برای میهمانی خداحافظی

۰

پست شده در : ۱۵-بهمن-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : مهاجرت, کتاب

خزیدم زیر پتوی برقی روی کاناپه…کنار پنجره رو به حیاط…که سبزه های در جا یخ زده اش از زیر سپیدی نصفه نیمه خودشان را به رخ کشیده اند.  همان سبزه ها که وقت کوتاه کردنشان تابستان قبلی نه قبلتری هی سعی کردم با پدر خاطره بسازم. آنوقتها که دلم از زندگی هیچ چیز نمیخواست. آنوقتها که حاضر بودم همه زندگیم را بدهم که بتوانم طعم لبخند را دوباره بفهمم. آنوقت که میدانستم برای حضورشان باید شاد باشم ولی نمیتوانستم. آنوقت که هنوز که هنوز است خودم را لعنت میکنم برای بد بودنم…آنوقت که …

بگذریم. غصه گذشته را خوردن خوشبختانه اپیدمی است . با این توجیه است که سعی میکنم آرام بمانم. وگرنه سرتاسر عمرم را که نگاه میکنم برای آدمهایی که باید باشم نبوده ام و برای آنها که نباید باشم خودم را تکه پاره کرده ام. چطور است که دل آنهایی را که عزیز میدارندمان راحت میشکنیم؟ سخت است. دوریشان لهم میکند …دلم آنقدر گاهی تنگشان میشود که درد میگیرد. ولی نشسته ام زیر پتوی گرم و فکر میکنم اگر دور و بر و نزدیکم  باشند لابد باز یک کاری میکنم که هی دلشان بشکند. من حتی تلفنی هم زهر دارد کلامم به جای مهر. من باید دور باشم که خیرم برسد. وگرنه برای عزیزانم فقط مایه دلشکستگیم….

از همان اول آدمهای کتاب اسم آدمهای خودم را پیدا میکنند. مرجان و سعیده و الی …الی ما هم اهل عروس شدن نبود. من کجای داستان بودم؟  حالا هر کداممان پرت یک گوشه ایم .  الی من غم دارد. من میدانم. لازم نیست که بگوید.یک غمی که هیچ وقت کسی نمیتواند برایش کاری بکند. کسی نمیتواند عزیز رفته اش را برگرداند.  مارجی …هر دفعه که حرف میزنیم میگویم اینبار که از هیترو بیایم میمانم و میبینمت و هر بار این اتفاق نمی افتد. مارجی همه اش حسرت گذشته را میخورد. روزهای خوب گذشته! سعیده! خیلی دور شده ایم…آخرین بار که هم را دیدیم موضوع مشترک مورد بحثمان بچه های برادش بود! یاد میترا و بهناز و راحله و لیلیش ومیناو  نینا و فرزی میکنم. وای که زیبا ترین روزهای زندگیم با اینها رقم خورده. همه آن درکه رفتنها و جشنواره رفتنها و جنگولک بازیهای دوران جوانی…دوتامان از لحاظ فاصله نزدیکیم. عجیب است ولی  دلهامان ! باورم نمیشود اینقدر دور شده باشد. یک جور بد درآوری دور. انقدر غصه اش زیاد است که به انکار رسیده ام.  دلم میخواست به سارا فریاد بزنم دور شدن آن دور و بر ها  در آن برهه خاص زندگی گاهی  بهتر است. یک جوری یا عمق دوستی را زیاد میکند یا میگذارد با خاطره های خوب بمانی. یک جوری هنوز تو میمانی و آنروزهای خوب. تو میمانی و خاطره بند کفش و کاکل. نزدیکی در زندگی مهاجرتی گاهی بهترین نتایج را ندارد.

من ؟ مدتهاست دنیای دوستیهایم شده دنیای مجازی. هر چند آن هم رنگ و بویش فرق دارد. یک زمانی نه چندان دور شب و روزم بود همین دنیای مجازی. ولی حالا خزیده ام به یک جزیره دوتایی که البته گاهی سوار قایقی میشوم . یک کمکی در مجازستان میچرخم و باز برمیگردم به جزیره. نمیدانم خوب است یا بد. به قول سارای کتاب  امان از وقتی که ایمیلها جای روابط چشم در چشم را گرفتند! یک جایی غالب شدند. یک جایی آدمها شروع کردند به تصور چشمهای پشت ایمیل. به تصور دستها …گرمی…سردی ….نیمدانم این خوب است یا بد . گمانم برای مهاجری که دیگر حرفی به غیر از بچه برادر با دوست قدیمی ندارد خیلی هم بد نباشد.

میهمانی خداحافظی خودم…کی بود؟ کجا بود؟ آمدن من اینقدر با فراز و نشیب همراه شد که چیز جز اضطراب یادم نمی آید. بیشتر فکر میکنم و به ذهنم فشار می آورم….فرزی …فرزی  مهربان مهمانی من را هوا کرده بود. یک تنه ! فرزانه آنروزها عاشق ماز ماز بود! از فرزی اصرار که مازیار؛ از ما اصرار که ماز ماز…یک نیک نیم مسخره هم برایش داشتیم…آخ یادم نمی آید!  یکبار یک نامه قلابی هم از قول ماز ماز برایش نوشتیم… دیوانه اش بود. فرزانه عین سمیرا بود! هی میگفتم راستش را بگو…میهمانی مال من است یا به بهانه ماز ماز…غش میکرد از خنده و صورت فلفل نمکیش گل می اندخت! همه عکسها و فیلمهای میهمانی منحصر به فرد من روی دوربین دیجیتال اولیه ای که در فرودگاه دزدیده شد رفت. صدای علی و گیتارش که قصه من و غم تو غصه گل و تگرگه میخواند هم رفت. خوب است که توانستم به خاطر بیاورم. و حالا لحظه های آن شب مثل یک فیلم زنده از جلوی چشمم رژه میروند.  فقط میدانم اگر آن فراز و نشیبهای عجیب نبود من آدم اینجا بند شدنی نبودم. من طاقت رها کردن آن همه رابطه دوست داشتنی را نداشتم. شاید لازم بود با آنقدر سختی  از سربالایی تند اول مهاجرت بگذرم. حالا ..اینجا خانه من است…خانه ای که با چمنهایش خاطره میسازم…خانه ای که برای تیم ورزشیش هورا میکشم. خانه ای که برای انتخاباتش خودم را به آب و آتش میزنم و وقتی رهبر حزبی که حمایت میکنم میمیرد اشکم از گوشه چشمم سر میخورد. باورش سخت است. ولی اینجا حالا خانه شده! خانه من…*

هی گفتم یک وقت خوب شروعش میکنم. یک وقت سر فرصت. یک وقتی که بنشینم بکوب چند ساعتی پایش. کتاب نخوانده در صف انتظار زیاد دارم. این یکی ولی یک جور خاصی است. یک حس وجوب که باید یک ارتباط خاصی  باهاش برقرار کنم. اصلن شاید برای اینکه دمبش به زندگی مجازیم وصل است. برای اینکه لب تر کردم و گفتم میخواهمش. وقتی میگفتم به خواهرک نگفتم. به مامان و اصرار برای ارسال بسته های سفارشی هم نگفتم. راستش یکبار به یکی از دوستهای دنیای واقعی گفتم.گفت پیدایش نکرده . برایم به جایش چند کتاب دیگر آورد کا باید به موقع از آنها هم بگویم. به یک دوست مجازی گفتم. دوست مجازی مهربان با امضای رویش برایم یک نسخه فرستاد. و من نمیدانم چطور از ایشان – آقای ب نازنین- تشکر کنم.

خانوم شین بهتان تبریک میگویم. کتابتان خواندنش چسبید. سبک و آرام خزیدم به همه روزهای قبل مهاجرت. به همه آن لحظه هایی که شک داشتم و فکر میکردم مگر باید همه آنچه اینجا ساخته ام را رها کنم؟ مگر من میتوانم بدون راحله و نینا و فرزی و بقیه سر کنم ؟ رفتن تیشه به ریشه زدن بود. ریشه ای که تازه دویده بود در خاک و خودش را محکم کرده بود. اولش سست شدم . طول کشید که پا بگیرم. ولی بالاخره پا گرفتم. لابد همانطور که حالا برای من راحله یک نقطه دور است و تنها تماسم چند ایمیل و خبر خوب بودنش است برای او من هم همینم. ولی هنوز زیباترین خاطرات زندگی من روزهای ریاضی و کلان و آمار و شیطنتهای دوران دانشجویی و داستان هیوندای آبی  مثل آن ستاره درشت و متمایز اول غروب میدرخشد. ممنونم از بابت میهمانی خداحافظی .

*این را برای خانوم شین میگویم و همه آنها که سفر کرده دارند!

Divers!

۳

پست شده در : ۱۴-بهمن-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

بعضی آدمهای زندگیم هستند که  وقتی در برابرشان قرار میگیرم هیچ کار نمیتوانم بکنم! دنیا دنیا حس در وجودم غلیان میکند…ولی فقط سکوت میکنم و منتظر لحظه سقوط میشوم.  مثل آنموقع که سوار یکی از این ماشینهای بالابرنده که نمیدانم اسمشان چیست میشوم. آنوقتی که دارم کل شهر را از آن بالا میبینم ولی دیدن آن منظره کوچکترین لذتی برایم ندارد. ترس از حس رها شدگی و معلقی چیزی باقی نمیگذارد. من…من به خودم قول داده ام هرگز از این چیزها در هیچ پارک و تفریحگاهی سوار نشوم. من اینقدر بزدل شده ام که حتی جرات سوار شدن بالون بر فراز رودخانه شهرمان را هم نداشتم. خب لابد این از اثرات تجربه است. تجربه که از در می آید شجاعت و کله خری از در دیگر میرود ! این یک اصل است! من به آدمهای سن و سال داری که هنوز دایور هستند غبطه میخورم. ولی راستش را بگویم در جوانی هم جرات دایو نداشتم. به زور و کشان کشان سوار ماشینهای بازی و دایورها میشدم. من …حتی از تیک آف هواپیما هم میترسم….

۲

پست شده در : ۰۲-بهمن-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

حس میکنم روی یک دستگاه ترد میلم با سرعت خیلی بالا . میدوم با همه وجود ولی در واقع در جا میزنم ؛ در عین حال این سرعت و دویدن در جا با اینکه به شدت خسته و منزجرم میکند  مثل کفاره گناه برای لذت از ندویدن و آرامش و حتی کفاره خوردن یک ظرف بزرگ بستنی شوکولاتیست. چیزی مثل یک توفیق اجباری برای یک زندگی اجباری و برای رسیدن به یک هدف اجباری و مبارزه با یک سری لذتهای ممنوع شاید.  کسی میفهمد چه میگویم که بداند من چقدر از ترد میل بدم می آید! آخ که عذاب الیم است …یعنی میخواهم بگویم میدانم زندگی کوتاهتر از این حرفهاست ولی باز لوس وار میپرم روی ماشین مزخرف در جا زننده و هر لحظه خودم را لعنت میکنم که کاش جایش مثلن شنا میکردم…بعد مینشینم دلیل می آورم که نمیشود. بمیر و بدو و بدان که داری به هدف والا میرسی …آخرش هدف این وسط کمرنگ میشود و من با این سرعت بالا نه نفسی دارم و نیرویی نه میتوانم دستم را حرکت دهم و سرعت را کم کنم. منتظرم تمام شوم و پرت شوم پایین اجباری ….بعد نفس بکشم و بگویم راحت شدم …حالا میخواهم بخوابم !

خواب خوب است …خیلی خوب است حتی …بعد میتوانی باز رویای بستنی شوکولاتی را ببینی ….

پ.ن. این دم آقای هرمس …آخ این دم

گلدن گلوب ۲۰۱۲

۲

پست شده در : ۲۷-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

آقای گزارش گر شبکه ای بی سی با کلی هیجان از مدونا گفت و لباسش و اینکه برای اولین بار گلدن گلوب داده و عالی بوده  اون بالا و ادامه داد “البته از اون جالبتر اینه که مدونا به کارگردان ایرانی این جایزه رو برای فیلم جدایی داده. بعد با لبخند کجکی اضافه فرمودند “روزنامه های ایران فردا صبح خواندی هستند  وقتی اعلام میکنند که کارگردان ایرانی جایزه خود را از دست مدونا گرفت!”

هیچی …نوشتم یادم باشه خیلی گناه داریم …همیشه باید بره تو چشممون که اینقدر طفلکی هستیم !

مسلمان نشنود کافر نبیند!

۰

پست شده در : ۲۵-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

وا مصیبتا…یک جوجه فیس بوکی آمده یک چیزهایی از این سوال جوابها و عکسها و کارهای صد تا یک غاز فیس بوکی میگوید بعد رو به من میگوید “اوه راستی تو که فیس بوک نداری . ببین توی فیس بوک فلان میکنیم و بهمان .”

میتوانید تصور کنید که چه دردی دارد بر و بر نگاه کردن طرف در چنین شرایطی و هیچ نگفتن ؟!؟!؟ چطور میشود از شهروند آتلانتیس بودن گفت در این زمانه بی آنکه  بقیه آن را حمل بر تراوشات  یک ذهن دیوانه ندانند؟

صدایش در گوشم میپیچد که خطاب به من می گوید : “راستی تو کلن اهل این وادیها نیستی نه ؟ ” فقط نگاه میکنم . صدایش در مغزم اکو میشود …”راستی اهل این وادیها نیستی” دوباره تکرار و اکو…

اوه آقای نوروزی …یاد ایستادگیتان تا آخرین لحظه می افتم ! آن موقع میدانستید قرار است چه به سر اصحاب بیاید ؟ این از دردناکترین لحظاتم بعد از مرحوم گودر بود!

**این را هم فقط اهلش درک میکنند! و البته با نوای ممد نبودی به عنوان موسیقی متن! میدانم آنجا شهر آزاد گشته بود…ولی خب از ابتدای این پست دارد هی  خودش را به عنوان موسیقی پس زمینه تحمیل میکند!

برسد به روح آقای آدلر

۰

پست شده در : ۲۵-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : روانشناسی

آقای آدلر….آقای آدلر مثبت اندیش !! میتوانم آلفرد صدایتان کنم ؟ آلفرد عزیز …اگر با بد اخلاقی شروع نمیکردید و اینقدر واضح از له و لورده کردن زیگموند عزیز  لذت نمیبردید (نه که ایشان اصلن له و لورده شدنی باشند- وقتی شنیدم به شما میگفتند کوتوله دانستم که فقط با دم شیر بازی میکردید) راحت تر میتوانستم با شما ارتباط برقرار کنم! با این منش خصمانه چطور توانستید اینقدر نظریات مثبت که در مجموع باور به سپیدی و خوشی و روشنی واختیار دارد ببافید؟! راستش اگر به خاطر گرایش سوسیالیستتان و موضع گیریتان در برابر عقده آلتی نبود شاید اصلن تامل هم نمیکردم! ولی خب…اقرار میکنم دلفریب است نظریه تان! راستش دارم تلاش میکنم  بر استریو تایپم غلبه کنم و با چشم دیگر ببینم!

جان میرود! هر چه با خود داشتم از من گریزان میرود!

۲

پست شده در : ۱۷-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

۱٫الان…دقیقن یاد لحظه های آخر گودرم باز…میدانم گندش را با این مرثیه خوانی درآورده ام…ولی آخر این اینترنت ملی چه کوفتی است؟ میترسم همین بند نازک رابطه ام هم با همه بریده شود! شما را به هر چه برایتان عزیز است و مقدس نروید پیدا نشوید اینترنتتان که ملی شد ! بیایید یک اسم و رسمی از خودتان به من هیچ کس این گوشه در کنید…من دلم میپوسد که همه دنیای این چند سالم یکهو زیر آتشفشان خاکستر شود و ناپدید و خاطره سوزناکش بماند!

۲٫چرا هر لحظه که می آید بدتر از لحظه قبل است؟ آقای یونگ وقتی داشت از نقش آینده در شکل گیری شخصیت انسان میگفت به گمانم یادش رفت که آدم ها به یک جایی میرسند که میبینند به آینده امیدی نیست. اینقدر هر لحظه بعدی که می آید تلختر از قبلیست که یک جایی وا میدهند و آخرش همه چیز میشود همان گذشته! من اصلن اسم اینرا میگذارم اثر دیستراکتیو ایلوژن آینده!

۳٫ رسد آدمی به جایی که رویش را زیاد کند مثلن به آقای یونگ گیر بدهد!

۴٫ هر چه با خود داشتم از من گریزان میرود!

اگر گودری بود…

۶

پست شده در : ۱۶-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

۱٫از تیتر معلوم است که الان یک سری حرفهایی میخوانید احتمالن به نظر بی ربط! خب گودری نیست! پیش زمینه ای هم نیست !

۲٫ اگر گودری بود الان کلی اظهار نظر راجع به شکل و شمایل بی ریخت پیتر مک کی خان وزیر دفاع دولت فخیمه کانادا کرده بودم و اینکه نازنین خانوم افشین جم سیب سرخ است. البته که نیمه پر اینست که مثلن نصور کنیم که وزیر دفاع را با “عشوه های پنهانی” به صلح تشویق کند . چه بدی دارد اصلن!؟؟ و اما نیمه خالی که الان حجمش برای من بیشتر است : یعنی که چه ؟ زن یک کانسرواتیو شده! خوبیت ندارد! لابد پس فردا هم میخواهد خودش کاندید یک زهر ماری بشود در همان پارتی ! معلوم است اگر مثلن یکهو میشد دوست دختر یا زن آقای جاستین ترودوی زیبا – البته ایشان قبلن به نام زده شده اند – لابد نظرم برعکس بود و از حسودی داشتم میمردم. ولی حسودی من چه اهمیتی دارد وقتی سگ لیبرالها به کانسرواتیوها شرف دارد! حسودی را فرومیخوردم ودر اینجور مواقع علیرغم میل باطنی حتی میگفتم  نازنین یا من …اصلش اینکه ایرانی است و جاستین جان خوشحال! بن اپیتیت !

۳٫ اکر گودری بود الان با خیال راحت هر چی فحش داشتم به عربستان و هر چی در آن است میدادم. چون رسمن به احتمال قوی گند زده شد به برنامه ایران آمدنم!  من دلم عید در ایران و خرید گل و بلبل در تجریش روز قبل عید و صبحانه اردک آبی میخواست! نیایید بگویید اردک آبی دیگر مثل قدیم نیست و آشغال شده! ما هنوز الد فشن هستیم اصلن!

۴٫ مامان میگوید دلت را به شب عید اینجا خوش نکن. پارسال نشسته ام سر سفره هفت سین فقط گریه کرده ام! همانجا خوش باش ! دلم میخواهد بگویم خب دارم می آیم که بعد از نه سال گریه نکنیم! میگوید با دختر دایی فیلان و خاله بهمان سال تحویل قرارمان مکه است! بعد من فکر میکنم به این همه تغییر ….به اینکه آرزوی مادر شده سال تحویل جلوی کعبه …به اینکه دیگر نمیتوانم ادعا کنم میشناسم آدمهای اطرافم را…من با مادر و پدر خودم هم غریبه شده ام! غریبی این است! نه فاصله مکانی …لعنت !

۵٫ اگر گودری بود همه لابد خبر داشتید که این سرماخوردگی لعنتی امانم را بریده …نشسته ام با یک کیسه داروی گنده ارث رسیده از فامیل محترم که آخر تابستان برگشت ایران و جلوی لپ تاپ هی داروهای مختلف گوگل میکنم تا شاید یک چیزی پیدا کنم این سرفه لعنتی را بخواباند. لوراتادین و زادیتین و صد کوفت دیگر که فرقهایشان را نمیفهمم…کلونازپام و دیازپام و …برای مصارف دیگر…انواع ترکیبات روی و آهن …اوه ! یک بسته سلوکسیب گیرم می آید…خوشحال میشوم…پردنیزولون (رابطه من و پردنیزولون چیزی مثل آدمهای تازه رسیده از کمپهای پناهندگی و تروموتایز از جنگ و دیدن افسری در هیبت و لباس جنگیست…آخرین بار یک کلاینتی داشتیم که با دیدن افسر پلیس در دفترمان از حال رفت! )
بعله …اگر گودری بود لابد داشتم هی یکی یکی میزدم توی گودر این برای چی استفاده میشود و جواب هایی هم میگرفتم…بعد با خیال راحت خود درمانی میکردم…

۶٫ خب حالا که گودری نیست به جایش نشسته ام دارم چارتخمه میخورم!

بعد نوشت: خانواده برنامه را کنسل کردند تا شاید بتوانیم عید و آغاز بهار ایران باشیم…یا دل خوش شویم با خاطرات یا ببینیم گذشته دیگر تکرار پذیر نیست.

۲۰۱۲

۴

پست شده در : ۱۰-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : فیلم و سینما, پراکنده های ذهن من

۱٫ راستش این روزها می آیم هی به عادت قدیمها هی راست و مستقیم قصه مینویسم ، هی نوشته ام را نگاه میکنم گو اینکه نوشته بیرون از لفافه یک جورهایی مزخرف و گل درشت باشد پاکش میکنم و میروم. حالا نه اینکه در وبلاگم آخر پیچ و تاب دار مینوشتم قبلن…نه ! ولی این حس جدید عجیب  مزاحمیست که نمیگذارد بیایم هی اینجا ور ور تعریف کنم…خب من آدم تعریف کردن و ورورم معمولن…من نمیتوام ساکت باشم و بنشینم یک گوشه…حالا چه فرق میکند! شاید سر صدا کردن هم استراتژیی برای جلب توجه باشد حتی اگر خودم به این باور نداشته باشم ! شما را شما را …اگر یک روز دیدید مخمل یک گوشه ساکت نشسته ، بدانید و آگاه باشید یک چیزی وضعش خراب است در حد ورطه هولناک تعارضات  فراوان داخلی ،روحی، مغزی ، یا جسمی که معلوم نیست سرانجامش چه باشد لابد ! این به حد زیادی البته به زندگی راست راستکی من برمیگردد …این لایف مجازی را که تقریبن وا داده ام….به قول استاد فیلانی که یادش بخیر و نمیدانم زنده است یا کجاست (بعله پارانویید شده ام و اسم استاد نمینویسم…میترسم وقتی آمدم ایران معلوم شود کی بودم! به هر حال مخمل خیلی اسم خوبی نیست و انسان در خطر سرزنش بابت هر نوع انقلابی حتی بر علیه خود قرار میگیرد با چنین اسمی!)  این پرنده را سالهاست که یارای پریدن نیست!

۲٫ در یک بازه مینشستم و منفی بافها را تمسخر میکردم. میگفتم مگر میشود زیبایی و خوبی ندید و فقط روی تلخیها متمرکز شد اینقدر که بروی بزنی خودت را ساقط کنی از هستی ! فقط بگویم در این نظریه هم تجدید نظر کردم. حتی حالا برعکس: سوال مهم که دارم اینست که چطور وسط این همه گه گرفتگی خوبی پیدا کرد؟ وای اگر این از سن و سال باشد ! به کجا دارم میروم به این سرعت اگر چنین است؟؟

۳٫ به نظرم  گیل نیمه شب در پاریس خیلی خوشبخت بود که در پاریس دلش از زندگی حال به تنگ آمد. فکر کنید مثلن ما هی در تهران قدیم برویم سوار ماشین شویم یک قرن قبل پیاده شویم! حتی یک قرن قبلترش و باز هم قبلترش. وقتی داشتم به این شبیه سازی فکر میکردم بدجوری خورد توی ذوقم. حتی دیدم چقدر خودمان را گول میزنیم وقتی به ریشه های فرهنگی فیلانمان مینازیم! بعله…امان از جبر جغرافیایی …حتی نوستالوژی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه!

۴٫  این روزها به شوخی و جدی صحبت از  ۲۰۱۲ و پایان دنیاست! بعضی وقتها که کیفور باشم میگویم هرروز باید فکر کنید که امروز روز آخر است و حال زندگی را ببرید! به حرف دلتان گوش کنید! حالا شده ام آدم محتاطی که شاید قدیمترها هم یک شمه ای از آن را داشته ام ولی حالا وسواس گونه به من برگشته و دائم با اطمینان به خودم و بقیه گوشزد میکنم  درست است که ما ممکن است بخواهیم حال زندگی را ببریم !ولی المانهای حال کردن با زندگی بیشمار است و در اکثر مواقع کنترلی بر آنها وجود ندارد! بسی مراقب باید بود که این وسطها زندگی حالمان را نگیرد …بعد از شدت مراقبت و محافظت و دیوارسازی  برای محافظت میشوم یک آدم سوپر محتاط که روزها را میشمارد…

۵٫ سال ۲۰۱۲ مبارک. سالی که به هر حال شروعی نوست برای خیلیها و پایانیست برای خیلی های دیگر! و به قطع قرار نیست ملانکولیا به کره عزیز خاکی ما بخورد امسال. آنچه باید نگرانش بود اینست که از شدت مالیخولیا در آرزوی برخورد آن و آخر دنیا نباشیم !

۶٫ سال نوتان پیشاپیش مبارک !

یلدا مبارک !

۱

پست شده در : ۰۱-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

خواستم تفالی به حافظ بزنم به عادت معمول و اینجا بنویسم. از صبح که یادم به یلدا افتاده بدون توقف  این شعر در سرم میچرخد.
خرق عادت یلداست ولی چرا نه ؟ مینویسمش اینجا…

به میمنت یلدا و تولد دوباره نور، باشد که در شبهای دراز عاشقیتان هم نور بر تاریکی پیروز شود و اگر فراقیست  به سر آید و دلتان شاد باشد. یلداتان مبارک  و ایام به کام!

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صادق آنست که پاک‌باز باشد
به کرشمه‌ی عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد