<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>یکی از این روزها...</title>
	<atom:link href="http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://1ofthesedays.com/blog</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Sep 2010 06:32:20 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=510</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=510#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 06:32:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=510</guid>
		<description><![CDATA[آدم است دیگر. یکهو میرسد به یک نقطه ای که میبیند حرف و نصیحت و همه چیز شده است برایش باد هوا . که فقط میشنود از یک گوش و رها میکن از گوش دیگر
که خودش میداند که بقیه دارند آب در هاون میکوبند  و نفس شهید میکنند. بعد هی یاد خودش میاقتد که برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدم است دیگر. یکهو میرسد به یک نقطه ای که میبیند حرف و نصیحت و همه چیز شده است برایش باد هوا . که فقط میشنود از یک گوش و رها میکن از گوش دیگر</p>
<p>که خودش میداند که بقیه دارند آب در هاون میکوبند  و نفس شهید میکنند. بعد هی یاد خودش میاقتد که برای ملت منبر میرفته ! اصلن خنده دار است که هنوز هم پابدهد</p>
<p>به سبک عاقل نمایان کمابیش با کمال پررویی منبر میرود ولی خودش به حرفهای خودش ایمان ندارد. بعد یک حس پر و پیمان ژاژ خوایی میگیردش چون وقتی خودش ایمان ندارد</p>
<p>به وضوح میداند که حرفش به هیچ جا حساب نمیشود.</p>
<p>آدم است دیگر&#8230;شاید مثل بنجامین باتن سیر برعکس  طی کند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=510</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=509</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=509#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 07:07:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=509</guid>
		<description><![CDATA[بغض مامان که میشکند نگاهش میکنم و میخندم&#8230;خنده ای که دردش تا مغز استخوانم میرود.
ساکتش میکنم با جمله ای همچین که شک میکند که چرا باید دلش برای این بی عاطفه ترین تنگ شود
&#8230;
بابا دست به سرم میکشد و آه میکشد و با صدای بغض آلود میگوید طاقت دیدن موی سفید روی سر تو ندارم&#8230;
به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بغض مامان که میشکند نگاهش میکنم و میخندم&#8230;خنده ای که دردش تا مغز استخوانم میرود.<br />
ساکتش میکنم با جمله ای همچین که شک میکند که چرا باید دلش برای این بی عاطفه ترین تنگ شود<br />
&#8230;<br />
بابا دست به سرم میکشد و آه میکشد و با صدای بغض آلود میگوید طاقت دیدن موی سفید روی سر تو ندارم&#8230;<br />
به جایش از حراج فروشگاه بیسار حرف میزنم. عین عین  بی توجه ترین آدمها&#8230;</p>
<p>خواهرک زده پایش را شکسته&#8230;پای تلفن سر میز ناهار میشنوم ازش جلوی همه<br />
سعی میکنم کنترل کنم جریان را &#8230;با ضرب دیدگی ختم میکنم&#8230;بابا با اشک از سر میز میرود و<br />
مامان باز بغضش میشکند&#8230;ماسک همیشگی را میزنم&#8230;همیشه قویترین بوده ام حتی اگر به قیمت بد خلقی یا بی احساسی تمام شود! </p>
<p>اشکهایم مدتهاست روی هم جمع شده&#8230;به هزار و یک دلیل<br />
امان از وقت شکستن</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=509</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=506</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=506#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 18:23:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=506</guid>
		<description><![CDATA[بند زد   قطعه یکی مانده به آخر را
وه که چه راه درازی &#8230;.چه ردی &#8230;چه سوزی &#8230;چه سازی &#8230;.
اول از شکستنش سوخت  &#8230;افروخت  &#8230;گریست &#8230;گریخت &#8230;رمید &#8230;
دست برد  به تکه هایش &#8230;دستش  هم برید&#8230;. نمیدانست گریه از درد از دست دادن است یا درد دست !
گیج و گم حسرت قطعات شکسته  و همه گذشته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بند زد   قطعه یکی مانده به آخر را<br />
وه که چه راه درازی &#8230;.چه ردی &#8230;چه سوزی &#8230;چه سازی &#8230;.<br />
اول از شکستنش سوخت  &#8230;افروخت  &#8230;گریست &#8230;گریخت &#8230;رمید &#8230;<br />
دست برد  به تکه هایش &#8230;دستش  هم برید&#8230;. نمیدانست گریه از درد از دست دادن است یا درد دست !<br />
گیج و گم حسرت قطعات شکسته  و همه گذشته را خورد &#8230;اشکها که تمام شد وقتی دیگر چیزی  نبود که بریزد تکه ها را کنار هم گذاشت<br />
حیف از این همه قدمت و نقش و نگار و خاطره  که بریزد  برود &#8230;چیدشان کنار هم ..<br />
نگاهشآن  کرد  &#8230;باز نشست و   یادمان گفت  &#8230;مرثیه خواند &#8230;حسرت خورد<br />
گفتند بشوی تا تسکین یابی &#8230;.هر چه هست و هر چه بود &#8230;خوب بشوی<br />
چشم را شست  &#8230;.روح را هم &#8230; رد خون از دست را هم&#8230; تکه هارا کنار هم چید&#8230;به هم وصل کرد&#8230;<br />
بندش زد&#8230;حالا گذاشته  و رد شکستگی اش را نگاه میکند   &#8230;یاد گرفته  که  حسرت داشتن بدون شکستگی را بگذارد  کنار و قربان صدقه رد شکستگی و نشان و  نقش کهن  برود.<br />
لبه بالایی هنوز مانده  &#8230;انقدر خرد شده که تنها نمیتواند  به جایش بگذاردش &#8230;یا باید بسازد با آنچه هست یا &#8230;<br />
گاهی انگشتی میکشد  و خون خراش دست را با زبانش  مزه میکند  &#8230;.میداند  که راهی برای آن هم پیدا میشود &#8230;.<br />
رد زخم و شکستگی هم بشود  یادواره همه آموخته های این روزها  &#8230;</p>
<p>پی . اس<br />
یادم باشد در این دنیای بی رحم درندشت هنوز دستهای بی منتی که قطعات شکسته را به دستت  بدهند و بی سؤال آب بگیرند خون از زخمت بشویی هستند!<br />
بودنم و طاقت آوردنم را مرهون همینهایم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=506</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=504</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=504#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 05:42:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=504</guid>
		<description><![CDATA[سبک و سنگین کردنها و  مکاشفه و خودشناسی این روزها&#8230;
لابد همینطور است ملت یک هو در نمیدانم چند سالگی متحول شده اند !
یکی شده است زاهد و عابد و یکی عارف و عاشق&#8230;
شدند عطار و ناصر خسرو و &#8230;
اصلن تو بگو همان مولانا از همه بهتر که از زهد به ترانه گویی و غزل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سبک و سنگین کردنها و  مکاشفه و خودشناسی این روزها&#8230;<br />
لابد همینطور است ملت یک هو در نمیدانم چند سالگی متحول شده اند !<br />
یکی شده است زاهد و عابد و یکی عارف و عاشق&#8230;<br />
شدند عطار و ناصر خسرو و &#8230;<br />
اصلن تو بگو همان مولانا از همه بهتر که از زهد به ترانه گویی و غزل خوانی رسید &#8230;</p>
<p>زاهد بودم ، ترانه گویم کردی</p>
<p>سر حلفه بزم و باده جویم کردی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=504</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=503</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=503#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 19:43:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=503</guid>
		<description><![CDATA[ دیروز صبح همه  عطر چمن بود و من که بخواهم یک خاطره خوب درست کنم برای این عطر چمن &#8230;که آن خوبی بیاید و بنشیند و باشد به جای  گلهای رسوب کرده در خاطرم !
چمن باغکمان تنها جایی نیست که باید برایش خاطره درست کنم &#8230;.خیلی کار دارم &#8230;خیلی &#8230;.
حیاط   [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> دیروز صبح همه  عطر چمن بود و من که بخواهم یک خاطره خوب درست کنم برای این عطر چمن &#8230;که آن خوبی بیاید و بنشیند و باشد به جای  گلهای رسوب کرده در خاطرم !<br />
چمن باغکمان تنها جایی نیست که باید برایش خاطره درست کنم &#8230;.خیلی کار دارم &#8230;خیلی &#8230;.<br />
حیاط   تمام شده &#8230;برکه وسطش. ..لی لی های دورش &#8230;بلیدینگ هارت کنارش<br />
و همه اینها فقط من را یاد &#8230;مرا یاد چیزی نمیاندازد!!!هیچ چیز &#8230; نباید بیندازد ! خودم باید بسازم یادمانهای تازه را !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=503</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=501</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=501#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Aug 2010 07:13:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=501</guid>
		<description><![CDATA[شمارش معکوس&#8230;.  
خب لابد بهانه غرهایم تکمیل میشود بعدش&#8230;.
حالا فکرش را نمیکنم&#8230;باشد برای بعد&#8230;باشد هر وقت وقتش شد&#8230;.
به مامان میگویم اگر بچه قرار است مثل من باشد چرا آدمها بچه میخواهند؟
ظاهرن توضیحم در این خصوص  مقبول افتاده&#8230;دست از گیر دادن به کل کشیده طفلک&#8230;لااقل اینش خوب است!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شمارش معکوس&#8230;. <img src='http://1ofthesedays.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p>خب لابد بهانه غرهایم تکمیل میشود بعدش&#8230;.</p>
<p>حالا فکرش را نمیکنم&#8230;باشد برای بعد&#8230;باشد هر وقت وقتش شد&#8230;.</p>
<p>به مامان میگویم اگر بچه قرار است مثل من باشد چرا آدمها بچه میخواهند؟</p>
<p>ظاهرن توضیحم در این خصوص  مقبول افتاده&#8230;دست از گیر دادن به کل کشیده طفلک&#8230;لااقل اینش خوب است!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=501</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=500</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=500#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 17:59:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=500</guid>
		<description><![CDATA[نمیدانم چرا امیدواری رسیدن به حالت بهتری نیست از این  استحاله&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدانم چرا امیدواری رسیدن به حالت بهتری نیست از این  استحاله&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=500</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آواره دیوانه ام من بس کن</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=498</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=498#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 19:23:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=498</guid>
		<description><![CDATA[لابد این جاودانه مهستی و ستار در سه گاه را شنیده باشید :
آواره دیوانه ام من بس کن 
این روزها موسیقی ماشین است &#8230;گمانم کلی پیشرفت است خواندن با این که از شنیدن و خواندن هم فراری بودم این چند وقت گذشته &#8230;
بمانی پشت قطار&#8230;طولانی ترین قطار دنیا &#8230; هی بخوانی هی بشنوی هی &#8230;.
دکلمه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>لابد این جاودانه مهستی و ستار در سه گاه را شنیده باشید :<br />
<strong>آواره دیوانه ام من بس کن </strong><br />
این روزها موسیقی ماشین است &#8230;گمانم کلی پیشرفت است خواندن با این که از شنیدن و خواندن هم فراری بودم این چند وقت گذشته &#8230;<br />
بمانی پشت قطار&#8230;طولانی ترین قطار دنیا &#8230; هی بخوانی هی بشنوی هی &#8230;.<br />
دکلمه مولود زهتابش از شهریار  محشر است :<br />
حیف در یوتیوب پیدایش نکردم بگذارم حالش را ببرید اگر گذرتان به این خانه افتاد :</p>
<p><strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم</span></strong><br />
<strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم </span></strong><br />
<strong></strong><br />
<strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو </span></strong><br />
<strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم </span></strong><br />
<strong></strong><br />
<strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را </span></strong><br />
<strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم</span></strong><br />
<strong></strong><br />
<strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی </span></strong><br />
<strong><span style="font-family: Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;">من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم</span></strong></p>
<p>کل اجرا محشر است . از تنها دلایلی که ستار را گاهی دوست میدارم این آواز است . مهستیش هم فوق عالی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=498</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه &#8230;شایدم میکنه !</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=496</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=496#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 06:03:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=496</guid>
		<description><![CDATA[شستم&#8230;هی شستم &#8230;هی برگشتم به قوانین خودم&#8230;
هی تو آینه گفتم دادگاه نورنبرگ (سلام داداش فرجام ) &#8230;.هی گفتم بخند احمق &#8230;
گوشه لبام افتاده پایین بس این روزا نمیخندم !
لباس پوشیدم برم عروسی &#8230;.مامان کشت خودشو بخندم برای عکس &#8230;گوشه لبم بالا نرفت که نرفت &#8230;به زور که رفت چشام نخندید &#8230;عکسام همه زشت&#8230;حالم از قیافه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شستم&#8230;هی شستم &#8230;هی برگشتم به قوانین خودم&#8230;<br />
هی تو آینه گفتم دادگاه نورنبرگ (سلام داداش فرجام ) &#8230;.هی گفتم بخند احمق &#8230;<br />
گوشه لبام افتاده پایین بس این روزا نمیخندم !<br />
لباس پوشیدم برم عروسی &#8230;.مامان کشت خودشو بخندم برای عکس &#8230;گوشه لبم بالا نرفت که نرفت &#8230;به زور که رفت چشام نخندید &#8230;عکسام همه زشت&#8230;حالم از قیافه خودم بد شد&#8230;بعد خندیدن بشه سخت ترین کار آدم !!!</p>
<p>رقتم عروسی آقای همکار &#8230; بدون کوچکترین حس و حال عروسی &#8230;خدا خیر دهد نوشیدنی را&#8230;لااقل بعدش توانستم برای دو تا عکس گروهی لبخندی بزنم&#8230;<br />
امروز بابا میگفت ۵۰ روزه اینجاییم&#8230;دلم آمد پایین &#8230;چیزی نمانده رفتنشان&#8230;اگر بروند&#8230;.وقتی بروند&#8230;درسته خیلی اذیتشون کردم&#8230;ولی فکر کنم اگر نبودند میمردم &#8230;</p>
<p>لابد پیر شده ام دیگر که از این هم پیشی وار بالا پایین پریدن افتاده ام و تلخ شده ام&#8230;<br />
حالا هی بگویید به خودت گیر نده&#8230;حالم از حال خودم به هم میخورد &#8230;به تنها کسی که میتوانم گیر بدهم خودم است و بس &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=496</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقت آه از دل کشیدن&#8230; یاد من کن   یاد من کن</title>
		<link>http://1ofthesedays.com/blog/?p=486</link>
		<comments>http://1ofthesedays.com/blog/?p=486#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 18:57:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هِستیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://1ofthesedays.com/blog/?p=486</guid>
		<description><![CDATA[خیلی بچه بودم &#8230;.پسر عمه ای بود خیلی عزیز بود &#8230;.(باید بگم هست !!!! امان از اثر خاطره شدن&#8230;امان از ماضی شدن فعلها )
داشتم میگفتم&#8230;پسر عمه جانی بود (!) با بقیه متفاوت تر &#8230;از آنها که در بچگی از سر و کولشان بالا میرفتیم &#8230;.انواع بازیهای خنده دارکودکانه را پا به پای ما پایه بود&#8230;از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی بچه بودم &#8230;.پسر عمه ای بود خیلی عزیز بود &#8230;.(باید بگم هست !!!! امان از اثر خاطره شدن&#8230;امان از ماضی شدن فعلها )</p>
<p>داشتم میگفتم&#8230;پسر عمه جانی بود (!) با بقیه متفاوت تر &#8230;از آنها که در بچگی از سر و کولشان بالا میرفتیم &#8230;.انواع بازیهای خنده دارکودکانه را پا به پای ما پایه بود&#8230;از آنها که بودنشان خیلی بودن بود&#8230;.</p>
<p>یک روز آمد خانه ما &#8230;.غریب بود آنطور بی خبر آمدنش&#8230;.بعد یک جوری بوسید و خداحافظی کرد که دلم آمد پایین &#8230;.بعد رفت &#8230;چند روز بعد یادم نیست از کدام شهر اروپا بود که زنگ زد و به بابا گفت دایی جان اینجایم.</p>
<p>دیدارمان به اینجا&#8230;</p>
<p>بعد از آن خاطره شد &#8230;.نمیدانم چند سال است ندیدمش &#8230;.خاطره شد&#8230;دور شد&#8230;نبود&#8230;(جالب اینکه این پست را درفت کرده بودم باهاش تلفنی حرف زدم&#8230;هر وقت حرف میزنیم میگوید  بزرگ شدی دخترک&#8230;غریبه شدی &#8230;میگویم پیر شدم &#8230;بزرگ که گذشت)</p>
<p>این اولین خاطره شدن و محو شدنیست که یادم می آید&#8230;بعد از آن  کلی آدم خاطره شدند&#8230;ما خاطره شدیم&#8230;.همیشه از خاطره شدن ترسیدم&#8230;از محو شدن &#8230;نبودن &#8230;.</p>
<p>بدیش این است که از هر چه بدت بیایید سرت میاید&#8230;بعد دلت میخواهد یک وقتهایی برای یک کس هایی خاطره نشوی &#8230;باشی &#8230;وجود داشته باشی &#8230;.ولی مهم نیست دلت چه میخواهد &#8230;این قانون دنیای ماست&#8230;اینطور خاطره نشوی یک طور دردناکتری خاطره میشوی&#8230;</p>
<p>پ.ن. این حس را چند روز پیش یک جایی ازش حرف زدم با یک تلخی بدی&#8230;انعکاس کلامم را آنجا که گفتم دیدم &#8230; فرقی نمیکند&#8230;به قول دوستی ما همه عین همیم &#8230;دوست داریم بگوییم استثناییم &#8230;ولی  نیستیم.</p>
<p>ترس و دوست نداشتن  خاطره شدن هم عمومیست &#8230;زار زدن از آن ترس هم عمومیست &#8230;ولی از خاطره شدن هم گریزی نیست&#8230;.</p>
<p>ما میمانیم و تلخی گزنده خاطره شدن&#8230;.و بعد شاید محو شدن&#8230;</p>
<p>پ.ن. چند روزیست هی خبر درگذشتن این و آن شده&#8230;شده ام شربت اندر شربت &#8230;بعد هی حس نیهلیستی در من غلیان میکند&#8230;.بعد هی تف می اندازم به این زندگی کلن &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://1ofthesedays.com/blog/?feed=rss2&amp;p=486</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
