ارسال شده به : ۲۵-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized, فیلم و سینما
یه چند روز نبودیم چه خبرها که نشد …خوشحالم همراه با نزدیک شدن مراسم گلدن گلوب امسال در گودر و وبلاگستان هم کلی خبر فیلمیه.
خیلی فکر کردم چه جوری انتخاب کنم … ده فیلم برای ده سال خیلی کمه خوب ! میدونم یه جوری این تعدادی که نوشتم قانون بازی و در نتیجه انتخاب برتر رو که نتیجه این بازیه به هم میزنه ولی بیشتر از این نتونستم خلاصه کنم. تو هر سال دو تا از فیلمهایی که از همه بیشتر دوست داشتم رو نام بردم …پرواضح است که برگزیدن دو تا هم خیلی سخت بود. سعی کردم به لیستهایی که گهگاه نگه داشتم و برای بعضی سالها لیستهای بقیه رو چک کنم . یه نگاه هم به آی ام دی بی برای یاد آوری اسمها …فیلمهایی رو انخاب کردم که به وضوح اثرشون رو برای همیشه تو ذهنم هک کردند. البته که گهگاه مثلن فیلمی رو دوست داشتم و چون همه گفته بودن و من دلم میخواست یادی از فیلم دیگری هم در اون سال بشه اون دیگری رو نوشتم
برای سال ۲۰۰۹ فقط اوتار رو نام بردم .تجربه دیدن سه بعدیش باعث شد از فیلمهای به یاد موندنی بشه برام . در غیر اینصورت شاید در لیست امروزم جا نمگرفت. چند فیلم دیگه در سال ۲۰۰۹ هست که هنوز ندیدم . برای همین فقط یک انتخاب رو در این سال نوشتم.گمونم The Road انتخاب بعدیم باشه !
به هر حال اینم لیست من :
۲۰۰۰
2001
2002
2003
2004
2005
2006
2007
2008
2009
ارسال شده به : ۱۳-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : موسیقی, پراکنده های ذهن من
هر وقت once را میشنوم پر میشوم از حس گرم سرخوشی …دلم میخواهد همه رومانسی که به دلم میپاشد و همه حسهای خوب دیگرش را فریاد بزدم و شریک شوم .از غلغلک دلم بگویم . بگویم گرمی و طراوت حس غریب را …همان حس دیر هنگام که هست و هم نیست …هم انکارش میکنم و هم نه … هم میخواهم باشد و هم نباشد …با موسیقی میگردم و از آن زیر درش می آورم و بعد نگاهی میکنم و مثل سیب ممنوعه پنهانش میکنم تا سر صبر گازش بزنم …دلم غنج میزند دوباره و دوباره بشنومش .
ولی این روزها یک جایی آن ته مه ها هر چقدر هم سانتیمانتال میشوم و رمانسم میزند بالا و هی میخواهم خوشحال شوم و هی میخواهم گرم شوم و مست شوم یاد این روزها از پس ذهنم میگذرد و انگار واجب و لازم است که به خودم همه آنهایی را که این چند وقته دغدغه شان شده دویدن دنبال حق مسلم و طبیعی را یاد آور شوم …بعد دلم میگیرد و شادیم حرام می شود و پرت میشود یک گوشه و هی غمم میگیرد و می آیم و میچرخم میان این خبرهای کوفتی و هی خبر میخوانم و هی جلوی خودم را میبگیرم که روی فیلمها کلیک نکنم که از بعد دیدن ناخود آگاه فیلم چشم بربستن ندا و حال خرابم دانستم من آدم دیدن این صحنه های خشونت واقعی نیستم …من ریز ریز میشوم و نابود با دیدن اینها …با تصور رد شدن ماشین از روی تن واقعی آدمها وای به حال دیدنش …از دیدن ضربه ها …خون راست راستکی پاشیدنها …
و لحظه رمانتیک و لپ گل انداخته ام یک دفعه جایش را با گوشه لب آویزان و قلب چنگ خورده و چشم تر عوض میکند …دیگر وانس را هم نمیشنوم و فکر میکنم به اینکه خوشحال بودن چقدر برای ما غریب است …چقدر همیشه بعد از آن یا همراه آن منتظریم که از آن کاسته شود …اگر منتظر هم نباشیم باز هم یک جوری همیشه چیزی بوده که از آن کاسته …
————————————————————————–
پ.ن. این دقیقا حس لحظه بود چند روز پیش … بعدش گمونم از هرمس خوندم حسهای شخصی رو بنویسین و نگه دارین تو این روزا …نوشته بودم و حالا پابلیشش کردم…
ارسال شده به : ۱۲-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized, پراکنده های ذهن من
قدیما بعد هر مسافرت و مهمونی همیشه مامان میگفت هیچ جا خونه آدم نمیشه …بگذریم که آی لجم در میومد…
فعلن مجازن میگم هیچ جا خونه آدم نمیشه …نه واسه اینکه مثلن دلم نمیخواد جای دیگه بنویسم …ولی مثلن نمیشه وسط هاگیر واگیر بیانیه و این همه جریان و اینا من بیام غر بزنم که فامیل عزیز …دوست عزیز …همه عزیزان …محض اون خدایی که قبول دارین قبل از اینکه تلفن راه دور بزنید به یه ور دیگه کره خاکی اون ساعت رو یه نگاه بکنین یه محاسبه انجام بدین که اون بدبختا ساعتشون چنده ؟ که آدما زهره ترک نشن نصفه شب …از خواب دو هزار متر نپرن بعد اصلن دهنشون باز نشه وقت حرف زدن ، بعد به شما بربخوره که این همه از ایران بهش زنگ زدیم شعور اجتماعی نداره یا تحویل نمیگیره یا خودشو میگره یا فلان دماغ شده یا هر چی …بعد نفر بغل دستیت میگه خوب گوشی رو بر نمیداشتی خوووووب …راه حل جان … بابا وقتی این هار هار تلفن میره بالا و تو سه متر از خواب میپری مطمئن باش مغزت اینقدر کامل کار نمیکنه که بفهمی چی کار داری میکنی ! همین که مثلن کنترل کردی نرفتی رو کانال بد و بیراه گفتن ایول داره …بعد هم که وقتی پاشدی دیگه برمیداری اون صاب مرده رو دیگه!
بعد از همه بدتر اینه که وقتی ساعت ناجور این تلفنه زنگ میخوره من نمیدونم آدم چرا دلشوره میگیره …من آدم نشدم بعد این چند سال با اینکه میدونم بعضی تلفن کننده ها محاسبه ساعت و اینا ندارن …انسان خر که شاخ و دم نداره (توهین نشه – خودمو میگم با این مدل دلشوره های بی خودیم ! )
بعد من الان یه عالمه صحبت دیگه دارم که اینجا هم نوشتنم نمیاد …زندگیه داریم ؟
ارسال شده به : ۰۶-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : فیلم و سینما, پراکنده های ذهن من
If I may choose between righteous and peace, I will choose righteous*
در نگاه اول عجیب است وقتی به قولی صلح باعدالت ** تضاد داشته باشد و مجبور باشی که انتخابی انجام دهی بین این دو . جنگهای دنیا لااقل امروزه به ادعای برقراری صلح جهانی به پا شده و وقتی از بیرون نگاه میکنی دردت میگیرد از این همه بهایی که پرداخته میشود به اسم و رسم برقراری صلح و در واقع در رویارویی با صلح. شاید با این توجیه که عدالت بر صلح تقدم دارد!
واقعیت تلخ دنیا و تاریخ این است که همیشه و همیشه باید در نهایت هزینه خیلی خیلی سنگینی پرداخت شود از سوی کسانی که بدیهی ترین خوبی ها را حمایت میکنند و در مقابل قدرت غالب بدیها می ایستند. وقتی تاریخ را ورق میزنی آنقدر تاریکیها واضح است که میپرسی مگر میشود این همه کور بود و ندید و چگونه است که چنین واضح آدمها به بدی اجازه رشد دادند و شاید هم آگاهانه و نا آگاهانه پر و بالش دادند آنقدر که قوی شد و پا گرفت و به اسم عدالت تعریف شده در چارچوب خودش آرامش و صلح را لگد کوب کرد. آنوقت است که رویارویی این دو مقوله معنا می یابد. دردناک اینست که درستی و عدالت را سیستمها و قدرت های غالب تعریف میکنند ولی صلح یک مفهوم ثابت است که در طول زمان و مکان تعریفش غیر قابل تغییر است و آنوقت آدمها به خود اجازه میدهند که عدالت تعریف شده در نظام مورد قبولشان را بر صلح ترجیح دهند. دردناکتر بهایی است که باید پرداخته شود و نسلهایی که فنا شود و خونهایی که بریزد تا صلح و آرامش را برگرداند. ولی قبل از بازگشتش باز هم یک عدالت تعریفی جدید می آید و چرخه از یک جای کار با ما یا بی ما تکرار میشود.
—————————————————-
*این جمله در صحنه ای گذرا از فیلم Lions for Lambs به چشمم خورد. البته که فیلم را ندیدم ولی همین جمله بس که ذهنم درگیر شود.
** Righteous را عدالت معنی کردم . نمیدانم معادل خوبی به کار برده ام یا نه .
