۰

ارسال شده به : ۱۲-شهریور-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

آدم است دیگر. یکهو میرسد به یک نقطه ای که میبیند حرف و نصیحت و همه چیز شده است برایش باد هوا . که فقط میشنود از یک گوش و رها میکن از گوش دیگر

که خودش میداند که بقیه دارند آب در هاون میکوبند  و نفس شهید میکنند. بعد هی یاد خودش میاقتد که برای ملت منبر میرفته ! اصلن خنده دار است که هنوز هم پابدهد

به سبک عاقل نمایان کمابیش با کمال پررویی منبر میرود ولی خودش به حرفهای خودش ایمان ندارد. بعد یک حس پر و پیمان ژاژ خوایی میگیردش چون وقتی خودش ایمان ندارد

به وضوح میداند که حرفش به هیچ جا حساب نمیشود.

آدم است دیگر…شاید مثل بنجامین باتن سیر برعکس  طی کند …

۰

ارسال شده به : ۰۷-شهریور-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

بغض مامان که میشکند نگاهش میکنم و میخندم…خنده ای که دردش تا مغز استخوانم میرود.
ساکتش میکنم با جمله ای همچین که شک میکند که چرا باید دلش برای این بی عاطفه ترین تنگ شود

بابا دست به سرم میکشد و آه میکشد و با صدای بغض آلود میگوید طاقت دیدن موی سفید روی سر تو ندارم…
به جایش از حراج فروشگاه بیسار حرف میزنم. عین عین بی توجه ترین آدمها…

خواهرک زده پایش را شکسته…پای تلفن سر میز ناهار میشنوم ازش جلوی همه
سعی میکنم کنترل کنم جریان را …با ضرب دیدگی ختم میکنم…بابا با اشک از سر میز میرود و
مامان باز بغضش میشکند…ماسک همیشگی را میزنم…همیشه قویترین بوده ام حتی اگر به قیمت بد خلقی یا بی احساسی تمام شود!

اشکهایم مدتهاست روی هم جمع شده…به هزار و یک دلیل
امان از وقت شکستن

۰

ارسال شده به : ۲۸-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

بند زد   قطعه یکی مانده به آخر را
وه که چه راه درازی ….چه ردی …چه سوزی …چه سازی ….
اول از شکستنش سوخت  …افروخت  …گریست …گریخت …رمید …
دست برد  به تکه هایش …دستش  هم برید…. نمیدانست گریه از درد از دست دادن است یا درد دست !
گیج و گم حسرت قطعات شکسته  و همه گذشته را خورد …اشکها که تمام شد وقتی دیگر چیزی  نبود که بریزد تکه ها را کنار هم گذاشت
حیف از این همه قدمت و نقش و نگار و خاطره  که بریزد  برود …چیدشان کنار هم ..
نگاهشآن  کرد  …باز نشست و   یادمان گفت  …مرثیه خواند …حسرت خورد
گفتند بشوی تا تسکین یابی ….هر چه هست و هر چه بود …خوب بشوی
چشم را شست  ….روح را هم … رد خون از دست را هم… تکه هارا کنار هم چید…به هم وصل کرد…
بندش زد…حالا گذاشته  و رد شکستگی اش را نگاه میکند   …یاد گرفته  که حسرت داشتن بدون شکستگی را بگذارد  کنار و قربان صدقه رد شکستگی و نشان و نقش کهن  برود.
لبه بالایی هنوز مانده  …انقدر خرد شده که تنها نمیتواند  به جایش بگذاردش …یا باید بسازد با آنچه هست یا …
گاهی انگشتی میکشد  و خون خراش دست را با زبانش  مزه میکند  ….میداند  که راهی برای آن هم پیدا میشود ….
رد زخم و شکستگی هم بشود  یادواره همه آموخته های این روزها  …

پی . اس
یادم باشد در این دنیای بی رحم درندشت هنوز دستهای بی منتی که قطعات شکسته را به دستت  بدهند و بی سؤال آب بگیرند خون از زخمت بشویی هستند!
بودنم و طاقت آوردنم را مرهون همینهایم …

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

۰

ارسال شده به : ۲۶-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

سبک و سنگین کردنها و مکاشفه و خودشناسی این روزها…
لابد همینطور است ملت یک هو در نمیدانم چند سالگی متحول شده اند !
یکی شده است زاهد و عابد و یکی عارف و عاشق…
شدند عطار و ناصر خسرو و …
اصلن تو بگو همان مولانا از همه بهتر که از زهد به ترانه گویی و غزل خوانی رسید …

زاهد بودم ، ترانه گویم کردی

سر حلفه بزم و باده جویم کردی

۰

ارسال شده به : ۲۶-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

دیروز صبح همه عطر چمن بود و من که بخواهم یک خاطره خوب درست کنم برای این عطر چمن …که آن خوبی بیاید و بنشیند و باشد به جای گلهای رسوب کرده در خاطرم !
چمن باغکمان تنها جایی نیست که باید برایش خاطره درست کنم ….خیلی کار دارم …خیلی ….
حیاط تمام شده …برکه وسطش. ..لی لی های دورش …بلیدینگ هارت کنارش
و همه اینها فقط من را یاد …مرا یاد چیزی نمیاندازد!!!هیچ چیز … نباید بیندازد ! خودم باید بسازم یادمانهای تازه را !

۰

ارسال شده به : ۲۴-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

شمارش معکوس…. :(

خب لابد بهانه غرهایم تکمیل میشود بعدش….

حالا فکرش را نمیکنم…باشد برای بعد…باشد هر وقت وقتش شد….

به مامان میگویم اگر بچه قرار است مثل من باشد چرا آدمها بچه میخواهند؟

ظاهرن توضیحم در این خصوص  مقبول افتاده…دست از گیر دادن به کل کشیده طفلک…لااقل اینش خوب است!

۱

ارسال شده به : ۲۲-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

نمیدانم چرا امیدواری رسیدن به حالت بهتری نیست از این استحاله…

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه …شایدم میکنه !

۲

ارسال شده به : ۱۳-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

شستم…هی شستم …هی برگشتم به قوانین خودم…
هی تو آینه گفتم دادگاه نورنبرگ (سلام داداش فرجام ) ….هی گفتم بخند احمق …
گوشه لبام افتاده پایین بس این روزا نمیخندم !
لباس پوشیدم برم عروسی ….مامان کشت خودشو بخندم برای عکس …گوشه لبم بالا نرفت که نرفت …به زور که رفت چشام نخندید …عکسام همه زشت…حالم از قیافه خودم بد شد…بعد خندیدن بشه سخت ترین کار آدم !!!

رقتم عروسی آقای همکار … بدون کوچکترین حس و حال عروسی …خدا خیر دهد نوشیدنی را…لااقل بعدش توانستم برای دو تا عکس گروهی لبخندی بزنم…
امروز بابا میگفت ۵۰ روزه اینجاییم…دلم آمد پایین …چیزی نمانده رفتنشان…اگر بروند….وقتی بروند…درسته خیلی اذیتشون کردم…ولی فکر کنم اگر نبودند میمردم …

لابد پیر شده ام دیگر که از این هم پیشی وار بالا پایین پریدن افتاده ام و تلخ شده ام…
حالا هی بگویید به خودت گیر نده…حالم از حال خودم به هم میخورد …به تنها کسی که میتوانم گیر بدهم خودم است و بس …

وقت آه از دل کشیدن… یاد من کن یاد من کن

۰

ارسال شده به : ۱۰-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

خیلی بچه بودم ….پسر عمه ای بود خیلی عزیز بود ….(باید بگم هست !!!! امان از اثر خاطره شدن…امان از ماضی شدن فعلها )

داشتم میگفتم…پسر عمه جانی بود (!) با بقیه متفاوت تر …از آنها که در بچگی از سر و کولشان بالا میرفتیم ….انواع بازیهای خنده دارکودکانه را پا به پای ما پایه بود…از آنها که بودنشان خیلی بودن بود….

یک روز آمد خانه ما ….غریب بود آنطور بی خبر آمدنش….بعد یک جوری بوسید و خداحافظی کرد که دلم آمد پایین ….بعد رفت …چند روز بعد یادم نیست از کدام شهر اروپا بود که زنگ زد و به بابا گفت دایی جان اینجایم.

دیدارمان به اینجا…

بعد از آن خاطره شد ….نمیدانم چند سال است ندیدمش ….خاطره شد…دور شد…نبود…(جالب اینکه این پست را درفت کرده بودم باهاش تلفنی حرف زدم…هر وقت حرف میزنیم میگوید  بزرگ شدی دخترک…غریبه شدی …میگویم پیر شدم …بزرگ که گذشت)

این اولین خاطره شدن و محو شدنیست که یادم می آید…بعد از آن  کلی آدم خاطره شدند…ما خاطره شدیم….همیشه از خاطره شدن ترسیدم…از محو شدن …نبودن ….

بدیش این است که از هر چه بدت بیایید سرت میاید…بعد دلت میخواهد یک وقتهایی برای یک کس هایی خاطره نشوی …باشی …وجود داشته باشی ….ولی مهم نیست دلت چه میخواهد …این قانون دنیای ماست…اینطور خاطره نشوی یک طور دردناکتری خاطره میشوی…

پ.ن. این حس را چند روز پیش یک جایی ازش حرف زدم با یک تلخی بدی…انعکاس کلامم را آنجا که گفتم دیدم … فرقی نمیکند…به قول دوستی ما همه عین همیم …دوست داریم بگوییم استثناییم …ولی  نیستیم.

ترس و دوست نداشتن  خاطره شدن هم عمومیست …زار زدن از آن ترس هم عمومیست …ولی از خاطره شدن هم گریزی نیست….

ما میمانیم و تلخی گزنده خاطره شدن….و بعد شاید محو شدن…

پ.ن. چند روزیست هی خبر درگذشتن این و آن شده…شده ام شربت اندر شربت …بعد هی حس نیهلیستی در من غلیان میکند….بعد هی تف می اندازم به این زندگی کلن ….

۲

ارسال شده به : ۰۴-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | In : Uncategorized

این روزها گاهی میدانم فحش خور ترین راننده دنیایم…
وقتی آدم خودش میداند و اعتراف میکند معلوم است که چه خبر است
بعد یک اس هولی بیاید کنارت و بوق را هم بگیرد بر سرت …
آن هم اینجا که بوق حکم فحش ناموس دارد

بعد یادت نباشد که این پدر و مادرند در ماشین …بعد تو با صدای بلند به طرف فحش ناموسی فارسی بدهی که هرگز در عمرت از دهانت خارج نشده
یعنی رویم نمیشود با پدر جان چشم در چشم شوم
..
و البته دیگر غلط کنم به ملت وقت رانندگی گیر بدهم…
شاید آن بیچاره هم مثلن اینقدر دلشکسته و دلگیر است از این عالم که نمیفهمد چه میکند
شاید هزار غم دارد و آن بوق و ناصبوری من مثل کوه خراب شود روی همه بدبختیهای دیگرش

چه میدانم….لابد به چنان عرفانی برسم آخر این روزها که کس ندیده !