ارسال شده به : ۰۲-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی, پراکنده های ذهن من
از پوشیدن پیراهن بندی تابستانی و لاک قرمز پایم با گل کوچک کنارش ذوق نکرده یاد فشارهای بیشتر حجاب افتاده ام .ولی دلیل نشده که پیراهن را نپوشم یا ذوق لاکم را با صندل پاشنه دار بند بندی نکنم ! یا مثلن این همه زن مسلمان شهروند درجه فیلان در همه کشورهای مسلمان که آرزوی بیرون آمدن بدون کسب اجازه دارندیا پوششی متفاوت! گوشه لبی مثلن بر میچینم و همدردیی ! باور بفرمایید دلم درد می آید و از ته دل غصه. اعلام همراهی !اعلام دفاع از حقوق همه زنان زیر ظلم! اصلن همه آدمهای تحت ظلم ! اصلن اعلام برابری برای همه!
باور بفرمایید وقتی یداله رویایی میخوانم همانطوری میخوانم که مد نظرش است. اصلن تفسیر هورمونوتیک و اگزاتیک و اینها نیست !
وقتی میگوید
حلقه در گیسو میماند
حلقه خالی از حلقههای گیسو میماند
حلقه خالی میماند
و در میان حلقه زلال از زلال میگذرد
منظور واقعیش را میفهمم! من به فکر همه دلهای شکسته مادران داغدیده می افتم و از ته دل آرزوی روزهای بهتر دارم برای همه! فقط کاری نمیتوانم بکنم!
همه اش یاد خرداد هستم و اینطرف و آن طرف نوشته ها را میخوانم غصه میخورم که نمیشود کاری کرد ! من نمیتوانم کاری بکنم!
آنوقت چه کار میکنم ؟
میروم یک چیز دیگر برای خواندن پیدا کنم .اصلن مینشینم پای کتاب تازه جیره کتابم. بعدش بادمجان کبابی میکنم برای میرزا قاسمی !!! میگردم دنبال هر چه که فکرم را ببرد به جایی که خودم میخواهد.
شب یکشنبه ای همینطور پشت سر هم فیلم داده و من هم نشسته ام و دیده ام.
به خودم فکر کرده ام . به اینکه چه کنم تابستانمان بهتر باشد . چه برنامه ای بریزم این قسمت خانه قشنگتر باشد ؟
بعد باز فیلم دیده ام .بعد بیشتر به کلایو اون عاشق شده ام! به این فکر کرده ام که اگر به جای آلیس یا آنا بودم فقط عاشق کلایو میشدم. جود لا برای نگاه کردن خوب است. برای با او بودن نه و این فکرها وسط آنوقت که دارد بچه افریقایی را عمل میکند از سرم میگذرد!
بعد این وسط باز یاد دنیا و ظلمها و بی عدالتیهایش افتاده ام…
یکهو متحول هم فکر کنم شده ام!
بعد دارم فکر میکنم من آدم بی خودی هستم چون هنوز حاضر نشده ام زندگیم را ریسک کنم و مثلن بروم به کشورهای بد بخت بیچاره و به بچه ها و زنهای جنگ کمک کنم. نرفته ام هاییتی …آسانترین راه..کمکی پول فرستاده ام و سرم را بالا نگه داشته ام که کمک انسان دوستانه کرده ام!
یا مثلن مگر من حاضرم همه زندگیم را وقف کنم برای بچه های بی سرپرست ؟
یا حتی نصف روزم رو به جای گذراندن پای گودر بروم برای بی خانمان ها کار کنم؟
اگر کار خوبی هم بکنم از بی درد سر ترین نوع ممکن است! درصدش هم درصد ناچیزی از درآمدم !
من فقط یک آدم معمولیم و از خود راضی که هنوز خیلی چیزها را برای خودش میخواهد…
ذوق لاک قرمز و عینک فیلان مارکش را میکند و با دوربینش از ماهیهای کوچک عکس میگیرد!
برای دوستانش پیغام حال و احوال میفرستد و با آنها برای نگرانیشان از آمدن خرداد همدردی میکند!
پیراهن بندی میپوشد و از حقوق زنان دفاع میکند! شراب به دست گازی به شوکولاتش میزند و غصه گرسنگان عالم را میخورد!
از واقعیت که نمیشود فرار کرد! همین است …و من به آن افتخار نمیکنم!
ارسال شده به : ۱۴-آبان-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی
شاید خیلی آسان به نظر برسد وقتی برای رسیدن به اهدافمان وعده و وعید میدهم…نقشه میکشیم و خود را در نوک قله موفقیت میبینیم. آن لحظه حرکت به جلو و رسیدن به نقطه مورد نظر آنقدر ذهن را درگیر میکند که موانع واقعی یا به نظر نمیرسد و یا کمرنگ تر از واقعیت به نظر میرسد. آنچه نباید فراموش کرد وجود همیشگی نیروی خلاف جهت “مقاومت و پایداری در برابر ایجاد تغییر” است. این نیروی مقاوم در برابر هر نوع تغییر خوب و بد وجود دارد. مثل اصطحکاک که همیشه هست و حاضر است و میتوان انرا به حداقل رساند ولی نمیتوان از آن رها شد.
همه ما در مقیاس کوچک بزرگ این پایداری در برابر تغییر را تجربه کرده ایم. از خواستی کوچک که به مذاق خانواده و یا گروه دوستان خوش نمی آید تا تغییرات بزرگتر در گروههای بزرگتر تا اختلاف نظرهای سیاسی و انتخاباتی احزاب مختلف.
در برخی شغلها مقابله با ابن نیرو گاهی طاقت فرسا میشود. گاهی ایجاد یک تغییر سازمانی مدتها ذهن و روح و جسم را به مبارزه میطلبد و اگر تغییر دهنده به تک تک جوانب ایجاد تغییر آگاه نباشد و نیروهای مقاوم در برابر این تغییر را پیش بینی نکرده باشد چه بسا بشکند و مجبور به عقب نشینی شود. برای آن است که باید بداند چه میخواهد و چرا میخواهد و چگونه میتواند از هر زاویه ای از ایجاد تغییر دفاع کند.
غرق شدن جاییست که سوراخی در برنامه تغییر وجود داشته باشد و بخواهی آن را با دست بپوشانی و با ساده انگاری گمان کنی کسی متوجه آن نخواهد شد . آنوقت فشارها به کنار بزندت و هویدا شود آن ناکارایی سیستم. آنروز است که نیروی دفاعیت در هم میشکند و حتی اگر قدرتمند ترین باشی پایه های قدرتت متزلزل میشود و خودت هم به خودت و همه وعده وعیدهایت و چراییشان شک میکنی!
ارسال شده به : ۳۰-مهر-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی
من همیشه به این معتقد بودم که هر کسی حق داره نظرش رو بگه و دیگران باید یاد بگیرند که بشنوند و اگر قرار به یک تصمیم گیری باشه سعی کردم به اصول دموکراسی پایبند بمونم . باید بگم خیلی وقتها از بهینه نبودن سیستم تصمیم گیری دموکراتیک به ستوه اومدم …نه به خاطر نتیجه که شاید به دلخواهم نبوده ، بلکه به خاطر حضور افرادی که معنای تصمیم گیری دموکراتیک رو درک نمیکنند و با اینکه خودشون رو رشنفکر و دموکرات و عاقل و بالغ میدونن ولی از هیچ کوششی بابت فرسایش این سیستم دریغ نمیکنند. این رو از کوچکترین موضوعها مثل تصمیم گیری در مورد یک برنامه کمپینگ آخر هفته میتوان دید تا بزرگترین اختلافات در خصوص مثلا مکاتب سیاسی اقتصادی اجتماعی.
خیلی سعی کردم این موضوع رو ورای فرهنگ و قومیت نگاه کنم، ولی واقعیت اینه که نمیشه این دو رو از هم جدا کرد. یعنی همینجا حاضرم شرط ببندم که اگه یک نمونه آماری از منطقه آسیای جنوب شرقی بگیریم و یک نمونه مثلا از آمریکای شمالی به وضوح خواهیم دید که دموکراسی پذیری و احترام به آرا و نظرات یکدیگر دارای همبستگی بسیار بالا با منطقه جغرافیایی است که افراد نمونه از آنجا آمدند.
این همه گفتم که بگویم یک بانوی هندی الاصل که جالب است سالهاست کانادا تشریف دارند امروز به کارمند کانادایی من زنگ زده و به اجبار از او میخواد که یکی دیگر از کارمندان ما رو نامزد دریافت جایزه *یک مورد خاص بکنه. این طور درخواست کردن بدون اینکه نظر بقیه افراد یک گروه رو بخواهی فقط از یک خاور میانه ای بر میاید و بس…دخترک کانادایی شوک شده بود و دائم تکرار میکرد من نمیتونم باور کنم دارم اجبار میشم به چنین چیزی و من در دلم گفتم به دنیای اجبار آلوده من خوش آمدی !
جالب این که این خانوم در کلاسهای خاصی که برای تازه مهاجران برگزار میشه از دموکراسی و اهمیت احترام به نظر دیگران میگه . از حقوق برابر نژاد های مختلف و افراد مختلف در موقعیت های مختلف اداری میگه و وقت عمل …
——————————————————–
* award
ارسال شده به : ۲۵-مهر-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی
برای اصلاحگر نا امیدی و تسلیم شدن در برابر یک عده خیلی سخت و بد است. یعنی آخر خط است… یعنی تلاش بس …چشم بستن به روی آرمان و عقاید …بمان به حال خودت و بمیر…و برای گروه مقابل آنها در این نقطه لذت پیروزی !
همه ما تلاشهایی از این دست داشته ایم … طبیعی است که هر کس نظر خود را نظر برتر میداند و هر کس خود را در نقش اصلاح گر میبیند … باید ها و نباید های اخلاقی و اجتماعی می آیند و خطوطی را رسم میکنند و اگر آن باید ها و نباید ها را قبول داشته باشی آن را با بایدها و نباید های ذهنی ات مخلوط میکنی و طرفداری یک جانب را میکنی … وقتی به آن نقطه آخر رسید نظاره گر میشوی و یا حس پیروزی میگیردت و یا آن حس تلخ تسلیم ! شده ام آنکه از قهقهه مستانه گروه مقابل احساس تلخی وجودم را پر کرده !
مصاحبه مادر مقتول را شنیدم. کینه کهنه ولذت انتقام از صدایش موج میزد. میگفت همه مدت کسی با من صحبت نکرد یا به عبارتی خانواده قاتل مستقیم به پای من نیفتادند. امیدشان به حقوق بشر بود و دولت!!! انگار دلش از آن سوخته بود که کم تحویل گرفته شده باشد یا در واقع تحویل گرفته نشده باشد. نمیخواهم بگویم همه حرفهایش حساب شده بود. نمیخواهم بگویم آدمی در شرایط او اصلا میتواند منطقی حرف بزند. و غیر از جسته گریخته هایی که در سایتها خوانده ام نمیدانم تلاشها بابت رضایت چطور پیگیری شد. ولی حتی اگر خانواده قاتل مستقیم به دست و پایش نیفتاده باشند باید به تلافی بچه شان را از زندگی محروم کند؟ کاش لااقل این همه نفرت و تلخیش به خاطر خون پسرش بود تا خودش!
راستش به این فکر کردم که چه درصدی از جامعه ما اینطور فکر میکنند؟ و در واقع با کمال تاسف به این نقطه رسیدم که همین آدمهای زیادی که میشناسم و خیلی از آنها هم نقاب روشنفکری و تحصیل کردگی و قشر برتری به صورتشان میزنند اگر پای منافع خودشان وسط باشد با بی رحمی هر چه تمام تر طرف مقابل را میدرند. برایشان مهم نیست حد و اندازه جرم و اشتباه طرف مقابل یا حتی رفتار طرف مقابل و خاطره های گذشته و به قول معروف نان و نمک گذشته هم اهمیتی ندارد . اصلا یادشان نمی آید! آن لذت انتقام و شخصی کردن هر موضوعی چنان برایشان ارضا کننده است که نان و نمک کیلویی چند؟!؟؟! حالا اینکه مادری داغدیده است و سطح خانوادگی را هم میشد حدس زد و دو خانواده هم حسابی با هم نداشته اند از قبل . این دیگر در آخر طیف است. یک جورهایی میرود قاطی آن گروهی که تسلیمی در برابرشان! چون میگویی فریاد حقوق بشر و متوقف کردن توحش برای اینها مثل یاسین خواندن است آنجا که نباید خواند!
طبیعی است که انسان موجودیست که همه فعالیتهایش بر اساس خودخواهی هایش شکل میگیرد.از فعالیتهای اقتصادی گرفته تا احساسی ! قوانین می آیند که این حس خودخواهی لجام گسیخته را در چارچوب قرار دهند. در لحظه اوج خشم شاید انتقام لذت بخش به نظر برسد. ولی آیا قوانین باید دامن بزنند به این لذت؟ آن هم قانونی که میتواند آلت دست سبعان بشود برای هر چیز و ناچیز . آنوقت است که آدمها چه قانونی چه غیر قانونی به سوی هم دست درازی میکنند و قهقهه مستانه از سر کشیدن لذت انتقامشان گوشت را پر میکند و بدت می آید از انسان بودنت …
به نظر من نباید خود را جای خانواده مقتول قرار داد. اصلا اگر قرار است قوانین اصلاح شود دردمند و کسی که در اوج خشم است نمیتواند مصلح باشد. مگر تصمیم گیریهای اوج عصبانیت بدترین نوع تصمیم گیری نیست؟ اینکه بگویم مادر مقتول حق داشت یا حق نداشت یا مثلا خانواده قاتل از راه درست وارد شد یا نشد راهکار نیست. کما اینکه یک شبه هم نمیشود ریشه جرم و جنایت را خشکاند یا همه آدمهای خودخواه را خیرخواه کرد ! نه تا به حال با وجود قصاص و نه بدون وجود آن! آنچه که هست اینکه میتوان چارچوب را طوری تعریف کرد که تاختن خشم و نفرت و لذت انتقام را کنترل کرد. این کنترل شاید نتیجه اش این باشد که خفاش شبی اعدام نشود و به ابد محکوم شود ولی در عوض جلوی مرگ یک بی گناه را هم بگیرد باز کار خودش را کرده و جوابش را پس داده است.
ارسال شده به : ۱۸-مهر-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی
اینکه چه جوری یک سری رفتارهای ناخوشایند رو به مخاطبم گوشزد کنم و اینکه اصلا خودم رو در مقام گوشزد بدونم یا نه همیشه برای من مشکل سازه ! واقعیت اینه که خیلی وقتها یک رفتار هپلی رو روم نمیشه چه مستقیم چه غیر مستقیم بگم ولی تا سر حد مرگ زجر میکشم .
من نمیدونم چه جوری میشه به مخاطبت بفهمونی تو طول مدت مکالمه و مصاحبت اینقدر دهانش رو تاحلق باز نکنه و دستش رو تا آرنج نکنه تو دهانش واسه تمیز کردن دندوناش یا انگولک دندون خرابش !!!! این حال طرف مقابل رو خراب میکنه خوب ….
————————————————–
پ.ن. بنا به درخواست
))
اصلاحیه : بنا به درخواست دوستان این وبلاگ آپ شد . موضوع این پست مشغله ذهنی نویسنده میباشد :دی
ارسال شده به : ۰۴-شهریور-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی
خواهر فروید زده میگه دوستی زن و مرد امکان نداره فقط دوستی باشه بدون انگیزه های س.ک.س.ی ….میگه اگه چنین ادعایی بشه یا اگه طرفین به روی خودشون نیارن دارن ساپرس میکنن!!!
میگم چی میگی تو ؟!؟! اگه اینطوره تو این دور و زمونه دوستی زن و زن و مرد و مرد هم نمیتونه فقط دوستی باشه! وگرنه هر دو طرف دارن ساپرس میکنن!!!! ایش…ش….ش
یاد بحثهای اولین روزهای همراهیمون میفتم … وقتی میگفتم به نظر من عشق و دوست داشتن پاک و روحانی داستانش از زمینی شدن و جسمی شدن جداست :دی تا آن روز که برهان خلف خلاف آن را ثابت کند همچنان میتازیم :دی شاید هم به قول خواهرک همچنان ساپرس میکنیم !
ارسال شده به : ۲۵-مرداد-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی, پراکنده های ذهن من
من نمیدونم این چه عادت گندیه اینا جلو جمع آنچنان فین میکنند که پنداری مغزشان از سوراخ دماغشان میخواهد بیرون بزند…آخه بابا بقیه آدمن !!!! اینا وقتی عطسه میکنن معذرت خواهی میکنن اونوقت فین …اه…اه…اه
ارسال شده به : ۱۳-مرداد-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی, پراکنده های ذهن من
به زور میخواهی ثابت کنی امروز هم مثل همه روزهاست . با اکراه خبرها و گوگل ریدر و همه را رد میکنی. میخواهی وسوسه نشوی و کلیک نکنی…میخواهی نبینی…گویا انکار راه حل همه این تلخی ته گلویت است…تکرار میکنی تا باور کنی امروز تعطیل باید …جمله ته ذهنت ات تمام نشده بغض ته گلویت را فشار میدهد…دو ساعتی مقاومت میکنی و بعد از بالاترین به بلاگ نیوز…از بی بی سی به فید خوان….همه جا و همه جا …و آخرش میخوانی و میبینی و تلختر از تلخ میشوی…
دلت میخواهد کودک شوی…باور کنی به قدرت سوپر هیروها…که یکی از آنها برای دادگستری بیاید و این همه اشک و غصه را ببیند و محکم به تستیس آدم بدها بزند و لهشان کند…رویا بافی را تنها چاره دردت میبینی!
———————————————————————
این نوشته فقط و فقط وصف حال و روز تلخ خودم بود!
ارسال شده به : ۳۰-تیر-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی, فیلم و سینما
وقتی جوانتری سختی ایجاد تغییر را نمیدانی و از آن نمیهراسی ! شاید هم میدانی ولی هنوز محتاط نشده ای و بی پروا به پیش میروی و به دنبال تغییر جهانی…بی هیچ ملاحظه ای در مقابل همه قوانین نوشته و نانوشته اطرافت قرار میگیری و میتازی.
از تنهایی و تنگناهای راه هراسی نداری و شجاعانه میتازی. و چه زیباست زمانیکه این انرژی برای ایجاد تغییر در راستای بهبود جامعه بشری باشد.
وقتی تاریخ را ورق میزنی شجاعانی را میبینی که یک تنه در مقابل سیاهی ها ایستاده اند و آنچنان تغییری ایجاد کرده اند که تصور دنیا بدون ایجاد چنین تفاوتهایی گاه سخت و غیر ممکن میشود. زیبایی تاریخ جایی رقم میخورد که تغییردهندگان خود از کسانی هستند که ذیتفع شرایط موجود و عاری از تغییرند و چه بسا از ایجاد تغییر بیشتر ضرر را میبینند!
Amazing Grace روایتگر تلاش ویلیام ویلبرفورس برای منسوخ کردن برده داری در بریتانیای کبیر در نیمه دوم قرن هجدهم میلادیست. تلاش گروهی در اقلیت در برابر قدرت و اکثریت.

نمیدانم همزمانی این روزها و تلاشها برای تغییر بود و یا یک جورهایی حس همذات پنداری و یا در کل علاقه کلی ام به ژانر تاریخی . ولی هر چه بود تماشای فیلم لذتی بس عظیم داشت.
آنچه برایم جالب بود این بود که این اتفاق در بریتانیایی است که قدمت و سابقه استثمارگریش روشن است . با این وجود تلاش یک تنه این نماینده پارلمان و تعداد کمی از موافقانش ( البته تلاش ۱۷ ساله آنها ) و بدون وارد شدن به جنگ داخلی چون امریکا در واقع حدود نیم قرن قبل از منسوخ شدن برده داری در امریکا ابتدا به ممنوعیت تجارت برده داری و سپس به براندازی برده داری در بریتانیای کبیر منجر گردید.
گاهی که از ایجاد تغییر و دراقلیت بودن یا در واقع در موضع قدرت نبودن دلگیر میشویم چنین دلگرمیهایی از یادآوریهای تاریخی انرژی را بالا میبرد. تماشای آنرا توصیه میکنم.
ارسال شده به : ۲۶-تیر-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی, پراکنده های ذهن من
اوایل فکر میکردم دنیای مجازی فرق دارد…خودت بودن را در چشمت نمیکنند …حریمت را به این راحتی لگد کوب نمیکنند . اگر دوست ندارند نمیخوانندت و تو را با همه آنچه دوست داری رها میکنند و میروند دنبال دوست داشتنی های خودشان.
یک جورهایی هم از همان اول آنچه میخوانی کانالیزه میشود به سمت کسانی که بیشتر مثل خودت فکر میکنند. گهگاهی اختلاف عقیده و فکری هست که شریک میشوی …می آموزی و فکر میکنی و وادار به فکر کردن میکنی که این خودش دلگرمی می آورد برای بهتر و عمیق تر فکر کردن و از ابعاد بیشتر نگاه کردن. گویا زیاد دل بسته بودم به این دنیای مجازی و زیاد زیبا انگاری و ساده انگاری کرده بودم …
آن قدیمی قدیمی ها را که برایشان احترامی قائل بودم وقتی شروع کردند به پر و پای هم پیچیدن و ذوق پته هم را بر آب ریختن ، کم کمک کنار گذاشتم … راستش نمیخواهم اسم ببرم و لینک کنم ولی خیلی ها که از ابتدای گل کردن وبلاگستان پارسی همراه و خواننده بوده اند به راحتی حدس خواهند زد منظورم چه کسانیست. وقتی دیدم طرف با ادعای بی طرفی و فرهنگ روزنامه نگاری چنان دیگران را با اسم و رسم عادی مفتضح میکند که من خواننده بی طرف هم چندشم میشود ، تصمیم گرفتم دقت بیشتری در خواندنی هایم بکنم. لازم نبود با فحش پراکنی و پته بیرون ریختن و کامنت گذاری بی ادبانه اعتراض کنم. تنها کاری که کردم دیگر به آن خانه مجازی نرفتم یا پستهایی را که میدیدم با سلیقه ام سازگار نیست نخواندم . شاید آن طرف از اینگونه نوشتن لذت میبرد… اگر من مشکلی داشتم با نوع نوشته هایش پس من اختیار عمل داشتم تا خواندن را متوقف کنم .
و اما آنچه باعث شد این نوشته را بنویسم:
نازنین دوستی را که البته با همه تفاوتهای عقیده ای که گهگاهی داریم دوست دارم وصراحت قلمش را می ستایم و مهمان وبلاگیش هستم را آماج حملات یک به ظاهر روانشناس و عده ای به ظاهر روشنفکر دیدم. نه از وبلاگ دوست اسم میبرم و نه آن دیگری که اگر چنین کنم فرقی میان من و او نیست … ولی با خواندن مزخرفات آن طرف و اینکه چگونه به تک تک پستها اشاره کرده و هر یک را دلیل و توجیهی به مزخرفات خود دانسته ، به این فکر فرو رفتم که اول تو که اینقدر دچار زخم و تلخی میشدی و میشوی…برای سلامت روح و روان خودت بهتر بود که از خواندن چشم بپوشی … ولی سوال من اینست …به هر علتی خواندی و مخالف بودی یا هستی یا هر چه …چرا از شکستن همدیگر لذت میبریم؟ چرا ؟ در حالیکه ادعا میکنیم قشر وب نویس و وب خوان جز قشر روشن فکر تر میباشند اینطور بی پروا بی حرمتی میکنیم ! اگر روشن فکرمان اینست وای به حال تاریک فکریهامان !
معمولا وقتی تند و تلخ و عصبانی هستم سعی میکنم هیچ نگویم … ولی نتوانستم اینجا سکوت کنم… اینبار نمیتوانم در برابر این زخم زدنهای دنیای واقعی که متاسفانه به دنیای مجازی مان هم بدجوری سرایت کرده سکوت کنم. بازهم مطمئنم و تاکید می کنم اگر خوبهای دنیای ما حتی یکی از بدها بیشتر بودند دنیا همان بهشت برین میشد… چقدر دلم میخواهد در خوش باوری خوب بودن همه فرو برم …حیف که مدتهاست شیشه اعتمادم را شکسته و ریز کرده اند ادمهای دنیایم ! فقط اینرا بگویم که نمیبخشم کسی را که اعتمادم را شکست! و مرا وادار کرد که جای لذتهای روزانه با هم همراهی کردنهایم را ارزیابی وسواسی خوب و بد بگیرد. من دنیای ساده انگاریم را بیش از این عینک بدبینی دوست داشتم!