ارسال شده به : ۱۷-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : پراکنده های ذهن من
بازوی دست دیگرم را دست میکشم…بر گرمای جای مانده ازیک آغوش گرم
عطرش را نفس میکشم …فرو میدهم …
نمیخواهم بیدار شوم .حتی اگر گهگاهی به باریکی مرز خیال و واقعیت باور داشته باشم.
دلم میخواهد تا آخر دنیا در رویا بمانم….
چشم سر خالص نمیبیند! نمیبیند!
ارسال شده به : ۰۲-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی, پراکنده های ذهن من
از پوشیدن پیراهن بندی تابستانی و لاک قرمز پایم با گل کوچک کنارش ذوق نکرده یاد فشارهای بیشتر حجاب افتاده ام .ولی دلیل نشده که پیراهن را نپوشم یا ذوق لاکم را با صندل پاشنه دار بند بندی نکنم ! یا مثلن این همه زن مسلمان شهروند درجه فیلان در همه کشورهای مسلمان که آرزوی بیرون آمدن بدون کسب اجازه دارندیا پوششی متفاوت! گوشه لبی مثلن بر میچینم و همدردیی ! باور بفرمایید دلم درد می آید و از ته دل غصه. اعلام همراهی !اعلام دفاع از حقوق همه زنان زیر ظلم! اصلن همه آدمهای تحت ظلم ! اصلن اعلام برابری برای همه!
باور بفرمایید وقتی یداله رویایی میخوانم همانطوری میخوانم که مد نظرش است. اصلن تفسیر هورمونوتیک و اگزاتیک و اینها نیست !
وقتی میگوید
حلقه در گیسو میماند
حلقه خالی از حلقههای گیسو میماند
حلقه خالی میماند
و در میان حلقه زلال از زلال میگذرد
منظور واقعیش را میفهمم! من به فکر همه دلهای شکسته مادران داغدیده می افتم و از ته دل آرزوی روزهای بهتر دارم برای همه! فقط کاری نمیتوانم بکنم!
همه اش یاد خرداد هستم و اینطرف و آن طرف نوشته ها را میخوانم غصه میخورم که نمیشود کاری کرد ! من نمیتوانم کاری بکنم!
آنوقت چه کار میکنم ؟
میروم یک چیز دیگر برای خواندن پیدا کنم .اصلن مینشینم پای کتاب تازه جیره کتابم. بعدش بادمجان کبابی میکنم برای میرزا قاسمی !!! میگردم دنبال هر چه که فکرم را ببرد به جایی که خودم میخواهد.
شب یکشنبه ای همینطور پشت سر هم فیلم داده و من هم نشسته ام و دیده ام.
به خودم فکر کرده ام . به اینکه چه کنم تابستانمان بهتر باشد . چه برنامه ای بریزم این قسمت خانه قشنگتر باشد ؟
بعد باز فیلم دیده ام .بعد بیشتر به کلایو اون عاشق شده ام! به این فکر کرده ام که اگر به جای آلیس یا آنا بودم فقط عاشق کلایو میشدم. جود لا برای نگاه کردن خوب است. برای با او بودن نه و این فکرها وسط آنوقت که دارد بچه افریقایی را عمل میکند از سرم میگذرد!
بعد این وسط باز یاد دنیا و ظلمها و بی عدالتیهایش افتاده ام…
یکهو متحول هم فکر کنم شده ام!
بعد دارم فکر میکنم من آدم بی خودی هستم چون هنوز حاضر نشده ام زندگیم را ریسک کنم و مثلن بروم به کشورهای بد بخت بیچاره و به بچه ها و زنهای جنگ کمک کنم. نرفته ام هاییتی …آسانترین راه..کمکی پول فرستاده ام و سرم را بالا نگه داشته ام که کمک انسان دوستانه کرده ام!
یا مثلن مگر من حاضرم همه زندگیم را وقف کنم برای بچه های بی سرپرست ؟
یا حتی نصف روزم رو به جای گذراندن پای گودر بروم برای بی خانمان ها کار کنم؟
اگر کار خوبی هم بکنم از بی درد سر ترین نوع ممکن است! درصدش هم درصد ناچیزی از درآمدم !
من فقط یک آدم معمولیم و از خود راضی که هنوز خیلی چیزها را برای خودش میخواهد…
ذوق لاک قرمز و عینک فیلان مارکش را میکند و با دوربینش از ماهیهای کوچک عکس میگیرد!
برای دوستانش پیغام حال و احوال میفرستد و با آنها برای نگرانیشان از آمدن خرداد همدردی میکند!
پیراهن بندی میپوشد و از حقوق زنان دفاع میکند! شراب به دست گازی به شوکولاتش میزند و غصه گرسنگان عالم را میخورد!
از واقعیت که نمیشود فرار کرد! همین است …و من به آن افتخار نمیکنم!
آخ ….اون دختره با کولستومیش …با هموگلوبین پایین افتادش حواسمو پرت میکنه *
با اون اصرارش برای اینکه از شر بگش راحت شه!
همه هیجان این قسمت سریال هم باعث نمیشه حواسم کامل جمع شه .
خون براش پیدا شد؟ چه زود! چه خوش به حالش …
تعویق افتادن عملش واسه نبودن خون نبود! یا مثلن استبلر ! چه عجیب !
چرا مثلن مامانش رو نگه نداشتن آماده اگه خون پیدا نشه ؟
اون هوسش واسه غذا …واسه غذای جامد…واسه یه چیزیکه بجوئه …فقط ۲۴ ساعت هیچی نخورده بود ؟ چه عجیب بود! بعد با یه انما حل بود ؟!؟!
انما نمیدن…اون لولهه رو با یه عالمه مایع از تو کلوستمی یا ایلئوستمی میدنش تو …
یه بار ..دوبار نه …ده بار!!! …چرا اینهمه ؟
گفت پیتزا میخوام . دکترش گفت باشه ولی انما بعدش
گفت می ارزه …میخوام …دروغ چرا …به نظر منم می ارزه
اینجوری نبود که هم هیچی نخوره هم هی انما بگیره ! هی دل درد بگیره هی مورفین بگیره !
خوش اخلاق بود…جوک میگفت و هی شوخی میکرد با دکترش …فک کنم این خصوصیت با مرضهای روده میاد!
ضعیف بود …گریه ئو بود…نتونست خودش رو جمع کنه وقتیکه باید …از اینش بدم اومد…یکی مثل کریستینا که وقتی باید کاری کنه میکنه و حتی اگه لازم باشه تشر میاد ولی کم نمیاره …اشکشو میخوره و احساسش و ترسشو قایم میکنه و کارش رو میکنه …اون شخصیتش بیشتر میخوره با اون دختره ایلئوستومی دار که الان تو ذهن منه!
————————————————————————–
پ.ن. بعد از مدتها واقعن بعد از مدتها چون قرار بود منتظر انجام کاری بشم و کلن منتظر شدن خالی به من بد میگذره میشینم گریز آناتومی قسمت آخر این سیزن رو میبینم ..خوب با همین یه قسمت دستم اومد کی به کیه و باز کدوم رابطه ها شکسته و کدوم شکل گرفته…
*خب غیر یکی دو نفر خاص که شاید اینجا رو بخونن بقیه شاید ندونین چی میگم…زیاد ذهنتون رو اذیت نکنین …پراکنده های ذهن خودمه …جدی نگیرینش
**این قسمت سریال یه تلنگر بود واسه یه یاد آوری …هدفم نقد سریال یا بیان خوش اومدن یا نیومدن نبود.
ارسال شده به : ۳۱-اردیبهشت-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : پراکنده های ذهن من
خط خطی میکنم …خط خطی هایی که خودم فقط میدونم یعنی چی
اینروزا شکلشون خیلی عجیبه . خیلی …
باز هم دلتنگ گذشته هام
دارم میگردم دنبال زمانهایی که حال رو بیشتر از گذشته دوست داشتم …چه کمن اون روزها
هراس من اینه که این روزها هم بشن جز حسرتها!
ارسال شده به : ۱۱-اردیبهشت-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : پراکنده های ذهن من
یکی از این روزها می آید که اینقدر اهلی شدی و همیشگی که وقتی میروی جلوی پیش خوان کافی شاپ همیشگی
که به قیافه خانوم همیشگی آنطرف صندوق نگاه میکنی و نگاه و لبخند مصنوعی همیشگیش به مشتریهای
قبلی را میشناسی ، وقتی نگاهت میکند برق آشنایی را در چشماش میبینی و لبخند زنان میپرسد :
همیشگی ؟!؟!؟
همیشگیت دیگر به یادش مانده … و تو به خودت می آیی که رفتی قاطی آنهایی که یک همیشگی دارند!!!!
ارسال شده به : ۰۷-اردیبهشت-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : پراکنده های ذهن من
امروز که اینقدر عجیب مثل آدمهای ضعیف حالم بد شد و از وسط جلسه زنگ زدن که بیایی دنبالم
وقتی تریسی موقع اومدن بهت گفت
Take good care of her…She is such a marvelous person
یا همچین چیزایی …و تو بهش گفتی
I know
دلم برات کباب شد بس مهربون بودی …. منتظر نبودم بگی میدونم و تصدیقش کنی!
فکر نکن تو اون حال حواسم به این نکته نبود
باور کن بعضی وقتا یه جمله ساده مثل این
از هزارتا عشقولانه فیزیکی و شیمیایی و عرفانی و کیهانی حال آدمو بهتر میکنه !
روز خوبی نبود…یا بهتره بگم روزای خوبی نیست. مرسی از مدارا کردنات!
——————————————————————
پی. اس. خودمونیم …یک لحظه اینقدر دردناک شده بودم که فکر کردم مردن همین شکلیه …تنها علتی که مطمئن بودم قرار نیست بمیرم این بود که ته ذهنم عقیده دارم آدما اکثرن وقتی حوصله زندگی کردن رو ندارن یا براشون مهم نیست نمیمیرن!
دقیقن وقتی بیشتر از هر چیزی زندگی رو میخوان باید بذارنش و برن!
و گمونم شانس آوردیم امروز از اون روزای بی حوصلگیم بود!!!
ارسال شده به : ۲۴-فروردین-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : پراکنده های ذهن من
باز هم تولدت را تلفنی تبریک گفتم. بی آنکه د رآغوشت کشم . بی آنکه مرد شدنت راحس کنم و ببینم.
اصلن نفهمیدم کی شد و کی آمد.اصلن نفهمیدم و ندیدم اینهمه بزرگ شدنت را ! مرد شدنت را مرد کوچک من. صدایت …صدایت …جانم گفتنت! تو خودت جانم بودی و حالا به من میگویی جانم.
بالاخره از شعرهایت برایم خواندی. با خجالت و حجب خواندی . رویت نمیشود رگه های عاشقی کردنت را من ببینم همانطور که من رویم نمیشود تو مال من را ببینی . این را نمیدانم به پای فاصله بگذارم یا چی ؟ما که همیشه دوست بودیم ! نبودیم ؟
دلم تنگت شده. باز هم دلم میخواهد ببریم و بچرخانی و بخندی که “ساندویچ کالباس چیه هوس کردی دیوونه ! بیا یه چیز بهتری برات بخرم ! “ و آن حس برایم خریدن از طرف تو …چقدر برای من یک دفعه است. من ندیدم این بالیدنت را . من ندیدم این مستقل شدن و بزرگ شدنت را . من فقط شاهدی هستم از اسنپ شاتی از یک مقطع زمانی به مقطع دیگر که هر کدامش بیش از آنکه توانش را داشته باشم متعجبم میکند.
تولدت مبارک جوجک من !
ارسال شده به : ۱۵-بهمن-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : پراکنده های ذهن من
رابطه های آدمها را که نگاه میکنم عین عین همین منحنیهای ریاضی میماند.
معروفترین مدلهایش هم یکی از آنهاست که اول به یک نقطه عطف میرسد و بعد به یک ماکزیمم و بعد می افتد به سراشیبی و بعد عطف و بعد شاید منحنی افقی را قطع میکند.
این مدل تابع بدون عطفش با یک ماکزیمم هم هست .
ایده ال ترین شکل تابع آنست که بعد نقطه عطف تابع فزاینده بالا رود. بگذریم که این فزایندگی را عادت سبب شود یا هر علت دیگر. ولی به نظر من اکثریت با آن توابع ماکزیمم داریست که شروع به افتادن در مرحله نزولی کند بعد نقطه ماکزیمم. این توابع دردناکترین شکلند.
وقتی نقطه عطف را طی کردی و وقتی به اوج رسیدی …وقتی به آن ماکزیمم رسیدی در یک رابطه و طعمش را چشیدی افتادن در سیر نزولی فقط درد میشود و غصه . هی تکرار میشود لحظه لحظه خوبیها جلوی چشمت …هی خاطره ها جلوی چشمت راه میروند.
هی میگویی چطور شد که اینطور شد . چرا نماندم در آن اوج …کجای کار تقصیر من بود!
بعد هی میفتی به توجیه اینکه این حالت هم خوب است ولی چون آن نقطه را با شیب فزاینده تجربه کرده ای میدانی که به خودت دروغ میگویی و باز بیشتر دردت میگیرد.
آسان است در ریاضی تابع همیشه بالارونده تشخیص دادن. دارم فکر میکنم چطور در رابطه هایم تا به متغیرش نگاه میکنم بفهمم که گیر تابع ماکزیمم دار با عطف یا بی عطف نیفتم . سخت است سخت ….
ارسال شده به : ۱۳-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : موسیقی, پراکنده های ذهن من
هر وقت once را میشنوم پر میشوم از حس گرم سرخوشی …دلم میخواهد همه رومانسی که به دلم میپاشد و همه حسهای خوب دیگرش را فریاد بزدم و شریک شوم .از غلغلک دلم بگویم . بگویم گرمی و طراوت حس غریب را …همان حس دیر هنگام که هست و هم نیست …هم انکارش میکنم و هم نه … هم میخواهم باشد و هم نباشد …با موسیقی میگردم و از آن زیر درش می آورم و بعد نگاهی میکنم و مثل سیب ممنوعه پنهانش میکنم تا سر صبر گازش بزنم …دلم غنج میزند دوباره و دوباره بشنومش .
ولی این روزها یک جایی آن ته مه ها هر چقدر هم سانتیمانتال میشوم و رمانسم میزند بالا و هی میخواهم خوشحال شوم و هی میخواهم گرم شوم و مست شوم یاد این روزها از پس ذهنم میگذرد و انگار واجب و لازم است که به خودم همه آنهایی را که این چند وقته دغدغه شان شده دویدن دنبال حق مسلم و طبیعی را یاد آور شوم …بعد دلم میگیرد و شادیم حرام می شود و پرت میشود یک گوشه و هی غمم میگیرد و می آیم و میچرخم میان این خبرهای کوفتی و هی خبر میخوانم و هی جلوی خودم را میبگیرم که روی فیلمها کلیک نکنم که از بعد دیدن ناخود آگاه فیلم چشم بربستن ندا و حال خرابم دانستم من آدم دیدن این صحنه های خشونت واقعی نیستم …من ریز ریز میشوم و نابود با دیدن اینها …با تصور رد شدن ماشین از روی تن واقعی آدمها وای به حال دیدنش …از دیدن ضربه ها …خون راست راستکی پاشیدنها …
و لحظه رمانتیک و لپ گل انداخته ام یک دفعه جایش را با گوشه لب آویزان و قلب چنگ خورده و چشم تر عوض میکند …دیگر وانس را هم نمیشنوم و فکر میکنم به اینکه خوشحال بودن چقدر برای ما غریب است …چقدر همیشه بعد از آن یا همراه آن منتظریم که از آن کاسته شود …اگر منتظر هم نباشیم باز هم یک جوری همیشه چیزی بوده که از آن کاسته …
————————————————————————–
پ.ن. این دقیقا حس لحظه بود چند روز پیش … بعدش گمونم از هرمس خوندم حسهای شخصی رو بنویسین و نگه دارین تو این روزا …نوشته بودم و حالا پابلیشش کردم…
قدیما بعد هر مسافرت و مهمونی همیشه مامان میگفت هیچ جا خونه آدم نمیشه …بگذریم که آی لجم در میومد…
فعلن مجازن میگم هیچ جا خونه آدم نمیشه …نه واسه اینکه مثلن دلم نمیخواد جای دیگه بنویسم …ولی مثلن نمیشه وسط هاگیر واگیر بیانیه و این همه جریان و اینا من بیام غر بزنم که فامیل عزیز …دوست عزیز …همه عزیزان …محض اون خدایی که قبول دارین قبل از اینکه تلفن راه دور بزنید به یه ور دیگه کره خاکی اون ساعت رو یه نگاه بکنین یه محاسبه انجام بدین که اون بدبختا ساعتشون چنده ؟ که آدما زهره ترک نشن نصفه شب …از خواب دو هزار متر نپرن بعد اصلن دهنشون باز نشه وقت حرف زدن ، بعد به شما بربخوره که این همه از ایران بهش زنگ زدیم شعور اجتماعی نداره یا تحویل نمیگیره یا خودشو میگره یا فلان دماغ شده یا هر چی …بعد نفر بغل دستیت میگه خوب گوشی رو بر نمیداشتی خوووووب …راه حل جان … بابا وقتی این هار هار تلفن میره بالا و تو سه متر از خواب میپری مطمئن باش مغزت اینقدر کامل کار نمیکنه که بفهمی چی کار داری میکنی ! همین که مثلن کنترل کردی نرفتی رو کانال بد و بیراه گفتن ایول داره …بعد هم که وقتی پاشدی دیگه برمیداری اون صاب مرده رو دیگه!
بعد از همه بدتر اینه که وقتی ساعت ناجور این تلفنه زنگ میخوره من نمیدونم آدم چرا دلشوره میگیره …من آدم نشدم بعد این چند سال با اینکه میدونم بعضی تلفن کننده ها محاسبه ساعت و اینا ندارن …انسان خر که شاخ و دم نداره (توهین نشه – خودمو میگم با این مدل دلشوره های بی خودیم ! )
بعد من الان یه عالمه صحبت دیگه دارم که اینجا هم نوشتنم نمیاد …زندگیه داریم ؟