۱

پست شده در : ۰۴-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized

این روزها گاهی میدانم فحش خور ترین راننده دنیایم…
وقتی آدم خودش میداند و اعتراف میکند معلوم است که چه خبر است
بعد یک اس هولی بیاید کنارت و بوق را هم بگیرد بر سرت …
آن هم اینجا که بوق حکم فحش ناموس دارد

بعد یادت نباشد که این پدر و مادرند در ماشین …بعد تو با صدای بلند به طرف فحش ناموسی فارسی بدهی که هرگز در عمرت از دهانت خارج نشده
یعنی رویم نمیشود با پدر جان چشم در چشم شوم
..
و البته دیگر غلط کنم به ملت وقت رانندگی گیر بدهم…
شاید آن بیچاره هم مثلن اینقدر دلشکسته و دلگیر است از این عالم که نمیفهمد چه میکند
شاید هزار غم دارد و آن بوق و ناصبوری من مثل کوه خراب شود روی همه بدبختیهای دیگرش

چه میدانم….لابد به چنان عرفانی برسم آخر این روزها که کس ندیده !

۲

پست شده در : ۰۳-مرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized

من غلط کنم بار دیگه به آدمها بگویم میگذرد….غلط کنم بگویم آدمها میتوانند  خوشحالیشان را پیدا کنند خودشان نمیخواهند.
من غلط کنم بار دیگه برای کسی در این دنیا نسخه بپیچم….

من سعی میکنم …من هر چه دست و پا میزنم بیشتر در باتلاق میروم
دست و پا زدن را متوقف میکنم باز هم فرو میروم.

پدر آوازکی میخواند …همان که بچگیم میخواند:
خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا! اما یکی خوشگل ما نمیشه …

دست به موهایم میکشد…پیشانیم را میبوسد . دندان به هم میفشارم از تلخیم کم کنم…پر نزنم و نروم…باز هم نمیتوانم!  مثل پرنده کوچک زخمی مچاله میشوم از هر تماس.
من با همه وجود میخواستم لحظه هایی که کنارم باشند را…
من دلم میخواست با هم آشپزی گروهی کنیم …من دلم میخواست بگردانمشان. با هم گل بکاریم …برویم لب رودخانه قدم بزنیم …
من دلم میخواست بودنشان را حس کنم …بوی خوشش در مشامم بپیچد…خاطره اش جاودانه شود با لبخند…با خوشی …
روی پای مامان دراز شوم دست به موهایم بکشد. بخندیم…حرف بزنیم…برایش آشپزی کنم دست پخت دخترک مدعی را بخورد و ایرادی بگیرد شاید.

من نمیتوانم حتی یک لبخند تحویلشان بدهم…من تاب و تحمل شنیدن جمله طولانیتر از ۳ کلمه را ندارم…تحمل شنیدن هیچ صدایی ندارم
اعصابم پاره پاره میشود…تحمل شنیدن در مورد مسائل مسخره از نیامدن کارگری که در باغچه کار میکند تا سیاست روز تا مهمانی خانه بیساری را ندارم
دلم سکوت لایتناهی میخواهد…دلم بی خبری میخواهد…دلم فراموشی مطلق میخواهد…

از اینکه همه به من بگویند مواظب سلامتیت باش دیوانه میشوم….میدانم سلامتی ناقصی دارم. میدانم چه در انتظارم است…برایم مهم نیست…و بلد نیستم مواظبش باشم…

به گمانم امضا بی لیاقت ترین آدم دنیا

۰

پست شده در : ۲۹-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized

یک وقتهایی میشود که از بیداری به خواب پناه میبری که یادت برود و دور باشی و آرام باشی
وای به روزی که خوابت هم آشفته شود …دیگر نه میل بیداری هست نه آرامش خوابی که به آن پناه بری !
وای به روزی که از خوابیدن هم بترسی …
یادم باشد که این هم میگذرد ولی ….

۰

پست شده در : ۲۴-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized

میگوید اگر میخواهی زودی مرخص بشوی و برویم خوب باش. نخواب…هر وقت می آید و میبیند تو خوابیده ای میگوید هنوز باید بمانید!

صدای پایش که می آید چشمم را باز میکنم . پرستار آخریست که شاید مسئول چک کردن علائم است و باید تایید کند رفتنمان را.

Damn!….آخر لباسش از بین این همه لباس و طرح دنیا باید تصویر دودو داشته باشد ؟!؟جای آن میشد لباس کفش دوزک دار تنش باشد .

یا هر چیز دیگر …مثلن پر از گلهای رنگی باشد …رنگین کمانی باشد. یا اصلن ساده باشد…دودو نباشد…داستانی نباشد….حواسم میرود وسط حرف زدنش به داستان روی لباسش…نصف حرفهایش را نمیشنوم…لابد روتین است…شنیدن ندارد! صدایش مهربان است…ولی حوصله شنیدنش  را ندارم…

سعی میکنم از روی تصاویر لباسش  سر و ته قصه اش را کنار هم بگذارم.

پسرک اسکیت برد را از زیر پای دخترک کشیده…

دخترک اشکی ست…

دودو می آید …دستش را میگیرد…برایش کتاب میخواند…لابد با هم کتاب میخوانند …از روی تصویر معلوم نیست

برایش توپ می اندازد…با هم موسیقی گوش میدهند…دخترک میخندد …

یک جا دودو یک جور باحالی پریده  روی سر پسرک…شاید برای اینکه تنبیه شود و دیگر اسکیت برد را از زیر پای کسی نکشد!

دخترک غش کرده از خنده…چقدر شاد است!

در یک تصویری هم دودو به دخترک گل داده ….قبل از اینکه تصویر را دنبال کنم صدایش داستان سازیم را پاره میکند

میگوید شیرین زیبایم همراهت رفته برای آوردن ویلچیر…ولی  هنوز فشارت پایین است …باید راه بروی و نیفتی…خوب

اگر چیزهای دیگری گفته نشنیده ام….از صدا و کلمات  مهربانش برای لعنت از خودم شرمنده میشوم…زورکی لبخند میزنم

میگویم خوبم …میتوانم راه بروم. میگوید امتحان میکنیم …

وسط ماجرای قدم زنان یک لحظه جلوی من میرود راه را باز کند که خرت و پرتهای آی وی من گیر نکند…پشت لباسش یک جایی دودو رفته …شاید پسرک دیگری اسکیت بردی از زیر پای دخترکی کشیده و دودو رفته؟ شاید دخترک پر توقعی کرده ؟ شاید کاری کرده و ندانسته و دودویش لج کرده و رفته !

دخترک نشسته …غمگین است…

لعنت…چشمم سیاه میشود…مجبور میشوم به تخت بغلی آویزان شوم …میگوید دیدی حاضر نیستی برای رفتن عزیزم ؟

میگویم پایم پیچید! میگوید اگر ضعف یا سرگیجه داری بهتر است راستش را به ما بگویی….میدانم دلت میخواهد زودتر بروی…

بگذار این سرم هم برود….حالت را بهتر میکند.

برمیگردیم …همراه برگشته با ویلچیر…پرستار مهربان دودو پوش با بساطش آنجاست …میگوید کمی دیگر زمان میدهیم …

جرات نمیکنم به همراه بگویم گیج رفته ام…حوصله اش رفته…میخواهد که برویم…خودم هم ….

بار دیگر بعد از تمام شدن سرم که می آید همه نیرویم را جمع میکنم…به پیرهنش نگاه نمیکنم که باز داستان سازی حواسم را پرت نکند!

میگوید باید رنگ را به آن لپهایت برگردانیم…خنده ام میگیرد…به همراه میگویم نیشگون بگیر از لپم بلکه قرمز شود…

شانس آورده ام قبلش یک رژ روی لبم کوبانده ام…وگرنه که باید یک لبی هم میگرفت تا لبم رنگی شود!

بالاخره رضایت میدهد خانوم پرستار … توی ماشین خواب میروم…تصاویر پیرهن پرستار مهربان گیر دهنده جلوی چشمم زنده میشوند و گرم میشوند…

آدم میشوند…دودویش نمیرود…دخترک میخندد….دلم نمیخواهد بیدار شوم …خوابش شیرین است…گرم است …مهربان است…

میرسیم…باز میخوابم…باز دلم میخواهد خواب ببینم…باز هم میبینم….خوابیدن را دوست تر میدارم….

بالاخره بیدارم…مجبورم بیدار باشم…برای دل آدمهای خانه هم که شده باید بیدار باشم…

اگر مثلن به جای دودو کفش دوزک بود چی خواب میدیدم؟ یا مثلن گلهای رنگی …یا رنگین کمان….

دودویش در واقعیت دخترک را گذاشته و رفته…اصلن پرستارها نباید لباسهای داستان دار بپوشند…اگر میپوشند لااقل داستانشان باید هپی اندینگ داشته باشد…چون مریضهای رویا پرداز بعد از بیهوشی حالشان خراب میشود اگر آخر داستان مهربان نباشد…گرم نباشد…

بعد خواب دیدن و اختراع آخر داستان هم کمکی به حالشان نمیکند…چون بیدار میشوند و یادشان می آید دخترک غمگین را…که دلشان فشرده میشود و غصه شان میشود… یادشان می آید در آخرین تصویر با خودشان فکر کرده اند اگر دودویش زیر آن درز لباس خانوم پرستار برنگشته باشد پیش دخترک باید از بین کاراکترهای مهربون کارتونی حذف شود….آدمها ممکن است نامهربان باشند و لجباز…نشنوند…نخواهند که بشنوند…محاکمه کنند…نبخشند…بروند… بروند و نفهمند و ندانند و مهم نباشد برایشان چه کرده اند! ولی کاراکترهای  کارتونی لااقل باید مهربان باشند….

۰

پست شده در : ۰۸-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized

لازمه بشینم یه گوشه و به همه سالهای گذشته نگاه کنم…یادم بیاد همه اون چیزهایی که آرزوی گذشته بودن و حالا محقق شدن …شاید خوشحال تر شم…شاید قدر این روزها رو بهتر بدونم .
اعتراف میکنم مدتیه آدم خوشحال قدیم نیستم …کم بوده و عجیب بوده چیزهای که از ته دل خوشحالم کرده تو سال گذشته .
از خودم ناراحتم بابت تموم نکردن یک کاری که همه تقصیرش به کم کاری خودم برنمیگرده…ولی شاید تلاش بیشتری از طرف من هم لازم بوده !
ولی از همه اینها گذشته خود جدیدم رو دوست ندارم . من آدمی نبودم که عنان احساس از کف بدم . آدم عقل بودم همیشه ! تو سال جدید بر عکس بودم …بر عکس بودنش شادم نکرده !
بیشتر ناراحتم کرده….انتظارم رو بالا برده …دلگیرم کرده خیلی وقتها ….
امیدوارم بتونم بر حس نا خوشحالیم غلبه کنم ….

روزی برای خودم!

۱

پست شده در : ۰۷-تیر-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized

چرا وسط این همه خوبی کور و کر شدم ؟؟؟ بی حس شدم…دلم فقط چیزی رو میخواد که نیست…انگار نه انگار به همه چیزهای خوبه دیگه….
یک دفعه تلخ شدم…نمیدونم بذارم به پای مرض یکشنبه عصرها یا به پای چی !
قراره روزم باشه و خوشحال باشم. بهتره سعی کنم…

لحظه ای معلق بین رویا و واقعیت

۰

پست شده در : ۱۷-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : پراکنده های ذهن من

بازوی دست دیگرم را دست میکشم…بر گرمای جای مانده ازیک آغوش گرم
عطرش را نفس میکشم …فرو میدهم …
نمیخواهم  بیدار شوم .حتی اگر گهگاهی به باریکی  مرز خیال و واقعیت باور داشته باشم.
دلم میخواهد تا آخر دنیا در رویا بمانم….
چشم سر خالص نمیبیند! نمیبیند!

روزمره یک هیپوکرات بی افتخار!

۰

پست شده در : ۰۲-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : اجتماعی, پراکنده های ذهن من

از پوشیدن پیراهن بندی تابستانی و لاک قرمز پایم با گل کوچک کنارش ذوق نکرده یاد فشارهای بیشتر حجاب افتاده ام .ولی دلیل نشده که پیراهن را نپوشم یا ذوق لاکم را با صندل پاشنه دار بند بندی نکنم ! یا مثلن این همه زن مسلمان شهروند درجه فیلان در همه کشورهای مسلمان که آرزوی بیرون آمدن بدون کسب اجازه دارندیا پوششی متفاوت! گوشه لبی مثلن بر میچینم و همدردیی ! باور بفرمایید دلم درد می آید و از ته دل غصه. اعلام همراهی !اعلام دفاع از حقوق همه زنان زیر ظلم! اصلن همه آدمهای تحت ظلم ! اصلن اعلام برابری برای همه!

باور بفرمایید وقتی یداله رویایی میخوانم همانطوری میخوانم که مد نظرش است. اصلن تفسیر هورمونوتیک و اگزاتیک و اینها نیست !
وقتی میگوید
حلقه در گیسو می‌ماند
حلقه خالی از حلقه‌های گیسو می‌ماند
حلقه خالی می‌ماند
و در میان حلقه زلال از زلال می‌گذرد
منظور واقعیش را میفهمم! من به فکر همه دلهای شکسته مادران داغدیده می افتم و از ته دل آرزوی روزهای بهتر دارم برای همه! فقط کاری نمیتوانم بکنم!
همه اش یاد خرداد هستم و اینطرف و آن طرف نوشته ها را میخوانم غصه میخورم که نمیشود کاری کرد ! من نمیتوانم کاری بکنم!
آنوقت چه کار میکنم ؟
میروم یک چیز دیگر برای خواندن پیدا کنم .اصلن مینشینم پای کتاب تازه جیره کتابم. بعدش بادمجان کبابی میکنم برای میرزا قاسمی !!! میگردم دنبال هر چه که فکرم را ببرد به جایی که خودم میخواهد.

شب یکشنبه ای همینطور پشت سر هم فیلم داده و من هم نشسته ام و دیده ام.
به خودم فکر کرده ام . به اینکه چه کنم تابستانمان بهتر باشد . چه برنامه ای بریزم این قسمت خانه قشنگتر باشد ؟
بعد باز فیلم دیده ام .بعد بیشتر به کلایو اون عاشق شده ام! به این فکر کرده ام که اگر به جای آلیس یا آنا بودم فقط عاشق کلایو میشدم. جود لا برای نگاه کردن خوب است. برای با او بودن نه و این فکرها وسط آنوقت که دارد بچه افریقایی را عمل میکند از سرم میگذرد!

بعد این وسط باز یاد دنیا و ظلمها و بی عدالتیهایش افتاده ام…
یکهو متحول هم فکر کنم شده ام!
بعد دارم فکر میکنم من آدم بی خودی هستم چون هنوز حاضر نشده ام زندگیم را ریسک کنم و مثلن بروم به کشورهای بد بخت بیچاره و به بچه ها و زنهای جنگ کمک کنم. نرفته ام هاییتی …آسانترین راه..کمکی پول فرستاده ام و سرم را بالا نگه داشته ام که کمک انسان دوستانه کرده ام!
یا مثلن مگر من حاضرم همه زندگیم را وقف کنم برای بچه های بی سرپرست ؟
یا حتی نصف روزم رو به جای گذراندن پای گودر بروم برای بی خانمان ها کار کنم؟
اگر کار خوبی هم بکنم از بی درد سر ترین نوع ممکن است! درصدش هم درصد ناچیزی از درآمدم !
من فقط یک آدم معمولیم و از خود راضی که هنوز خیلی چیزها را برای خودش میخواهد…
ذوق لاک قرمز و عینک فیلان مارکش را میکند و با دوربینش از ماهیهای کوچک عکس میگیرد!
برای دوستانش پیغام حال و احوال میفرستد و با آنها برای نگرانیشان از آمدن خرداد همدردی میکند!
پیراهن بندی میپوشد و از حقوق زنان دفاع میکند! شراب به دست گازی به شوکولاتش میزند و غصه گرسنگان عالم را میخورد!
از واقعیت که نمیشود فرار کرد! همین است …و من به آن افتخار نمیکنم!

لحظه های دوست نداشتنی

۱

پست شده در : ۰۱-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : Uncategorized

رفتیم یه جایی …خونه یکی که فقط میشناسم . یعنی دوست نیست…آشناست …از اون رابطه ها که براش لبخند میزنی
هی مودبی ….هی تظاهر میکنی …هی از خودت میپرسی که چی خب ؟ ولی باز ادب اجتماعی نمیذاره هارش باشی و بزنی زیر همه چی

از اونا که دنبال حرف باید بگردی و هی بگی چه هوا خوبه … چه لباستون خوشرنگه…بعله …نه …من تلویزیون ایرانی نمیبینم “متاسفانه ”
آهان…باشه …حتمن همینه که شما میگین..آره خب …خوبه ماهواره …پیش نیومده ..باز لبخند الکی …

حالا چراین توفیق اجباری اونجا رفتن و بودن بماند….

بعد همینجوری همه نشستیم و دارم خفه میشم از تحمل جو زوری .بعد یه نگاهم میفته به تلویزیون هی نا خود آگاه…صدا نداره و فقط تصویره. احتملن به احترام
صحبت کردن مهمونا…

یه تبلیغ میره از یه دکتر متخصص ترک اعتیاد. بعد راجع به کم توانی جنسی آقایانو روشهای درمان. بعد یه رژیم لاغری
من در عجب کیفیت و کمیت و مسخرگی تبلیغهام .
بعد یه  خانومه که دورش بخاره …یه پرکاشن بدون نوازنده پشتشه و خودش هی جلوی یک بلندگوی ایستاده تکون تکونمیخوره و عشوه خرکی میاد…
یکی از احمقانه ترین صحنه هایی که آدم ممکنه ببینه . کارای خانومه و عشوه هاش افتضاحن…فکر میکنم چقدر آدمها و حرکاتشون و به خصوص رقص
و آواز برای اونایی که نا شنوا هستن احمقانه میاد .

خانوم صاحبخونه اسم خواننده رو میگه …یادم نمیمونه …تو فکر ناشنواهام…لبخند میزنم
نمیدونم چی میشه بهم میگه نمیدونم بهت گفتم یا نه …داریم نی نی دار میشیم . مثل خنگا نگاش میکنم …باید از ظاهرش مبفهمیدم وقت ورود …ولی
واقعن تا موقعی که نگفته بود نفهمیدم . باز لبخند …تبریک گرم…ابراز آرزوی خوب
ازحالتاش میگه و من نمیدونم باید لبخند بزنم ..بگم طبیعیه …بگم غیر طبیییعه …ادای هیجان زده در بیام …من میمونم و ادا در آوردنهایی که نمیدونم
درسته یا نه …

سعی میکنم موضوع رو عوض کنم . باز میپرسم این خانومه که داره میخونه کیه ؟
میگه باید ماهواره بگیری …خیلی خوبه …فیلماشم خوبه …
آخرش میگم البته باید بخریم . درسته
برای اینکه مامان اینا اومدن حوصله شون سر نره …بعله…

Spoiler Alart!

۰

پست شده در : ۰۱-خرداد-۱۳۸۹ | توسط : هِستیا | در دسته : فیلم و سینما, پراکنده های ذهن من

آخ ….اون دختره با کولستومیش …با هموگلوبین پایین افتادش حواسمو پرت میکنه *
با اون اصرارش برای اینکه از شر بگش راحت شه!
همه هیجان این قسمت سریال هم باعث نمیشه حواسم کامل جمع شه .

خون براش پیدا شد؟ چه زود! چه خوش به حالش …
تعویق افتادن عملش واسه نبودن خون نبود! یا مثلن استبلر ! چه عجیب !
چرا مثلن مامانش رو نگه نداشتن آماده اگه خون پیدا نشه ؟
اون هوسش واسه غذا …واسه غذای جامد…واسه یه چیزیکه بجوئه …فقط ۲۴ ساعت هیچی نخورده بود ؟ چه عجیب بود! بعد با یه انما حل بود ؟!؟!
انما نمیدن…اون لولهه رو با یه عالمه مایع از تو کلوستمی یا ایلئوستمی میدنش تو …
یه بار ..دوبار نه …ده بار!!! …چرا اینهمه ؟
گفت پیتزا میخوام . دکترش گفت باشه ولی انما بعدش
گفت می ارزه …میخوام …دروغ چرا …به نظر منم می ارزه
اینجوری نبود که هم هیچی نخوره هم هی انما بگیره ! هی دل درد بگیره هی مورفین بگیره !

خوش اخلاق بود…جوک میگفت و هی شوخی میکرد با دکترش …فک کنم این خصوصیت با مرضهای روده میاد!
ضعیف بود …گریه ئو بود…نتونست خودش رو جمع کنه وقتیکه باید …از اینش بدم اومد…یکی مثل کریستینا که وقتی باید کاری کنه میکنه و حتی اگه لازم باشه تشر میاد ولی کم نمیاره …اشکشو میخوره و احساسش و ترسشو قایم میکنه و کارش رو میکنه …اون شخصیتش بیشتر میخوره با اون دختره ایلئوستومی دار که الان تو ذهن منه!

————————————————————————–
پ.ن. بعد از مدتها واقعن بعد از مدتها چون قرار بود منتظر انجام کاری بشم و کلن منتظر شدن خالی به من بد میگذره میشینم گریز آناتومی قسمت آخر این سیزن رو میبینم ..خوب با همین یه قسمت دستم اومد کی به کیه و باز کدوم رابطه ها شکسته و کدوم شکل گرفته…

*خب غیر یکی دو نفر خاص که شاید اینجا رو بخونن بقیه شاید ندونین چی میگم…زیاد ذهنتون رو اذیت نکنین …پراکنده های ذهن خودمه …جدی نگیرینش
**این قسمت سریال یه تلنگر بود واسه یه یاد آوری …هدفم نقد سریال یا بیان خوش اومدن یا نیومدن نبود.