرد…به همراه میگویم نیشگون بگیر از لپم بلکه قرمز شود…

شانس آورده ام قبلش یک رژ روی لبم کوبانده ام…وگرنه که باید یک لبی هم میگرفت تا لبم رنگی شود!

بالاخره رضایت میدهد خانوم پرستار … توی ماشین خواب میروم…تصاویر پیرهن پرستار مهربان گیر دهنده جلوی چشمم زنده میشوند و گرم میشوند…

آدم میشوند…دودویش نمیرود…دخترک میخندد….دلم نمیخواهد بیدار شوم …خوابش شیرین است…گرم است …مهربان است…

میرسیم…باز میخوابم…باز دلم میخواهد خواب ببینم…باز هم میبینم….خوابیدن را دوست تر میدارم….

بالاخره بیدارم…مجبورم بیدار باشم…برای دل آدمهای خانه هم که شده باید بیدار باشم…

اگر مثلن به جای دودو کفش دوزک بود چی خواب میدیدم؟ یا مثلن گلهای رنگی …یا رنگین کمان….

دودویش در واقعیت دخترک را گذاشته و رفته…اصلن پرستارها نباید لباسهای داستان دار بپوشند…اگر میپوشند لااقل داستانشان باید هپی اندینگ داشته باشد…چون مریضهای رویا پرداز بعد از بیهوشی حالشان خراب میشود اگر آخر داستان مهربان نباشد…گرم نباشد…

بعد خواب دیدن و اختراع آخر داستان هم کمکی به حالشان نمیکند…چون بیدار میشوند و یادشان می آید دخترک غمگین را…که دلشان فشرده میشود و غصه شان میشود… یادشان می آید در آخرین تصویر با خودشان فکر کرده اند اگر دودویش زیر آن درز لباس خانوم پرستار برنگشته باشد پیش دخترک باید از بین کاراکترهای مهربون کارتونی حذف شود….آدمها ممکن است نامهربان باشند و لجباز…نشنوند…نخواهند که بشنوند…محاکمه کنند…نبخشند…بروند… بروند و نفهمند و ندانند و مهم نباشد برایشان چه کرده اند! ولی کاراکترهای  کارتونی لااقل باید مهربان باشند….

۰

ارسال شده به : ۰۸-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

لازمه بشینم یه گوشه و به همه سالهای گذشته نگاه کنم…یادم بیاد همه اون چیزهایی که آرزوی گذشته بودن و حالا محقق شدن …شاید خوشحال تر شم…شاید قدر این روزها رو بهتر بدونم .
اعتراف میکنم مدتیه آدم خوشحال قدیم نیستم …کم بوده و عجیب بوده چیزهای که از ته دل خوشحالم کرده تو سال گذشته .
از خودم ناراحتم بابت تموم نکردن یک کاری که همه تقصیرش به کم کاری خودم برنمیگرده…ولی شاید تلاش بیشتری از طرف من هم لازم بوده !
ولی از همه اینها گذشته خود جدیدم رو دوست ندارم . من آدمی نبودم که عنان احساس از کف بدم . آدم عقل بودم همیشه ! تو سال جدید بر عکس بودم …بر عکس بودنش شادم نکرده !
بیشتر ناراحتم کرده….انتظارم رو بالا برده …دلگیرم کرده خیلی وقتها ….
امیدوارم بتونم بر حس نا خوشحالیم غلبه کنم ….

روزی برای خودم!

۱

ارسال شده به : ۰۷-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

چرا وسط این همه خوبی کور و کر شدم ؟؟؟ بی حس شدم…دلم فقط چیزی رو میخواد که نیست…انگار نه انگار به همه چیزهای خوبه دیگه….
یک دفعه تلخ شدم…نمیدونم بذارم به پای مرض یکشنبه عصرها یا به پای چی !
قراره روزم باشه و خوشحال باشم. بهتره سعی کنم…