هاراگیری یا زندگی با شرمندگی! آن هم برای ژاپنی ها

۳

پست شده در : ۱۷-بهمن-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : اقتصادی, تکنولوژی

خوب …تویوتای بیچاره با این اوصاف به فنا رفت…
چند روز پیش مشکل عملکرد درست پدال گاز هوا شد و کلی باعث سقوط سهام تویوتا شد.
امروز هم صحبت از کار نکردن ترمز یکی از مدلها توی اخبار بود. نمیدونم چقدر این اخبار ایران منتقل شده.
تویوتا یکی از مطمئن ترین ها و پر طرفدارترین ها در صنعت خودروسازی در امریکای شمالیه . با این اوصاف
همه جوره چهره اش مخدوش شد. توی یکی از برنامه های خبری آخرین مکالمه با موبایل ضبط شده یک صاحب فقید تویوتا
پخش شد که به ۹۱۱ زنگ زده بود و طلب کمک میکرد با صدای بسیار مضطرب به علت پدال گازی که به پایین چسبیده و آزاد نمیشد
و ظاهرن ماشین تصادف میکنه و چهار نفر از بین میرن!
به قدری این مساله با توجه به اقدامات کنترل کیفیت اونهم در جایی مثل تویوتا برام عجیبه که فکر میکنم یه جورایی کاسه ای زیر نیم کاسه است.
بعد از رکود اقتصادی و ورشکستگی و لی آفهای پیاپی اتومبیل سازی های مطرح امریکای شمالی تنها همچین اتفاقی میتونست توجه عموم رو به خرید ماشیت امریکایی جلب کنه
و باعث رونق دوباره بازار اونها بشه.
به هر حال اگر وضع همینطور جلو رود گمونم آقای سی ای اوی تویوتا چاره ای جز هاراگیری نداشته باشد!
من شدیدن تویوتا ونزا را دوست میداشتم …ولی به عنوان یک مصرف کننده جان دوست فعلن شدیدن منصرف گردیدم :دی

————————————————–
پ. ن. بنا به یک در خواست ویژه در وبلاگ ثبت شد :-)

تابع روابط انسانی

۰

پست شده در : ۱۵-بهمن-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : پراکنده های ذهن من

رابطه های آدمها را که نگاه میکنم عین عین همین منحنیهای ریاضی میماند.
معروفترین مدلهایش هم یکی از آنهاست  که اول به یک نقطه عطف میرسد و بعد به یک ماکزیمم و بعد می افتد به سراشیبی و بعد عطف و بعد شاید منحنی افقی را قطع میکند.
این مدل تابع بدون عطفش با یک ماکزیمم هم هست .
ایده ال ترین شکل تابع آنست که  بعد نقطه عطف تابع فزاینده بالا رود. بگذریم که این فزایندگی را عادت سبب شود یا هر علت دیگر.  ولی به نظر من اکثریت با آن توابع ماکزیمم داریست که شروع به افتادن در مرحله نزولی کند بعد نقطه ماکزیمم. این توابع دردناکترین شکلند.
وقتی نقطه عطف را طی کردی و وقتی به اوج رسیدی …وقتی به آن ماکزیمم رسیدی در یک رابطه و طعمش را چشیدی افتادن در سیر نزولی فقط درد میشود و غصه . هی تکرار میشود لحظه لحظه خوبیها جلوی چشمت …هی خاطره ها جلوی چشمت راه میروند.
هی میگویی چطور شد که اینطور شد . چرا نماندم در آن اوج …کجای کار تقصیر من بود!
بعد هی میفتی به توجیه اینکه این حالت هم خوب است ولی چون آن نقطه را با شیب فزاینده  تجربه کرده ای میدانی که به خودت دروغ میگویی و باز بیشتر دردت میگیرد.
آسان است در ریاضی تابع  همیشه بالارونده تشخیص دادن. دارم فکر میکنم چطور در رابطه هایم تا به متغیرش نگاه میکنم بفهمم که گیر تابع ماکزیمم دار با عطف یا بی عطف نیفتم . سخت است سخت ….

Eyes Wide Shut-2

۱

پست شده در : ۰۳-بهمن-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما

آیز واید شات ۱

و اما آن مهمانی عجیب …با آن پیانوی تک نوتی و آن افتتاحیه …مجلسی پر از آدمهای ماسک دار که در نهایت به این نتیجه میرساندت که همه آدمها از بی لجام بودن شهوت  درونشان شرمسارند و برای آنست که پشت ماسک پنهانند. آنها هستند تا دنیای کنجکاو و هوسران درون را ارضا کنند بی آنکه خیانتشان (؟!!!) آشکار شود…ظاهرن فرق نمیکند که باشی و کجا باشی و به چه مذهب و مسلکی اعتقاد داشته باشی …عبور از باندری و قواعد یک التزام و قاعده اجتماعی برای زوجها امری غیر قابل قبول به حساب می آید و هیچ یک حاضر نیستند شرمساری آنرا با آشکار کردن صورتشان به جان بخرند. آدمهای آن مراسم برای من آدمهایی هستند که فقط به دنبال خواسته جسمیند و روح و عشق و داستان ورای لذت جسمانی در آن معنا ندارد. چنین چیزی برای دنیای مردانه عجیب نیست ولی برایم عجیب است حضور زنان در این مراسم که اگر زن بخواهد به اوج برسد در نظر من باید و باید رابطه عاطفی دست در دست رابطه جسمی حرکت کند . مگر آنکه زنان جمع به رابطه جنسی تنها از دید شغلی بنگرند که البته با توجه به حضور مندی در جمع این سوال پیش می آید که آیا زنان مدعو تنها چنین زنانی بودند؟

زمانیکه که زن ماسک دار (مندی ) بیل را انتخاب میکند همیشه سرشار از سوال است برای من . از کجا دانست که بیل کیست و به آن جمع تعلق ندارد و سعی کرد به او بقبولاند که باید عمارت را ترک کند؟ صحبتهای مندی گویا همان ندای والد درون بیل است که میخواهد از آن جمع دورش کند ولی کنجکاویش  نمیگذارد ! نمیتوانم بگویم حس انتقام نمیگذارد …چون از لحظه ای که رمز عبور و آدرس را از نایتینگل گرفت برق کنجکاوی را در نگاهش میبینی…چون اگر صرف انتقام مد نظر بود تا آن لحظه بارها فضایش فراهم شده بود … شاید این دلیلی بر این است که نباید خیلی از تجربه هایی که ریشه در کنجکاوی آدمها دارند را با حس انتقام جوییشان اشتباه گرفت .

آنوقت که از بیل در خواست میشود که ماسک را از صورت بردارد ماسکهای اطراف نشان از نگاه قضاوتگر و هوچی گر آدمهای دنیای واقعی برایم دارد …آن همهمه که گویی خودشان عضوی از همین جمع نیستند …نگاه پرسشگر و در عین حال لذت از نواخته شدن بر کوس رسوایی یک شخص دیگر …آدمهای قضاوتگری که پشت ماسکهایشان پنهانند و انگار نه انگار که آنها هم میتوانندرسوای جمع باشند …آدمها و ماسکها و قضاوتهایشان …عین عین دنیای اطرافمان!
بیل با فداکاری زنی از مخمصه رهایی میابد . باز هم تاکیدی بر اینکه زن و احساسش تا کجا که نمیرود …

بقیه داستان باز هم شامل نبرد درونی بیل با خودش و زجر پیوسته اش از تصور خیانت آلیس است . زجری که برایم تا نهایت بی معنا ، پوچ و عجیب است . شاید تفاوت آدمهاست و شاید تفاوت نگرش زن و مرد …ولی اینکه یک فانتزی را تا کجا تصور کنیم و با تصویرش خود را زجر بدهیم دست خودمان است !

همزمانی خواب آلیس و زمانی که بیل در میهمانی ماسک دارها سپری میکند …وقتی نمیداند بیل کجا بوده و سرشار از عذاب وجدان میشود …شاید عذاب از اینکه میداند که با اعتراف به یک رویا چگونه دنیای ذهنی بیل را ویران کرده و میداند زمانی که دیوارهای اعتماد فرو ریزد سخت است به قبل آن بازگشتن …زن پشیمان است از اینکه حربه استفاده کرده …از اینگه بازگو کرده …

بیل هم میداند …ولی سرانجام تصمیم میگیرد که او هم بگوید…و بار دیگر تکرار خطا …این بار نه برای انتخاب …برای آرامش خودش …ولی چه فرق میکند ؟ گفتن و اعتراف کردن اعتماد را برای همیشه میبرد …حتی اگر تنها عبوری باشد از ماجراهایی که هیچ یک خطای واقعی نباشد …حتی اگر عبور و فانتزی باشد !
مثل هر زندگی دیگری راههای دوام یافت میشود …طرفین مصالحه میکنند و زن مرد را به معمول ترین روش صلح دعوت میکند …

من میمانم و تصور زندگی پس از این …مصالحه بی شک همیشه هست …حتی تلاش در فرستادن آنچه نمیخواهی به پس ذهن …ولی آنجا هست …نمیتوانی کتمانش کنی …کنترلش شاید …ولی همیشه شاید روزی بیاید که سرباز کند!
یک جایی نوشتم اگر فقط و فقط یک خط  برای این داستان میخواستم بنویسم اینکه ” بگذاریم چشمانمان بسته باشد …لازم نیست همه حقایق ذهنی هم را بدانیم  اگر بخواهیم زندگی با لرزش کمتر به پیش برود …شاید مثل همان کبک سر در برف کرده!”

Dr. Bill Harford: Are you sure of that?
Alice Harford: Am I sure? Only as sure as I am that the reality of one night, let alone that of a whole lifetime, can ever be the whole truth.
Dr. Bill Harford
: And no dream is ever just a dream

———————————————————————————-

پی نوشتها :

۱٫ کوبریک بزرگ ، بزرگ  خواهد ماند !

۲٫ هنوز فکر میکنم وقتی دختر صاحب مغازه اجاره لباس به بیل گفت که شنلی با خز قاقم بپوشد به چه اشاره داشت ؟ شاید این دلیلی بود بر شناسایی بیل در مهمانی …راستش به گمانم از هیچ نکته ای در این فیلم نمیشود سرسری گذشت

۳٫شدیدن دلم میخواهد کتاب اصلی داستان را بخوانم !

۴٫برایم عجیب است آدمهایی که این فیلم را زندگی نکرده اند! بس که آدمهای  امریکای شمالی عجیبند …در یکی از مکالمه هایم با یک خانم مسیحی  کانادایی انزجار نگاهش را دیدم وقتی لقب “نستی مووی” داد به این فیلم و نگاه چپش را به شدت بابت ابراز علاقه من حواله ام کرد…به گمانم این آدمها میخواهند از حقیقت زندگی فرار کنند …و البته همان قصه کبک سر در برف!

پاریس

۲

پست شده در : ۰۲-بهمن-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما

پاریس همان شهر پرهیاهو  و آدمهای رنگارنگ و بی قید است.
آدمهایی که گاهی زندگی کردن و عاشقی کردن و لذت خرید و چانه خرید یادشان رفته .
آدمهایی که گاهی نرمال بودن دردشان است و گاهی متفاوت بودن.
آدمهایی پر از عادتهای عجیب و غریب که خود را متفاوت میبینند از هم ، ولی عالمی شباهت میتوان در بینشان یافت ورای تفاوت ظاهری  و اجتماعی
پاریس شهر آرزوهاست .آرزوهای کوچک و بزرگ.
پاریس قصه عشق کودکیست تا پیرانه سری .
پاریس پر است از همه آنهایی که دیده ایم .شاید خودمان هم آن وسط . پاریس قصه ماست . مایی که گاهی یادمان  میرود که این داستان داستان ماست.
و مایی  که میتوانیم آسمان آبی را ببینیم  یا نادیده بگذریم.عشق را سرسری ببینیم  یا عمیق .عطر را بو بکشیم و لذت نفس را حس کنیم  یا بگذریم  و نبینیم و احساس نکنیم .

pariskj09-09-18

پاریس را ببینید تا  یادتان باشد که هر وقت غریبه از کنارتان گذشت غافل نشوید که اوهم داستانی دارد و آرزویی.
یادتان باشد که تا فرصت هست رنگ زندگی را ببینید .تا فرصت هست زندگی کنید .تا فرصت هست عاشقی کنید !

Eyes Wide Shut-1

۱

پست شده در : ۰۱-بهمن-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما

عجیب اینکه از لحظه ای که دیدم باید آیز واید شات را ببینم و بنویسم گفتم که نمیتوانم بنویسم . نمیدانستم که جور نمیشود و طول میکشد تا باز ببینمش !
اصلن هر چه مشقی میشود بد است . حتی اگه آیز واید شات دیدن باشد. انگارهمه نیروهای کائنات جمع میشود که مانع انجامش شوند ! خوب …این هم دهان کجی من به نیروها !
حالا هم تصمیم میگیرم و خودم را مجبور میکنم که بنویسمش…اصلن چرا که نه …چرا نه همه آن چیزهایی که در ذهنم هک شد …همان دفعه اول … و بعد دفعه های بعد …

اصلن آیز واید شات دقیقن از همان چیزهاییست که در طول زمان هر بار یک برداشت داری از لحظه هایش …هربار با یک قسمتش همذات پنداری میکنی …هر بار یک شکلی شخصیتها
و اتفاقات اطرافشان را قضاوت میکنی …و چه موقعیتی بهتر از اینکه این سفر در طول زمانت را بیایی و بنویسی و ببینی تغییرات را …ببینی چقدر فرق داشت هک شده ها…طول زمان
و تاثیرش بر درکت ؟بر اهمیت لحظه ها؟ گفته ها؟ شنفته ها ؟ نوع قضاوت و …
از آن قشنگ تر اینکه ببینی بقیه چه فکر میکنند …اصلن  شریک شدن مزه این یکی فکر نکنم تکرار شود بس که این فیلم ذره ذره زندگی همه جور آدمی هست . از همان آغاز مشاجره سر هیچی و انتقام جویی و
ذره ذره حس و نگاه زنانه و مردانه و همه آن مشاجره های معمول …گمانم اگر شروع کنم نمیتوانم به پایان ببرم این پست را …

اولش …دل به شکی انتخاب لباس …مثل همیشه …و بعد زن ( که من اول بار جیغم هوا رفت وگفتم هپلی با این همه تیشان فیشان ببین چطور از سر توالت بلند شد و ببین که دستش را خوب نشست !)
و به این فکر کردم که …………………. (خوب گمانم خیلی هم نباید وارد جزئیات افکار من شد ) و بیشتر حواسم به زن زیبا و مرد زیبا و زندگی زیبا بود و آماده برای هر تهاجمی به هر آنچه که
آرامش ظاهر را بر هم بزند..
در طول زمان زن را دیدم …نیازش به دیده شدن …ستوده شدن …فرار از عادت شدن …
همه آن بحث کیف و مثل همیشه اعتراض به دیر شدن و باز هم درخواست زن برای دیده شدن …نه برا یآنکه بشنوی “که زیبایی مثل همیشه !” و تو میدانی و خیلی میدانی که دیده نمیشوی الان …
و این انگارگازت میگیرد …قلبت را فشار میدهد و با خودت شاید بگویی  خواهی دید که هنوز هم چشمهایی من را خواهند دید!
چشمایی که تو را میبینند خیلی زود کشف میشوند …و زن میداند که تا کجا پیش خواهد رفت …
و بعد باز اتاق خواب …و بعد آن نگاه آلیس جلوی آینه وقتی بین عادت و تنفر غوطه میخورد…که وای بر ما که آن نگاه را نگیریم و حس پشت  لبان فشرده را وقتی گردنش بوسیده میشود نگیریم!!!

….

راستش طلایی ترین سکانس فیلم که برای ابد در ذهن من هک شده همان سکانس بحث آلیس و بیل در اتاق خواب به همراه خماری پات -همان پاتی که آلیس را در کوزه میندازد – وقتی
میخواهد با مستی و راستی از همسرش اعتراف بگیرد ولی خودش اعتراف میکند! گمانم نوشتن از همان سکانس برای من تا ابد طول بکشد!

همان بار اول میدانستم امکان ندارد آلیس خیانت کند به زندگیش (خیانت ؟؟!!؟!؟ واژه اش رو دوست ندارم …مگر به یک فانتزی میشود گفت خیانت …مگر اصلن باید بهش گفت خیانت ؟!!؟
حالا گیریم شبی را هم به صبح میاورد …باید گفت خیانت ؟؟؟ خودش میماند و از هر طرف که نگاهش کنی عذابش ! غوطه ور بین خانه و خانواده و عشق اگر رها میکرد همه چیز را و در
حسرت احتمالی اگر افسر را رها میکرد …شاید هم  بدتر از آن اگر واپس زده میشد …این اگر خیانتی هم باشد خیانت به خودت و به یکبار زندگی کردنت و در حسرت رویا زندگی کردنت خواهد بود!)

اولین فرق در طول زمان : هنوز هم روی حسم راجع به آلیس مطمئنم …میتوانم بفهمم آن حس راحتیش را وقتی افسر مربوطه “ندیده و سایه وار ما”  هتل رو ترک میکند! اصلن همان سایه
بودن فانتزیش وقتی تعریفش میکند مثل سایه بودن همه حسهای سرکوب شده همیشگی زنانه است …وقتی میخواهی همه را به قهقرا بفرستی …ولی واقعن چرا ؟  شاید بار اول همان فانتزی را هم خیانت میدانستم و
الان ۱۰-۱۲ سال بعد به این طرز فکر خودم میخندم . عین همان خنده هیستریک آلیس به کل زندگی و باورهای خودش و بیل!

راستی : برای چه و واقعن برای چه آقای دکتر اینقدر زجر آور به وفاداری همسرش ایمان دارد ؟این مدل ایمان حرصم میدهد !- این دومین تفاوت در طول زمان …اول بار از این حس اعتمادش
کیف کردم ولی الان که فکرمیکنم لجم را در می آورد  بدجوری!

سخنرانیش البته راجع به اینکه زنها زنند و مردان مرد و نوع نگرش آنها متفاوت است همواره برام جالب و جذاب بود و هست. دنیای مردانه و توضیحات … دلم خنک میشود وقتی آلیس میگوید :
اگر فقط شما مردان میدانستید ….یعنی اگر واقعن میدانستید…ندانسته ها به ندانستن فانتزی و رویا و احساس زنانه محدود نیست …که اگر فقط میدانستید….
چقدر آن زنگ تلفن هم بی جاست و هم به جاست …دلت میخواد ببینی دکتر چه جواب میدهد …دلت نمیخواهد این سکوت لعنتی تا آخر بماند …در عین حال خیلی وقتها ناگفتن بهتر از گفتن است …
همان به که زمان بگذرد در سکوت!

یک تفاوت دیگردر من و طرز تفکرم : دفعه اول فکر کردم چقدر خوب است آدمها  صادقانه  حرفهایشان را بزنند . حالا فکر میکنم صداقت به چه قیمتی ؟ اگر  صدماتش بیشتر از منافعش باشد چه  ! این
تغییر و درک خیلی خوشحالم نمیکند …نشان از بزرگ شدن و ناخالصی دارد  برایم !

اسم دخترک که نامزدش به قول بیل معلم بود و پدرش مریض بیل چه بود؟ یادم نمی آید ولی نگاه ملتمسش تا آخر عمر یادم میماند …آنوقت که نگران بود مبادا بیل راز دلش را پیش فیانسه مربوطه برملا
کند! راستی گمانم فقط پروفسورهای ریاضیات نتوانند احساس موجود در آن فضا را درست درک کنند!

لحظه بوسیدنش و اعترافش …بار اول تنفر در من برانگیخت …بعد از ۱۰-۱۲ سال فکر کردم که شجاع بود که اعتراف کرد. فکر کردم زنها لازم ندارند که زیاد بدانند تا دوست بدارند …و خنده دارتر آنکه
زیاد هم نمیخواهند …همه آرزو در حد تنفس در هوای همجوار بود برایش و دروغ نمیگفت…واقعن دروغ نمیگفت …اگر دل ببازند باخته اند و اگر شجاع باشند قمار میکنند …به باختنش فکر نمیکنند .

اگر همینطور جلو بروم باید لحظه لحظه را بنویسم …چه فکر میکردم و حالا چه فکر میکنم …خلاصه میکنم …راستش از همان بار اولی که آیز واید شات را دیدم میدانستم بیل از کنار همه اتفاقات اطرافش
خواهد گذشت و به زندگیش خیانت (؟!؟!؟!باز هم گفتم خیانت ! چرا ؟!؟!؟!) نخواهد کرد. چون همسرش به او خیانت (؟!؟!؟) نکرده . او هم تا مرز پیش میرود ولی اتفاقی بیش از آن نخواهد افتاد.
هنوز هم معتقدم که همینطور است …نمیدانم چرا …ولی فرقم این است که به خود می آموزم اگر خودم از خطی عبور کردم باید تحمل عبور شریکم را هم به همان اندازه داشته باشم …نه در حد حرف که در حد عمل …
اگر خیانت نمیخوانمش پس نباید برایم دردناک باشد !

——————————————————————————————–
سرعت نوشتن به پای سرعت فکر کردن نمیرسد …هنوز حتی به نیمه هم نرسیدم.
نوشتن به اندازه  کندیش از فکر کردن در بیان حق مطلب ضعیف است. به خصوص اگر بخواهی فی البداهه بنویسی! بر میگردم و در شماره دیگری تکمیل میکنم …من و قصه ماسکها مانده ایم هنوز…

Mary & Max

۰

پست شده در : ۲۶-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما

Dr. Hazelhoff says: “However we can choose our friends” and I am glad that I chose you

Mary-And-Max-2009-Cd-Cover-7927

فیلمهای منتخب من ۲۰۰۰-۲۰۰۹

۰

پست شده در : ۲۵-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized, فیلم و سینما

یه چند روز نبودیم چه خبرها که نشد …خوشحالم همراه با نزدیک شدن مراسم گلدن گلوب امسال در گودر و وبلاگستان هم کلی خبر فیلمیه.
خیلی فکر کردم چه جوری انتخاب کنم … ده فیلم  برای ده سال خیلی کمه خوب !  میدونم یه جوری این تعدادی که نوشتم قانون بازی و در نتیجه انتخاب برتر رو که نتیجه این بازیه  به هم میزنه ولی بیشتر از این نتونستم خلاصه کنم.  تو هر سال دو تا از فیلمهایی که از همه بیشتر دوست داشتم رو نام بردم …پرواضح است که  برگزیدن دو تا هم خیلی سخت بود. سعی کردم به لیستهایی که گهگاه نگه داشتم و برای بعضی سالها لیستهای بقیه رو چک کنم . یه نگاه هم به آی ام دی بی برای یاد آوری اسمها …فیلمهایی رو انخاب کردم که به وضوح اثرشون رو برای همیشه تو ذهنم هک کردند. البته که گهگاه مثلن فیلمی رو دوست داشتم و چون همه گفته بودن و من دلم میخواست یادی از فیلم دیگری هم در اون سال بشه اون دیگری رو نوشتم :-)

برای سال ۲۰۰۹ فقط اوتار رو نام بردم .تجربه دیدن سه بعدیش باعث شد از فیلمهای به یاد موندنی بشه برام . در غیر اینصورت شاید در لیست امروزم جا نمگرفت. چند فیلم دیگه در سال ۲۰۰۹ هست که هنوز ندیدم . برای همین فقط یک انتخاب رو در این سال نوشتم.گمونم The Road انتخاب بعدیم باشه !
به هر حال اینم لیست من :

۲۰۰۰

2001

2002

2003

2004

2005

2006

2007

2008

2009

داغ دل رومانس زده ما …

۱

پست شده در : ۱۳-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : موسیقی, پراکنده های ذهن من

هر وقت once را میشنوم  پر میشوم از حس گرم سرخوشی …دلم میخواهد همه رومانسی که به دلم میپاشد و همه حسهای خوب دیگرش  را  فریاد بزدم و شریک شوم  .از غلغلک دلم بگویم . بگویم  گرمی و  طراوت حس غریب را …همان حس دیر هنگام که هست و هم نیست …هم انکارش میکنم و هم نه … هم میخواهم باشد و هم نباشد …با موسیقی میگردم و از آن زیر درش می آورم و بعد نگاهی میکنم و مثل سیب ممنوعه پنهانش میکنم تا سر صبر گازش بزنم …دلم غنج میزند دوباره و دوباره بشنومش .

ولی این روزها  یک جایی آن ته مه ها هر چقدر هم سانتیمانتال میشوم و  رمانسم میزند بالا و هی میخواهم خوشحال شوم و هی میخواهم  گرم شوم و مست شوم  یاد این روزها از پس ذهنم میگذرد و انگار واجب و لازم است که به خودم همه آنهایی را که این چند وقته دغدغه شان شده دویدن دنبال حق مسلم و طبیعی را  یاد آور شوم …بعد دلم میگیرد و شادیم حرام می شود و پرت میشود یک گوشه و هی غمم میگیرد و می آیم و میچرخم میان این  خبرهای کوفتی و هی خبر میخوانم و هی جلوی خودم را میبگیرم که روی فیلمها کلیک نکنم که از بعد دیدن ناخود آگاه فیلم چشم بربستن ندا و حال خرابم دانستم من آدم دیدن این صحنه های خشونت واقعی نیستم …من ریز ریز میشوم و نابود با دیدن اینها …با تصور رد شدن ماشین از روی تن واقعی آدمها وای به حال دیدنش …از دیدن ضربه ها …خون راست راستکی پاشیدنها …

و لحظه رمانتیک و لپ گل انداخته ام یک دفعه جایش را با گوشه لب آویزان و قلب چنگ خورده و چشم تر عوض میکند …دیگر وانس را هم نمیشنوم و فکر میکنم به اینکه خوشحال بودن چقدر برای ما غریب است …چقدر همیشه بعد از آن یا همراه آن منتظریم که از آن کاسته شود …اگر منتظر هم نباشیم باز هم یک جوری همیشه چیزی بوده که از آن کاسته …

————————————————————————–
پ.ن. این دقیقا حس لحظه بود چند  روز پیش … بعدش گمونم از هرمس خوندم  حسهای شخصی رو بنویسین و نگه دارین تو این روزا …نوشته بودم و حالا پابلیشش کردم…

قربون محبتت …بابا اون ساعتو یه نیگا کن قبلش

۳

پست شده در : ۱۲-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized, پراکنده های ذهن من

قدیما بعد هر مسافرت و مهمونی همیشه مامان میگفت هیچ جا خونه آدم نمیشه …بگذریم که آی لجم در میومد…

فعلن مجازن میگم هیچ جا خونه آدم نمیشه …نه واسه اینکه مثلن دلم نمیخواد جای دیگه بنویسم …ولی مثلن نمیشه وسط هاگیر واگیر بیانیه و این همه جریان و اینا من بیام غر بزنم که فامیل عزیز …دوست عزیز …همه عزیزان …محض اون خدایی که  قبول دارین قبل از اینکه تلفن راه دور بزنید به یه ور دیگه کره خاکی اون ساعت رو یه نگاه بکنین یه محاسبه انجام بدین که اون بدبختا ساعتشون چنده ؟ که آدما زهره ترک نشن نصفه شب …از خواب دو هزار متر نپرن بعد اصلن دهنشون باز نشه وقت حرف زدن ، بعد به شما بربخوره که این همه از ایران بهش زنگ زدیم شعور اجتماعی نداره یا تحویل نمیگیره یا خودشو میگره  یا فلان دماغ شده یا هر چی …بعد نفر بغل دستیت میگه خوب گوشی رو بر نمیداشتی خوووووب …راه حل جان … بابا وقتی این هار هار تلفن میره بالا و تو سه متر از خواب میپری مطمئن باش مغزت اینقدر کامل کار نمیکنه که بفهمی چی کار داری میکنی ! همین که مثلن کنترل کردی نرفتی رو کانال بد و بیراه گفتن ایول داره …بعد هم که وقتی پاشدی دیگه برمیداری اون صاب مرده رو دیگه!
بعد از همه بدتر اینه که وقتی ساعت ناجور این تلفنه زنگ میخوره من نمیدونم آدم چرا دلشوره میگیره …من آدم نشدم بعد این چند سال با اینکه  میدونم بعضی تلفن کننده ها محاسبه ساعت و اینا ندارن …انسان خر که شاخ و دم نداره (توهین نشه – خودمو میگم با این مدل دلشوره های بی خودیم ! )
بعد من الان یه عالمه صحبت دیگه دارم که اینجا هم نوشتنم نمیاد …زندگیه داریم ؟

عدالت VS. صلح!

۰

پست شده در : ۰۶-دی-۱۳۸۸ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما, پراکنده های ذهن من

If I may choose between righteous and peace, I will choose righteous*

در نگاه اول عجیب است وقتی به قولی صلح باعدالت ** تضاد داشته باشد و مجبور باشی که  انتخابی انجام دهی بین این دو . جنگهای دنیا لااقل امروزه به ادعای برقراری صلح جهانی به پا شده و وقتی از بیرون نگاه میکنی دردت میگیرد از این همه بهایی که پرداخته میشود به اسم و رسم برقراری صلح و در واقع در رویارویی با صلح.  شاید با این توجیه که عدالت بر صلح تقدم دارد!

واقعیت تلخ دنیا و تاریخ این است که همیشه و همیشه باید در نهایت هزینه خیلی خیلی سنگینی پرداخت شود از سوی کسانی که  بدیهی ترین خوبی ها را حمایت میکنند  و در مقابل قدرت غالب بدیها می ایستند.  وقتی تاریخ را ورق میزنی آنقدر تاریکیها واضح است که میپرسی مگر میشود این همه کور بود و ندید و چگونه است که چنین واضح آدمها به بدی اجازه رشد دادند و  شاید هم آگاهانه و نا آگاهانه پر و بالش دادند آنقدر که قوی شد و  پا گرفت  و به اسم عدالت تعریف شده در چارچوب خودش آرامش و صلح را لگد کوب کرد. آنوقت است که رویارویی این دو مقوله معنا می یابد. دردناک اینست که درستی و عدالت را سیستمها و قدرت های غالب تعریف میکنند ولی صلح یک مفهوم ثابت است که در طول زمان و مکان تعریفش غیر قابل تغییر است و آنوقت آدمها به خود اجازه میدهند که عدالت تعریف شده در نظام مورد قبولشان را بر صلح ترجیح دهند. دردناکتر بهایی است که باید پرداخته شود و نسلهایی که فنا شود و خونهایی که بریزد تا صلح و آرامش را برگرداند. ولی قبل از بازگشتش باز هم  یک عدالت تعریفی جدید می آید و چرخه از یک جای کار با ما یا بی ما تکرار میشود.

—————————————————-
*این جمله در صحنه ای گذرا از فیلم Lions for Lambs به چشمم خورد. البته که فیلم را ندیدم ولی همین جمله بس که ذهنم درگیر شود.

** Righteous را عدالت معنی کردم . نمیدانم معادل خوبی به کار برده ام یا نه .