یاد واره مایکل و حال و روز ما!

۰

ارسال شده به : ۲۰-تیر-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : فرهنگ و هتر, پراکنده های ذهن من

تو آفیسم نشستم و یک گوشه چشمم به مراسم یاد بود مایکل جکسونه که آن لاین از شبکه ا ب سی‌ پخش می‌شه .

در واقع یکی‌ از بچه‌های آفیس که کامپوترش اسپیکر نداره خواهش کرد که بیاد و ساعت نهار این مراسم رو از کامپیوتر من تماشا کنه . خوب منم دلم سوخت و بعد ساعت نهار هم به روش نیاوردم.

کوئین لطیفه جمله قشنگی‌ گفت که شاید خیلی‌ بیانگر حس این روزامون باشه. مضمون حرفاش این بود:
“درسته که سر تأ سر دنیا الان به سوگ مایکل نشستن ولی‌ ما خوشحالیم که مایکل رو داشتیم”

و من به حال و روز این روزهامون فکر می‌کنم : درسته  این روزها مون خاکستری شده. ولی‌ بازم چیزهایی هست که بهش افتخار کنیم و اون تلاش ستودنی برای احقاق حقمونه!  مدتها بود که فکر می‌کردم همه اینقدر به گرفتاری گرم شدن که حق یادشون رفته!

تو این فکر‌ها هستم که یه جمله محشر به نقل قول از مایکل رو صفحه نقش می‌بنده:

… There is nothing that can’t be done if we raise our voices as one!

کاش بتوانم…

۳

ارسال شده به : ۱۷-تیر-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | In : اجتماعی, فرهنگ و هتر, پراکنده های ذهن من

ساده زیستی اینجا نعمتیست… هر چند مرتب بودن و خوش لباس بودن را دوست دارم و امکان ندارد که با وضعیت نامرتب از خانه خارج شوم ولی امروز از این سادگی  لذت بردم…
بی حوصله از برنامه ریزی برای بزک دوزک معمول تصمیم گرفتم  دل به دریا بزنم و مثل اینها  با همان تیپ خانگی به فروشگاه بروم.
با پیراهن راحتی بندی   تابستانی بر تنم بدون آرایش و یک صندل که اتفاقا بی هیچ تلاشی رنگش هماهنگ پیراهن تنم بود … شال نخی را بر دوشم انداختم که از باد بیرون محافظتم کند و به راه افتادم… نسیم را لای موهایم حس کردم و بوی خوش هوای تازه را تا عمق ششهایم فرو دادم… لبخند سرخوشی نصفه نیمه بر لبم آمد … به گرد و غبار این روزهای تهران فکر کردم…راستی چرا تا میخواهم غرق لذت شوم اینها یادم می آید…قرص فراموشی یا بی خیالی سراغ ندارید؟ یکی از این روزها  میخواهم  به لذت کامل برسم…کاش بتوانم….