<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>یکی از این روزها...</title>
	<atom:link href="http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://1ofthesedays.com/blog</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 06:35:20 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>Let&#8217;s call it an Action Plan!</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=918</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=918#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 May 2012 06:22:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=918</guid>
		<description><![CDATA[لابد فرق نمیکرد  که در تاریخ ثبت کنم یا برای خودم خط و نشان بکشم یا اصلن چقدر انتظار بکشم! از روزی که از کویر وحشت گذشتم به یک کویر دیگر افتادم! بعله! شلتاق نزدم و خودم میدانم! بریده ام به حد وحشتناک! و این روزهای احمقانه را پایانی نیست. گاهی با همه وجود آرزو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>لابد فرق نمیکرد  که در تاریخ ثبت کنم یا برای خودم خط و نشان بکشم یا اصلن چقدر انتظار بکشم! از روزی که از کویر وحشت گذشتم به یک کویر دیگر افتادم! بعله! شلتاق نزدم و خودم میدانم! بریده ام به حد وحشتناک! و این روزهای احمقانه را پایانی نیست. گاهی با همه وجود آرزو میکنم از برق کشیده شوم یک دفعه! یا اصلن به یک کره دیگر پرتاب شوم که اثری از نگرانیهای فعلیم در آنجا نباشد! اصلن شروع کنم حتی مثل انسانهای اولیه زندگی کنم&#8230;ولی هیچ ارتباط و کانکشنی نداشته باشم با اینی که هستم! نمیدانم&#8230;درمان این وضعیت دردناک شاید به این سختیها به نظر نیاید! دورادور آدمها میگویند راه حلش آسان است! کاری ندارد که!  کوییت کن! ولی احمقانه دارم دست و پا میزنم! دست و پا زدن عبثی که میدانم هر لحظه ممکن است توانم تمام شود غرق شوم! یک چیزی گوشه مغزم وز وز میکند من آدم نصفه رها کردن نیستم! نباید رها کنم!</p>
<p>روزهای خوشحالی نیست. همه چیز خوب است و آسمان آبی و هوا بهاری. ولی رد پایی از خوشحالی نیست! شده ام مثل پطرس احمق (!) و روبرویم یک سد است و البته نه یک سوراخ&#8230;با صدها سوراخ&#8230;و من فقط ده انگشت دارم! دستم را بکشم بیرون همه جا را آب برمیدارد! دستم را نگه دارم باز هم بالاخره آب همه جا را میبرد&#8230;گیریم چند دقیقه ای دیرتر!</p>
<p>این چند خط را نوشتم که بگویم زنده ام! هنوز دوستانی هستند که گاهی یادم میکنند که شرمنده رویشانم! حتمن سر فرصت جواب ایمیلها را خواهم داد!</p>
<p>گویند اکشن پلن بگذارید اگر میخواهید یک کار انجام دهید! اکشن پلن من اینست که بیایم هفته ای یک پست پیزوری اینجا بگذارم و بگویم من هنوز هم نفس میکشم! باشد که دلم خوش شود غیر از کار و کار و کار از کله صبح تا ده شب یک فعالیت غیر کاری هم میکنم مثلن !!!! حالا ببینم و تعریف کنم ! فعلن که شده ام یک موجود تک بعدی مزخرف ورکوهولیک !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=918</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=915</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=915#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 22:07:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=915</guid>
		<description><![CDATA[اگر از کویر وحشت به سلامتی گذشتم میام اینجا شلتاق میزنم یه وضعی ! برای ثبت در تاریخ بود این &#8230;همین!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر از کویر وحشت به سلامتی گذشتم میام اینجا شلتاق میزنم یه وضعی ! برای ثبت در تاریخ بود این &#8230;همین!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=915</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهاریه !</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=912</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=912#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 06:34:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=912</guid>
		<description><![CDATA[بوی بهار بیشتر از همیشه پیچیده! چند سال اخیر من در این گوشه شمالی دنیا، یک مفهوم سمبولیک بوده  تا یک بهار واقعی .  ولی امسال آب و هوا یاری کرده و بوی بهار موج میزند در فضا. حالا گیریم که اینقدر گرفتارم و مشغول که هنوز آب و جاروی سالانه خاص بهار نکرده ام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بوی بهار بیشتر از همیشه پیچیده! چند سال اخیر من در این گوشه شمالی دنیا، یک مفهوم سمبولیک بوده  تا یک بهار واقعی .  ولی امسال آب و هوا یاری کرده و بوی بهار موج میزند در فضا. حالا گیریم که اینقدر گرفتارم و مشغول که هنوز آب و جاروی سالانه خاص بهار نکرده ام و گیرم آن قدر گرفتارترم تا بعد از سیزده به در که از حالا افتاده ام به دلشوره. گیرم که مثل همیشه بهاریه ام جاری نمیشود بر نوک انگشتانم! ولی خب &#8230;مینویسم که یادم باشد. سال عجیب و شلوغی بود. ولی شلوغیهایش ناراضیم نکرد!</p>
<p>پوست انداختم این یکی دو سال . شدم یک آدم نو و متفاوت و باید از اول خود شناسی کنم ! گاهی باورم نمیشود چقدر متفاوت است  این آدم با آدم قبل. بیخود گفته اند آدمها عوض نمیشوند! من عوض شده ام و خودم این را به وضوح میبینم. حالا گیریم که این عوض شدن در راستای ناگزیرها و اتفاقات زندگی بوده! تنها چیزی که در من ثابت مانده یا بهتر است بگویم لااقل هنوز یکسان مانده اینست که  هنوز دلخوری در دلم طولانی نمیماند! هنوز معتقدم زندگی کوتاهتر از این حرفهاست که آدم دلخور باقی بماند! ولی چه فایده! وقتی آدمهای اطراف آدم این شکلی فکر نکنند. ناگزیر این بهترین خصیصه یک آدم نمیتواند باشد. چون اکثر موارد حسرت دوباره درست کردن و جمع کردن آبهای ریخته به دل آدم میماند!</p>
<p>مدتهاست پر شده ام از بی اعتمادی و حساسیتهای تازه! تند تند دلخور شدنهایم اذیتم میکنند گیریم که دیری نپایند. دیگر دنیا را به زیبایی قدیمم نمیبینم و لابد این خصیصه سن و سال است!</p>
<p>اعتراف میکنم من همیشه شاد قدیم مدتهای مدیدیست از ته دل شاد نبوده ! این غصه دارترین تغییرم بوده! و قصد دارم تا میتوانم مبارزه کنم و بشوم همان آدم سابق. من همیشه به صورت تلخی ها و مشکلات خندیده ام و باید یادم بیایید این دوباره خندیدنها ! از ته دل خندیدنها! باید یادم بیاید به سخره گرفتن تلخیها و از ته ته دل شاد بودنها! فقط مشکل اینجاست که نمیدانم این هم تغییر سن و سال است یا میشود یک جوری رفع و رجوعش کرد!</p>
<p>اینها را نوشتم یادم بماند تغییرات را در آستانه یک نو شدن تازه! و اینکه وجدانم را آسوده کنم از اینکه لااقل اسم بهار را اینجا آورده ام حتی اگر هنوز خانه شکل بهار ندارد! دروغ چرا&#8230;.سبزه ای دارم و رفته ام تا توانسته ام گل خریده ام که باور کنم بهار پایش را از پشت در خانه تو خواهد گذاشت!  پس فردا شب که  بهار برسد و در بزند آماده ترم. دلم شادی میخواهد. دلم دل خوش میخواهد. ای بهار &#8230;مثل همیشه برایم تازه شدن بیاور&#8230;برایم دل خوش بیاور &#8230;.   برای همه دل خوش بیاور&#8230;</p>
<p>نوروزتان پیروز و هر روزتان شاد. شاد شاد&#8230;.</p>
<p>سالی پر بار در پیش رو داشته باشید.</p>
<p>پ.ن. پررنگ ترین خاطره سالی که گذشت سفر کوتاه اخیرم بود که نازنین دوستی از همین دنیای مجازی آنقدر رنگ و بوی زیبا به آن بخشید که تا عمر دارم از بهترینهای عمرم خواهد بود. متاسفانه فرصتی نشد بیایم از آن خنده های شادمانه که چند سالی بود فراموشم شده بود بنویسم. ولی این تجربه برای من تاییدی بود بر اینکه اولین قضاوت در مورد آدمها معمولن درست ترین است. مرجان نازنین &#8230;.ممنون برای همه اوقات خوشی که برایم تدارک دیدی. برایت بهترینها را آرزو دارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=912</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>OLDBOY</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=898</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=898#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Feb 2012 22:32:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم و سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=898</guid>
		<description><![CDATA[نمیدانم از کجا شروع کنم حتی !  از کینه توزی؟ از انتقام؟ از عشق شاید که  میبایست با چنگ و دندان از لابلای داستان بیرون کشیدش ولی اگرچه که چون سرکلاف گم شده ای پیدا کردنش سخت است حضورش را نمیتوان منکر شد؟ از حس حمله مورچه ای وقتی وجودت در اوج تنهایی اجتماع را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدانم از کجا شروع کنم حتی !  از کینه توزی؟ از انتقام؟ از عشق شاید که  میبایست با چنگ و دندان از لابلای داستان بیرون کشیدش ولی اگرچه که چون سرکلاف گم شده ای پیدا کردنش سخت است حضورش را نمیتوان منکر شد؟ از حس حمله مورچه ای وقتی وجودت در اوج تنهایی اجتماع را فریاد میکند ؟ اینکه کنجکاوی و دانستن پاسخ سوال  مهمتر است یا رها کردن و ارضای درونی با انقام گیری؟ از سمبلها بگویم؟ از وجه تسمیه  دنیای آقای چان ووک پارک با دنیای ما؟ از اینکه چطور  اعماق تاریکی درونی انسان را به نصویر کشیده؟ از اینکه رسد آدمی به جایی که حاضر است درد ابدی به تن بخرد و عشق واقعی قربانی نکند؟</p>
<p><a rel="attachment wp-att-901" href="http://1ofthesedays.com/blog/?attachment_id=901"><img class="aligncenter size-medium wp-image-901" title="oldboy2" src="http://1ofthesedays.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/oldboy2-225x300.jpg" alt="oldboy2" width="225" height="300" /></a></p>
<p>یا شاید باز هم اضافه کنم به لیستهای انتظارم که یکی از این روزها یکی دیگر بیاید بردارد بنویسد که چطور لایه لایه آقای چان ووک پارک از درون انسان لایه برداری میکند و بعد بدون هیچ حفاظی روبرویت میکند با تاریکیهای اعماق وجودیشان؟ بنویسد از اینکه میمانی بهت زده که لذت انتقام را بخواهی یا زوال در یک زندگی قانونمند که در آن بی شک باید پی تلخی تماشای بی عدالتی های ناچار گونه اش را بر تن بمالی! در این دنیای تاریک بی رنگ واقعی تر از واقعی&#8230;در دنیای بی طعم که لذت همراهی در آن  مفهومش را از دست داده  و تنها دلیل زنده بودن &#8211; تنها دلیل بودن &#8211; در آن تماشای زجر آدمیان دیگر است! دنیایی که در آن حتی سبز هم بی طراوت است!</p>
<p>راستش بهتر است از هیچ جا شروع نکنم&#8230;اصلن نگویم و فقط پیشنهاد کنم اگر اعصابش را دارید بنشینید و<a title=" این روایت متفاوت از انتقام" href="http://www.imdb.com/title/tt0364569/" target="_blank"> این روایت متفاوت از انتقام</a> را ببینید!  فقط یک چیز را بگویم که تجربه زندگی در این دنیای تاریک بی رنگمایه -حالا گیریم  که گاهی هالوسینیشن رنگ به سخره میگیردمان &#8211; به من یکی یاد داده دانستن با درد ابدی همراه است! آخ باز رسیدم به این حقیقت تلخ تلخ تلخ که ندانی شادان تری!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=898</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در راه اسکار ۲۰۱۲</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=889</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=889#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Feb 2012 06:50:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[فیلم و سینما]]></category>
		<category><![CDATA[هیوگو ، آرتیست ، اسکار 2012]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=889</guid>
		<description><![CDATA[آقای اسکورسیزی  فرمودند  که باید گذشته را جورید و قاب کرد&#8230;آن هم یک قاب زیبای دست ساز که چشم را خیره کند  و گذاشت  پشت شیشه  و بعد با احترام تمام قد در برابرش ایستاد ، کلاه را از سر برداشت و به پدید آورنده گذشته تعظیم کرد. جسارت و تهورش را در زمان خودش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقای اسکورسیزی  فرمودند  که باید گذشته را جورید و قاب کرد&#8230;آن هم یک قاب زیبای دست ساز که چشم را خیره کند  و گذاشت  پشت شیشه  و بعد با احترام تمام قد در برابرش ایستاد ، کلاه را از سر برداشت و به پدید آورنده گذشته تعظیم کرد. جسارت و تهورش را در زمان خودش ستود و بعد همانطور با تعظیم چند قدم به عقب رفت و برگشت و مشغول خلق آینده با تمام قوا شد! البته یادآور میشوند که پیشگامان در خاطر میمانند حتی اگر در غبار گذر زمان و جنگ از نظرها گم شده باشند!حتی اگر صاحب گذشته آن را انکار کند! بالاخره یک ناجی باید پیدا شود که تنها دلیل وجودیش کاویدن و پررنگ کردن گذشته است &#8230;آنوقت آدمها یادشان می آید حتی در اوج مشغولیت آینده سازی باید جایی برای ستایش پیشگامان باقی گذاشت! باید از آنها درس گرفت ولی با حداکثر قوا به سوی آینده تاخت!</p>
<p><a rel="attachment wp-att-890" href="http://1ofthesedays.com/blog/?attachment_id=890"><img class="aligncenter size-medium wp-image-890" title="Hugo Cabret Character Poster (3)" src="http://1ofthesedays.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/Hugo-Cabret-Character-Poster-3-225x300.jpg" alt="Hugo Cabret Character Poster (3)" width="225" height="300" /></a></p>
<p>آقای هازاناویسیوس (حالا دارم با همه تلاش سعی میکنم اسم ایشان را به فارسی بنویسم)  گفتند گذشته هنوز آنقدر بزرگ است که میتوان در سال ۲۰۱۲ بیننده را یک ساعت و نیم میخکوب پای یک فیلم صامت نشاند!  قاب دست ساز پرکار ضروری نیست. باید آنرا همانطور که هست جلوی چشم گذاشت. گذشته خودش حرف میزند. ولی در آخر معترف میشوند از حرکت رو به جلو نباید غافل شد. چون گذشته به خودی خود رو به فناست.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-891" href="http://1ofthesedays.com/blog/?attachment_id=891"><img class="aligncenter size-medium wp-image-891" title="The_Artist_2095656c" src="http://1ofthesedays.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/The_Artist_2095656c-300x187.jpg" alt="The_Artist_2095656c" width="300" height="187" /></a></p>
<p>و در آخر هر دو بر درد صاحبان گذشته اذعان دارند! گیریم که بالاخره صاحبان گذشته انکار آن را به کناری بگذارند و حتی بعضن به اجبار همراه آینده شوند!</p>
<p>لابد یکی از این روزها یکی میآید و هر دو دیدگاه را در مورد بزرگداشت گذشته مقایسه میکند و میگوید که کدامشان راست تر گفته اند! تا آن موقع من میگویم مهم اینست که گذشته یک جوری دست در آینده داشته  و دارد و خواهد داشت! حالا گیریم یک وقتی یک آدمی تصمیم بگیرد گذشته را بسوزاند و محو کند و نابود کند! گذشته حتی اگر بسوزد باز انرژی میشود! لازم نیست که بگویم انرژی هم هنوز وجود دارد و نمیتوان منکر وجودش شد!</p>
<p>راستش را بگویم  اولین اسکاریست که گیر کرده دلم پیش هر دو فیلم. آقای اسکورسیزی که جای خود را دارند! ولی خب نشستن و پلک نزدن پای یک فیلم صامت را هم نمیتوان به راحتی از کنارش گذشت! و لابد باید دست از تعصب بابت آرزوی برنده شدن آقای اسکورسیزی بردارم و اعتراف کنم مهم  نیست چه کسی برنده باشد ! مهمتر اینست که امسال دو شاهکار را به تماشا نشستیم &#8230;.</p>
<p>**** از اینجای این نوشته ممکن است قسمتهایی از داستان دو فیلم را آشکار کند. چنانچه فیلمها را ندیده اید و مایل نیستید که داستان را پیش از دیدن بدانید شاید بهتر باشد این قسمت نوشته را نخوانید.</p>
<p>از کل مبحث برگشت به دوران  گذشته و ادای احترام به عصر آغازین هنر هفتم که محور اصلی هر دو فیلم بود که بگذرم اولین چیزی که به نظرم آمد المانهای بسیار شبیه علیرغم تکنیک کاملن متفاوت بین  این دو فیلم بود! مثلن &#8230;مثلن همین آدم ناجی گذشته! حالا گیریم که یکی راست و مستقیم گفت و ما شنفتیم  که هر آدمی دلیلی بر وجودش است! آن دیگر  این را بدون گفتن ثابت کرد! باور به اینکه تصادف باعث اتفاق فعلی گشته ؛ ولی در عمل جبر است که در حال القای خود بر آدمیان است!</p>
<p>هیوگو جوان دست بر قضا صاحب آدم کوکی شده و اذعان دارد که هنوز نمیفهمد چرا پدر را از دست داده است.  در حالی که با زندگی دست و پنجه نرم میکند و برای این دنیای بی رحم خیلی کوچک است ولی همه امیدش تعمیر آدم کوکی و کشف رازیست که از پدرش بر جا مانده. هر شب در خلوت خود از بالای ساعت به دور دستها خیره میشود و میخواهد بداند راز وجودیش چیست!</p>
<p>دخترکی که کسی او را نمیشناسد و او هم یک هیچ کس در این دنیای نه چندان مهربان است  که با یک تصادف پایش به دنیای سینما باز میشود! و مهم این است که آن لحظه &#8230;آن لحظه خاص باید دفترچه به زمین  افتد  تا بهانه ای شود که جرج ولنتاین خال گوشه لب را به او اهدا کند و او یک اکترس متمایز شود برای همیشه!</p>
<p>در هر دو فیلم آتش نقش مهمی بازی میکند! پسرک  پدرش را در آتش  سوزی از دست داده! تمامی فیلمهای جرج ملیس در آتش ذوب شده اند و جرج ولنتاین خودش همه فیلمهایش را به آتش کشیده . آتش نفرت از فراموشی باعث شده که هر د و &#8220;جرج &#8220;با همه قوا منکر وجود گذشته شوند و مانع از ورود آینده به دنیایشان شوند! هر دو فیلم به تلخی روزگار و البته عبور هنر هفتم از سراشیب البته یکی جنگ و دیگری رکود بزرگ اشاره داشتند. در هر دو یک کاراکتر زن ناجی خودنمایی میکرد که هر دو از نقش خود در رقم زدن آینده مطمئن نبودند. حتی وجود یک سگ در هر دوی این فیلمها مشترک است!</p>
<p>یکی از این روزها باید یک یک نفر بیاید و بنویسد از شباهتها و تفاوتهای این دو و نشانه شکافی کند حتمن&#8230;.باز تا آن موقع  به نظر من  تنها تفاوت این دو فیلم و این دودنیا یکی همان ساخت قاب برای گذشته بود و تفاوت دیگر این بود که تاکید گذر بی رحم زمان با دو شیوه متفاوت اعلام گشته بود. در هیوگو هیولا ساعتی که پسرک مسئول تنظیم  آن بود این حس را هر لحظه و مستقیم القا میکرد و در آرتیست همینکه میدانی نشسته ایم و داریم به  سینمای مورد ستایش پدرانمان نگاه میکنیم گذر زمان را غیر مستقیم معترف میشویم! ولی به گمانم  ساعت بزرگ و همراهیش با سینمای سه بعدی امروزی این حس  بولدتر و بی رحمتر القا میشد!</p>
<p>باشد که اگر ندیده اید تا ۲۷ فوریه ببینید و لذت ببرید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=889</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نجات یافتگان ملانکولیا</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=883</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=883#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Feb 2012 17:55:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=883</guid>
		<description><![CDATA[۱٫ موهایم بلند شده است زیاد. هی از اولش با خودم گفته بودم  اگر بخواهم کوتاه کنم باید یک دلیل خوبی باشد. راستش برنامه ام اهدا بود برای کودکان سرطانی. حالا زیرهایش همه احتیاج به کوتاه کردن دارد و زشت شده و  رنگ میخواهد بس که سفید لابلایش پیدا شده و در چشم میزند! بگذریم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱٫ موهایم بلند شده است زیاد. هی از اولش با خودم گفته بودم  اگر بخواهم کوتاه کنم باید یک دلیل خوبی باشد. راستش برنامه ام اهدا بود برای کودکان سرطانی. حالا زیرهایش همه احتیاج به کوتاه کردن دارد و زشت شده و  رنگ میخواهد بس که سفید لابلایش پیدا شده و در چشم میزند! بگذریم از بی حالتی و بی مدلی موی بلند!  حالا افتاده ام به ورطه توجیه که موهای من که به درد نمیخورد با این سفیدهای لابلایش و اصلن با این فر خود درگیرش ! بعد میبینم چه آسان خودخواه میشوم! گذشتن از چیزهای به این سادگی هم داستانی میشود برایم! وای به حال گذشتنهای بزرگتر!</p>
<p>۲٫ یک گوشه ای پیدا کرده ام که دائم سرم را تویش بکنم و یک چیزهایی بنویسم. حس بدی نیست. چه کسی فکر  میکرد بعد از برخورد مالیخولیا  آدم باز شانس زنده ماندن پیدا کند ! حالا گیریم با تعداد کمتر و یک سری قوانین متفاوت! مهم اینست که از فاجعه جان سالم به در بردیم و شدیم سوروایور ! حالا داریم سعی میکنیم یک گروه اجتماعی دیگر تشکیل دهیم! حس جالبیست! اسمش را بگذاریم دل خوشی های کوچک بعد از فاجعه!</p>
<p>۳٫ از هر دری سخنی شد ! گفتم سوروایور یادم افتاد بگویم کتاب آکواریومهای پیونگ یانگ را برای خواندن توصیه میکنم ! راستش گفتنی در خصوصش بسیار است. به خصوص اگر پای بحث چپ و راست و غیره و ذلک بیفتیم که خوشبختانه یا متاسفانه به دلایل واضحی احساس راحتی نمیکنم که آن بحث را اینجا پیش بکشم ! کتاب در مورد یکی از معدود نجات یافتگان از اردوگاههای کار اجباری در کره شمالیست . آنچه از دید او به عنوان یک کودک و بعد ها جوان و مرد رخ داد و چگونگی نجات یافتنش. آخ از رژه دائم  شبیه سازی های ذهنی حین خواندن این کتاب از مبتلایان کیش شخصیت و بر در و دیوار زدنهای رسانه ای !! شاید یک وقتی بیشتر نوشتم از این. احتمالن در همان جزیره سوروایورهای برخورد ملانکولیا!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=883</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=881</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=881#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 18:33:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[پراکنده های ذهن من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=881</guid>
		<description><![CDATA[یکی از کارهای سخت دنیا برای آدم این که  مثلن یکی که خیلی هم عزیز است هی بیاید از یکی دیگر تعریف و تمجید بکند و تو هی زبان به دهن بگیری که هیچ چیزی نگویی از آن طرف سکه که مبادا یک قصر یخی یک گوشه ای آب شود! سوال مهم اینکه اصلن باید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از کارهای سخت دنیا برای آدم این که  مثلن یکی که خیلی هم عزیز است هی بیاید از یکی دیگر تعریف و تمجید بکند و تو هی زبان به دهن بگیری که هیچ چیزی نگویی از آن طرف سکه که مبادا یک قصر یخی یک گوشه ای آب شود! سوال مهم اینکه اصلن باید این سختی را به جان خرید؟!؟!؟!؟ جواب این سوال حتی از آن اولی هم سخت تر است&#8230;.نیایید بگویید بسته به موقعیت و اینها&#8230;خب وقتی حرف موقعیت وسط بیاید آدم به ورطه همان توجیه و زاویه دیدی می افتد که  دارم سعی میکنم نیفتم تویش مثلن!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=881</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=877</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=877#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Feb 2012 22:37:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=877</guid>
		<description><![CDATA[اعمال قدرت بر انسانها، کنترل روابطشان و جداکردن درهم آمیختگیهاشان در یک اردوگاه یا یک شهر طاعون زده که یگان بندی، مراقبت و نظارت سرتاسر آن را در می نوردد، آرمان شهر حاکمان توتالیتر است. نظام اردوگاهی به عبارت دیگر، بازتاب دهنده علاقه شدید و همواره  فزاینده حکومتهای توتالیتر به دخالت عمیقتر حکومت در تمام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اعمال قدرت بر انسانها، کنترل روابطشان و جداکردن درهم آمیختگیهاشان در یک اردوگاه یا یک شهر طاعون زده که یگان بندی، مراقبت و نظارت سرتاسر آن را در می نوردد، آرمان شهر حاکمان توتالیتر است. نظام اردوگاهی به عبارت دیگر، بازتاب دهنده علاقه شدید و همواره  فزاینده حکومتهای توتالیتر به دخالت عمیقتر حکومت در تمام جزئیات  تمام روابط زندگی اجتماعی مردم است. فرد محکوم در تیره ترین منطقه قلمروی سیاسی، سیمای قرینه و وارونه فرد حاکم را تصویر میکند.</p>
<p>پل میشل فوکو<br />
۱۹۲۶-۸۳</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=877</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ثبت در تاریخ!</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=875</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=875#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Feb 2012 19:45:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=875</guid>
		<description><![CDATA[آی&#8230;از آدمها آی&#8230;از نزدیکترین آدمها آی&#8230;از بی تکیه گاهی آی&#8230;از کلی هوار و فک زدن آی&#8230;از توجیه کردن آقا &#8230;توجیه کردن! اصلن آدم باید بگوید به فیلانم! اصلن همین است که هست! چرا بلد نیستم بگویم به من چه ؟ بگویم و باور کنم که به من چه؟ اه!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آی&#8230;از آدمها آی&#8230;از نزدیکترین آدمها آی&#8230;از بی تکیه گاهی آی&#8230;از کلی هوار و فک زدن آی&#8230;از توجیه کردن آقا &#8230;توجیه کردن! اصلن آدم باید بگوید به فیلانم! اصلن همین است که هست! چرا بلد نیستم بگویم به من چه ؟ بگویم و باور کنم که به من چه؟ اه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=875</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماهی بنما در این غبارش!</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=873</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=873#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Feb 2012 07:22:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مخمل</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=873</guid>
		<description><![CDATA[۱٫ هجوم موضوعات و کلمات ردیف شده جوری که هی بخواهی بجهی ولی کرختی تنت نگذراد همیشه همان لبه ای است  که دعوای بین خواب و بیداری است! راست راستش میترسم لحظه مردن هم همین باشد! درست وقتی که رازهای هستی جلوی چشمت بر ملا میشوند پریزت کشیده شود و تمام! خیلی دلسوزی دارد خب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱٫ هجوم موضوعات و کلمات ردیف شده جوری که هی بخواهی بجهی ولی کرختی تنت نگذراد همیشه همان لبه ای است  که دعوای بین خواب و بیداری است! راست راستش میترسم لحظه مردن هم همین باشد! درست وقتی که رازهای هستی جلوی چشمت بر ملا میشوند پریزت کشیده شود و تمام! خیلی دلسوزی دارد خب ! ولی چه چاره! دست ما نیست آن لحظه انفصال لعنتی! عین صبح بعد! صبح بعد که بیدار میشوم همه چیز از تلاطم افتاده ! اصلن میشود خود خود مرداب که در برابر رود خروشان و خزنده در پیچ و تاب شب گذشته ذهن حتی به چشم نمی آید. حتی زور ندارد که تکان بخورد با باد! لابد وقتی در غالب دیگری برانگیخته میشود آدم هم همین است&#8230;محکوم و گرفتار مرداب است از ازل تا ابد!</p>
<p>۲٫ یک لحظه هایی در زندگی هست که موسیقی دیگر آرامت که نمیکند هیچ خود باعث درد مطلق میشود! موسیقی میشود عین یک چاقوی کند (به ضم ک ) که برروی اعصاب کشیده میشود. یکی یکی نروها را با  درد زیاد و کش آمدن قطع میکند! یک کرختی بدی آدم را میگیرد. مغز میدود لابلای همه خاطرات بیخود و زشت و همه حس خوش چند لحظه پیشت منقص میشود و با ناخوشی عوض میشود! سر شب داشتم <a title=" &quot;دنس می تو د اند او لاو &quot; " href="http://www.metacafe.com/watch/3066311/dance_me_to_the_end_of_love/" target="_blank"> &#8220;دنس می تو د اند او لاو &#8221; </a>میشنیدم و میدیدم و فکر میکردم که چقدر دلم میخواهد آقای کوهن نازنین قبل از آنکه حسرت به دل بشویم به شهر ما بیاید دوباره. که من این دفعه حتی اکر تنها باشم بروم و اصلن آن صورتش را ببوسم و که اصلن ایشان آن کلاهش را ببخشد به من بسکه  بفهمد چقدر دلم با خواندنش غنج میزند! بعد بیایم به عالم و آدم پزش را بدهم! بعد فکر کنید یک دفعه این مود لاقید خوشحال عوض شود طوری که حتی با موسیقی کیتارو هم اعصاب یکی یکی گیر چاقوی کند بیفتند! حال بدیست! حال خیلی بدیست! موسیقی بشود چاقوی کند فاتحه روح و روان آدمی خوانده است! باید دیده باشید که بدانید چه میگویم. هر چند من میگویم نصیب گرگ بیابان هم نشود این حال! ولی ادم است دیگر&#8230;نصیبش میشود!</p>
<p>۳٫ خیلی سخت است که نتوانی کاری کنی و باز خودت را مسئول جلوگیری از بدبختی ها و قهقرا رفتن  یک نفر بدانی ! این را برای ثبت نوشتم&#8230;میترسم&#8230;از روزهای آتی میترسم بی آنکه بتوانم کاری بکنم! کاش ترسم بی مورد باشد و بی جهت و فقط در راستای این پی ام اس لعنتی باشد! کاش همه چیز بهتر از آنی باشد که من فکر میکنم و تصور میکنم! کاش یکهو یک تحولی رخ بدهد! اصلن معجزه! چه خوب و خوشحالند آنها که به معجزه اعتقاد دارند! و عجب آنکه اگر معجزه ای بود من این معجزه را برای خودم نمیخواستم! به چنین عرفانی رسیده ام&#8230;ماهی بنما در این غبارش!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=873</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

