بهار ۹۳

۰

پست شده در : ۰۶-فروردین-۱۳۹۳ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

بهار ۹۳
یک
اول بگویم بهار مبارک. روز نو مبارک. روزی نو مبارک!
سال اسب و اسبی دویدن هم مبارک. شاید هم اسب سواری مبارک. کسی چه می‌داند!
دو
می‌دانم بهاریه ننوشتم. یک مختصر ملو یک گوشه یک چیزهایی گفتم. مخلص کلام می‌خواهم امسال دوباره بخندم. جلوی هرکس که جلوی خندیدنم را بگیرد و یا دلیلی باشد برا آویزان شدن لب‌هایم می‌ایستم. محکم می‌ایستم. مشت می‌زنم اصلن! گوشه لب‌هایم از آویزانی درد گرفته. طاقت بیشتر آویزان ماندنشان را ندارم!
سه
همچین از اول این سال یک جور عجیب و غریبی از دنیا فاصله دارم که باورم نمی‌شود. اصلن نمیدانم چه خبراز کجا. حالش را هم ندارم که بفهمم چه خبر از کجا. توی همه چیز این شکلی شده‌ام‌ها! جسته و گریخته مثلن می‌شنوم اوکراین… بعد می‌گذرم. سبک طورمیگذرم انگار مثلن گفته چه ابری. هواپیمای مسافربری… بقیه را نمی‌شنوم… عروسی. نمی‌دانم کی و کجا! می‌گویم خوش باشند. حال خجسته خوبیست. باید با همین فرمان بروم جلو! اساینمنت فتو وویس شده اساینمنت مورد علاقه‌ام. چیزهایی که من دوست دارم زود تمام می‌شوند! فقط یک هفته وقت داریم بابتش. خب… همین را باید چسبید.

یک

اول بگویم بهار مبارک. روز نو مبارک. روزی نو مبارک! سال اسب و اسبی دویدن هم مبارک. شاید هم اسب سواری مبارک. کسی چه می‌داند!
از خرق عادتهای امسال همین بس که  سال تحویل سر کار باشم . تبریک عید نفرستادم  و جز با پدر مادر آن هم دو روز بهد از عید با هیچ کس دیگری حرف نزده ام! بگذاریم پای بهار نکوی امسال با این همه شلوغیش!

دو

بهاریه درست حسابی هم ننوشتم. یک مختصر ملو یک گوشه یک چیزهایی گفتم. مخلص کلام می‌خواهم امسال دوباره بخندم. جلوی هرکس که جلوی خندیدنم را بگیرد و یا دلیلی باشد برای آویزان شدن لب‌هایم می‌ایستم. محکم می‌ایستم. مشت می‌زنم اصلن! گوشه لب‌هایم از آویزانی درد گرفته. طاقت بیشتر آویزان ماندنشان را ندارم!

سه

همچین از اول این سال یک جور عجیب و غریبی از دنیا فاصله دارم که باورم نمی‌شود. اصلن نمیدانم چه خبراز کجا. حالش را هم ندارم که بفهمم چه خبر از کجا. توی همه چیز این شکلی شده‌ام‌ها! جسته و گریخته مثلن می‌شنوم اوکراین… بعد می‌گذرم. سبک طورمیگذرم انگار مثلن گفته چه ابری. هواپیمای مسافربری… بقیه را نمی‌شنوم… عروسی. نمی‌دانم کی و کجا! می‌گویم خوش باشند. حال خجسته خوبیست. باید با همین فرمان بروم جلو! اساینمنت فتو وویس شده اساینمنت مورد علاقه‌ام. چیزهایی که من دوست دارم زود تمام می‌شوند! فقط یک هفته وقت داریم بابتش. خب… همین را باید چسبید.

در راه اسکار ۲۰۱۴

۳

پست شده در : ۲۳-بهمن-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized, فیلم و سینما

یک
به رسم هر سال و یک کمی زودتر شاید دلم می‌خواهد گمانه زنی و ویش لیست اسکارم را بنویسم. واقعیتش اینکه امسال با خیلی از فیلم‌ها به لذت رسیده‌ام و شاید بیشتر از این نمی‌توانم منتظر شوم  برای نتایج آکادمی. ولی خب برای اینکه نتایج آکادمی را دید و شنید باید تا روز  دوم مارس صبر کرد. سعی می‌کنم یک پارگرافی از هر فیلم بنویسم که شاید یک در هزار اگر چشمتان جای دیگری نخورده است به این فیلمها، تشویق‌تان کند و ببینید و البته هدف اصلیم ثبت تجربه شخصی‌ام و لذتی منحصر به فرد که بعد ار دیدن هر فیلم به من دست داد. امسال یکی از سالهایی بود که از تک تک فیلمهای که کاندید بخش  جایزه بهترین فیلم بودند  لذت بردم و برایم بیشتر تفاوت این درجه لذت است که لیست ترتیبی می سازد تا دوست نداشتن یک فیلم. این وسط فیلمهایی هم هستند که در بخشهای دیگر کاندید هستند ولی تجربه ناب و مخصوص به خود دارند. سعی میکنم در هر بخش اشاره‌ای به این فیلمها هم بزنم.
دو
اسکار جایزه بهترین فیلم Best Motion Picture

این لیست ترتیب من است که احتمال قریب به بقین  با ترتیب منتقدین و شانس واقعی چه کسی برنده اسکار می‌شود متفاوت است. حدسم براین است که علیرغم میل من امریکن هاستل این جایزه را بگیرد !! و اما ترتیب مورد علاقه من:
Her
«او» برای من یک جوری داستان زندگی دنیای مجازی این چندین ساله بود. همان فرار از دل شکستگی های روزمره از آدمها و پناه بردن به کیمیای به ظاهر بی بدیل مجازی. آن شکلی که‌ آدمهای آن طرف خط خود را با داده‌های به دست آمده از مخاطب منطبق می‌کنند و میشوند کعبه آمال. آنطور که بی محابا از همه چیز و همه کس و همه جا برای هم می‌گویند، یک طوری که هیچ رابطه ای در دنیای واقعی شاید اینطور بی پروا و خالص و اداپتیو نباشد. انتظاراتی که در ابتدا تصور شکل گیریشان را در دنیای مجازی نمی‌کنی کم کم حتی بین فراد یک رابطه مجازی پدید می‌آید و البته چه خوب داستان  ما را به نهایت یک رابطه این چنینی ٰمی‌برد. تتٔودور و سامانتا یک جورهایی به یک تعادلی با نقصهای رابطه این چنینی رسیده بودند و از یک جایی حالشان خریدنی بود. ای دریغا که خوشی لاینقطع در دنیای آدمها جایی ندارد و از یک جایی رابطه نشتی پیدا می‌کند و …این فیلم را می توانم بارها و بارها تماشا کنم و از تک تک مکالمات بین تئودور و سامانتا لذت ببرم. برای من تجربه دیدن «او» آنقدر دوست داشتنی و فراموش نشدنی بود که بالای لیست بهترین فیلم سال برایم می‌نشیند.

گرگ وال استریت
از ترکیب جناب اسکورسیزی و دی کاپریو کمتر از این هم انتظار نمی‌رفت. حالا گیریم همه هی بیایند بگویند اوج شخصیت پردازی همان  گاو خشمگین بود و بازی آقای دیگرمان دونیرو. ولی به نظر من مارتین یک بار دیگر یک جیک دیگر این بار در غالب جوردن بلفور خلق کرد و البته جای آن خشم و زورآزمایی مردانه را سخنوری و زبان بازی و البته و صد البته ذهن سود جو و مهارتهای بازاریابی گرفته بود.  یک شاهکار دیگر مارتین بزرگ که من فراموشم نخواهد شد. دیکاپریو بازیگر پخته و دوست داشتنیی شده که بی شک بازیش تا مغز استخوان نفوذ میکند. روایت داستان صعود و اوج و حضیض آدمی و باز برگشتن روی یک خط ثابت است. همانطور که بلفور واقعی برگشته به یک خط ثابت. به نظرم آدمهای اوج تجربه کرده به یک دست نیافته عظیمی دست یافته اند که همان برای بقیه زنگیشان کفایت میکند. حالا این اوج در هر چیزی باشد. گمانم لذت یادآوریش برای ادامه کافیست :)

جاذبه
بعد از چند سال فیلم سه بعدی دیدن امسال  «جاذبه» تجربه حس تعلیق در فضا را به من هدیه کرد و بی برو برگرد بهترین تجربه سینمای سه بعدی بود برای من تا به امروز. چنان تجربه‌ای که در هنگام ترک سالن تمام بدنم از شدت انقباض حین تماشای فیلم درد می کرد و لذت و مزه مزه کردن تماشایش تا یک هفته با من بود. فیلم المانها و بعضن خط سیر قابل پیش بینی داشت ولی از تجربه فوق العاده تماشایش برای من کم نشد.

نبراسکا
«نبراسکا» یک فیلم آرام در فضای خانوادگی نبراسکاست. دشتهای بی انتها و آدمهای غرق روزمرگی و سادگی مخصوص جاهای این چنین. و بعد مراحل مختلف سنی با یک استرسی روی سالخوردگی که برای عزیزانمان رسیده و در انتظار خودمان استو همان سیر نوستالوژیک که غرقت می‌کند. فیلمی‌ست که داشتن پدر و مادر سن دار را یادآورت میشود. فیلمی که علی‌رغم اینکه واقعن قرار نیست اشکت را در بیاورد و یک تم کمدی در آن نهفته باعث شد اواخرش را با اشک فشانی ببینم. راستش اینقدر برایم تاثیر گذار بود و خط روایی جذابی داشت که بالای فیلمهای دیگر این کتگوری برایم قرار گرفت با توجه به اینکه فیلمهای پرخرج و خوبی  هنوز در این دسته باقی مانده‌اند.

دوازده سال بردگی
دوازده سال بردگی فیلم خوبی بود البته با صحنه هایی که چشم را بر تصویر بستم. اوج درد را همراه  سالومون تجربه کردم. موسیقی اش فوق العاده بود. ولی واقعیتش بعد از «جنگوی رها شده» و آن شیوه خلاقانه بیان درد مشترک از تارانتینوی بزرگ خیلی زود بود که یک فیلم دیگر با همان هدف ببینم . طبعن مزه جانگو و کریستوفر والتزش را هی میخواهم با این مقایسه کنم. در مجموع فیلم خوش ساختی بود که برای مدت تماشایش گذر زمان را حس نکردم.

Dallas Buyers Club

متیو مکاناهی! متیوی دوست داشتنی که هی دارد یاد آوری می‌کند که آدم ممکن است نقطه اوج بعد از چل‌چلی هم داشته باشد. بازیش فوق العاده است در این فیلم و برای من بزرگترین جذابیت این فیلم است. داستان باز مبارزه یک تنه یک دردکشیده از سرخوردگی ماریجینالایز شدن به علت تعاریف غلط از بیماری ایدز و البته هموسکشوالیتی است که در آن سالها با هم گره خرده بود. بابت بازی درخشان متیو هم که شده ببینید.

کاپیتان فیلیپس

خب واقعیتش تام هنکس از کسانی است که صرف حضورش در یک فیلم برای من مشوقی است برای تماشای فیلم. برایم فیلم خوب و جذاب و سرگرم کننده ای بود ولی اعتراف کنم که دیدنش در لیست بهترین فیلمهای منتخب کمی تعجب آور بود! آن هم با توجه به اینکه فیلمهای دیگری بودند که به نظرم شایستگی بودن در این بخش را داشتند.

Philomena
فیلامنا…آخ….داستان دیگری از قربانی‌های مذهب و کلیسای کاتولیک .فیلامنا الهام گرفته از یک داستان واقعیست. تضاد بین نویسنده و زنی که سالیان سال قربانی و به اصطلاح شایسته عذاب کشیدن برای عدول از یک خط قرمز مذهبی شده در خصوص باورهاشان و نوع واکنشهایشان فوق العاده است. آنجایی که نویسنده دنبال به کار بردن لغات سهمگین برای بیان درد وارده بر زن است  دریغ از اینکه در نهایت  درد آن قدر عمیق است و ضربه کاری که نیازی به اگزجره نیست!‌

American Hustle

خب بنویسم ؟ ننویسم ؟‌معلوم است که وقتی پایین لیست من است یعنی مثل بقیه برایم لذت بخش نبوده. واقعیت این که دو بار از وسط تماشا ادامه نداده ام. حتی با وجود بازیگران جذاب و بازیهای عالی. فیلم خوش ساختیست که اگر علاقه مند به ژانر کرایم هستید ببینید. ولی برای من واقعن پایین لیست قرار گرفت.

اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد

تک تک بازیها فوق العاده بود. حتی کریسچن بیل امریکن هاستل که فیلمش را دوست نداشتم.  خیلی سخت است انتخاب. ولی علیرغم آرزوی قلبیم برای آقای گرگ وال استریت با آن فریادهایش و تبلیغ کفش مزخرف برای خلق ارزش سهام و آن سکانس خارق العاده تاثیر دراگ و خزیدنش تا ماشینش گمانم حق مکاناهی باشد.

اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن

برایم سخت است. بین  مریل نازنین و کیت بلانشت سرگردانم. هر دویشان چنان سرگشتگی زن خسته را در چشمت میکنند که تا ابد یادت بماند. ولی گمانم طبق شواهد امسال سال کیت باشد با خلق یک بلانش دیگر در اتوبوسی به نام هوس.

اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن
به نظرم رنگ حضور مکمل در زن نبراسکا خیلی  پررنگ نبود. سالی هاوکینز جازمین بلو جازمین در سایه کیت بلانشت بود برای من و مردهای دوازده سال بردگی هم به وضوح در دوازده سال بردگی غالب بودند و تغییر مکمل زن خللی در کل ماجرا ایجا نمی‌کرد. ولی جولیا رابرتز هم برای جولیا رابرتز بودتش و هم بازی در مقابل مریلش عالی بود. اگرچه جنیفر لورنس تبدیل شده به یکی از مورد علاقه های من همچنان دلم می‌خواهد و امیدوارم جولیا رابرتز اسکار بازیگر زن مکمل را بگیرد.

اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد
بارخاد عبدی کاپیتان فیلیپس موجود جدیدیست. بازیگری را تازه کشف کرده ولی چنان در نقشش غرق است که باور میکنی آن مستاصل بودنش را. دزد هست ولی بدبختیش حتی توجیه میکند رفتار عجیبش را. همه زوایای روانشناختی و نابرابری در دنیا بیرون می‌زند و میخواهی همه را با هم نجات دهی . به نظرم بارخاد خود خودش است. ولی چه فرق می‌کند. کارش خوب بود و مکمل به جایی در برابر کاپیتان فیلیپس.  بردلی کوپر که کراش اخیر است از زمان لیمیتلس هم که جایگاه ویژه خود را دارد  و به نظرم بازیش تاثیر زیادی روی بازی متقابل کریسچن بیل داشت. جونا هیل گرگ وال استریت هم  خوب بود. هر چند در سایه دیکاپریو گاهی فراموش می‌شد. همینطور مایکل فاسبندر ۱۲ سال بردگی . ولی داستان جراد لتو فرق میکند. علیرغم بازی بی بروبرگرد استثنایی مکانهی باز متوجه اش هستی که چقدر فوق العاده و باور کردنی در غالب ترنس فرو رفته. گمانم اسکار مال خودش باشد. باید منتظر شد و دید.

بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان
اینجا آخ دارم. جای گذشته خیلی خالیست. ولی خب چه میتوان کرد. برای من «هانت» یا «شکار» بهترین فیلم این گروه است. روایتش و بازیهایش و داستانی که عمق وجودت را درگیر میکند. یکی از تاثیر گذارترینهای امسال بود برایم. کاش اسکار به هانت برسد حالا که گذشته نیست!‌ البته دو تا از فیلمهای این گروه را ندیده ام . ولی با توجه به آنچه خوانده ام بعید می‌دانم جای هانت را در ذهن من بگیرند :) ‌ شاید بعدتر که دیدم آمدم و این قسمت را تکمیل کردم.

بهترین جلوه های ویژه

اینرا دلم میخواهد گرویتی  یا «جاذبه» ببرد. بقیه را نه دیده ام نه احتمال دارد که ببینم.

بهترین کارگردان

خب وقتی مارتین اسکورسیزی جز کاندیها باشد معلوم است انتخاب من چیست. دلم میخواهد مارتین اسکار را در دستش بگیرد و آن بالا ،به جای اینکه بگوید اوه…من آماده نکردم چی باید بگم !‌این یک سورپریزه و بقیه همون کلیشه ها، یک سخنرانی درست و درمون تحویلمون بده!  ولی فکر میکنم جایزه به استیو مک کویین دوازده سال بردگی برود یا دیوید راسل امریکن هاستل متاسفانه!‌ طبعن استیو مک کویین را ترجیح می‌دهم.

بهترین سناریو را دوست دارم وودی آلن بگیرد. هر چند Her نفسم را گرفت و البته اقتباسی را نمیدانم . بین گرگ وال استریت و فیلومنا هر کدام  که بگیرند خوشحال می‌شوم .

انیمیشنها را هنوز غیر از کرودز ندیده ام. . بقیه همه از این جایزه هاییست که حدس پرت می‌کردم قدیمها معمولن وقت بازی و شرط بندی حین اسکار بینی آن لاین با دوستان در قدیم.

فعلن این گزارش و ویش لیست من. امشب بفتاست و البته منتظرم تا نتایج بفتا را بخوانم و ببینم چقدر با اسکار را میشود از روی آن پیش بینی کرد.

سیستم درمانی کالای عمومی

۱

پست شده در : ۲۰-بهمن-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

مقدمه:
یکی از جاهایی که نمی‌توانم ساکت بمانم مبحث  کالای عمومی است و نگرش خصوصی سازی  وقتی بحث از کالای عمومی می‌شود. در خلال بحثهای پیش آمده دور و بر مبحث کالای عمومی  به خصوص  سیستم بهداشت و درمان بارها در دنیای مجازی شاهد موضع گیریهای شدید و تکیه بر استدلالهای نادرست بوده ام. مختصر توضیحی راجع به اینکه کالای عمومی و نقش دولتها و اینکه چرا به سیستم خصوصی در مورد چنین کالایی یا در واقع سرویسی معتقد نیستم اشاره می‌کنم. طبعن مبنای کار سیستم نسبتن سالمی مثل سیستم خدمات درماتی کاناداست. وگرنه در کشورهایی مثل ایران که نه از خصوصیش انتظاری هست و نه از عمومی. واقعیت این است که علیرغم وجود پزشکان حاذق سیستم به شدت بیمار است و در این نوشته قصد ارایه راهکار یا حتی نقد سیستم ایران را ندارم.

یک

از اینجا شروع کنم که دولتها اهرم‌های انبساطی و انقباضی دارند و با توجه با سایکلهای رونق و رکود از این اهرمها استفاده می‌کنند. این‌که بیاییم گزاره کلی بدهیم که دولتها همیشه کاهش هزینه می‌دهند در بحثهای اقتصادی اشتباه است. به هر حال انتظاری نیست که همه آدمها که فیلدشان اقتصاد یا بخش عمومی یا به نوعی مرتبط نیست این ترمینالوژی را بدانند. قصدم فقط یادآوری اشتباهات معمول در این زمینه است که طبعن برای منی که در فیلد هستم به شدت به چشم فرو می‌رود.

نکته : تفاوت هست بین کالا و سرویس خصوصی و عمومی و تفاوت هست بین کاهش هزینه در هر بخش یا بررسی کارایی و تغییرات ناشی از آن. به این دومی برمی‌گردم.
در خصوص مورد اول: من شخصن و البته به عنوان کسی که اندک دانشی  در این زمینه دارد موافق  ارایه  کالا و خدمات که ارتباط مستقیم با وضعیت حداقل سطح رفاه دارد در بخش خصوصی نیستم ولی تولیدات و ارایه خدمات دیگر توسط بخش خصوصی  طبعن با ذات تنوع طلب و رقابت‌طلب آدمها همراهی دارد و باعث حرکت بهتر چرخه اقتصادی می‌شود.  اشاره کنم اینجا هم استثنائاتی هست مثل تصمیم دولت به کمک مالی به بخش خودرو سازی در همین سالهای اخیر در امریکا برای جلوگیری از رکود بیشتر. (این باز یک مبحث دیگر است که از آن عبور میکنم ) از جمله شاخص های توسعه دسترسی عموم یک ملت به سرپناه، دسترسی به موادغذایی ، و سیستم بهداشت و درمان مناسب است و اینها را به هیچ وجه نمی‌توان  با مرحله دیگری از نیازها یا در واقع تقاضا مثل  داشتن ماشین لاکژری و محل زندگی ورای سرپناه اولیه  و لباس مارک دار و مسافرت و … یکسان کرد.
جا دارد حتی گریزی بزنیم به اینکه فشار روی سیستم خدمات درمانی از کجا می‌آید ؟ تحقیقات اپیدمیولوژیک نشان می‌دهد که ازتباط مستقیم هست بین دموگرافیکهایی مثل سطح درآمد و وضعیت کاری و شرایط مزمن مثل  دیابت و بیماریهای قلبی و کلیوی و  یا مثلن بیماریهایی که مستقیمن به علت کمبود مواد غذایی به وجود می‌آید. آیا محدودیتی که با خصوصی سازی سیستم درمانی پدید می‌آید به چنین شرایطی دامن نمی‌زند و تاثیر بلندمدت و میان‌مدت چنین سیستمی اوضاع را برای دهک های پایینتر بدتر نمیکند و دایره فقر و بیماری در جامعه مزمن نمی‌شود؟

دو
یک تعریف اولیه دیگر بدهم : وظیفه دولتها در دسترس گذاشتن کالاها و خدماتی‌است که تامین آنها ممکن است سودآور نباشد  یا نرخ بازگشت سرمایه در آن‌ها سریع نباشد و یا در این مور خاص یعنی سیستم بهداشت و درمان هدف تامین سرویسی باشد که رفاه عمومی جامعه را پوشش دهد. برای مثال در سیستم فعلی کانادا خدمات اولیه پزشکی هزینه‌اش از بخش دولتی و در واقع از طریق مالیات بر درآمد هنگفتی که شهروندان پرداخت میکنند تامین می‌شود همچنین است  بیمه بیکاری و  یا سیستم سوشال اسیستنس ، راه سازی و جاده سازی.  حالا کدام سرویس و خدمات در چه سطحی از دولت  و در بخش فدرال و ایالتی و شهری پوشش داده می‌شود خود  یک مبحث  طولانی دیگر است که در این مقال نمی‌گمجد.

نکته : در کانادا هم اگر چه سیستم درمانی عمومی است ولی در طول زمان اولویت بندی  انفاق افتاده. دارو و خدمات دندان پزشکی و خدمات بینایی ستجی در حال حاضر با بیمه عادی پوشش داده نمی‌شود مگر در شرایط خیلی خاص اقشار بدون درآمد  و بیمه تکمیلی از طریق خیلی از محیطهای کار به عنوان یک بنفیت ارایه می‌شود .

سه
حال سوال این است که آیا من به عنوان شهروندی که حقوق و شغل پروفشنال دارم ترجیح میدهم که مالیات ندهم و هر وقت بیمار می‌شوم هزینه مستقیم پرداخت کنم و سرویس مخصوص به خودم را از بازار آزاد خریداری کنم  یا حاضرم که به یک صندوق کلی مالیات را بریزم و تفاوتی بین من  و آن کسی که  دهک های درآمدی به وضوح بالاتر  یا فردی که عملن بی‌خانمان و یا  بی‌درآمد یا در دهک های پایین‌تر درآمدی است به هنگام دریافت  خدمات تفاوتی نباشد.
اینجاست که به وضوح بین نظرات اختلاف وجود دارد و اینجاست که بحث کالای عمومی و برابری افراد در دریافت سرویس از بخش عمومی بدون طبقه بندی بر اساس درآمد شکل می‌یابد. به نظر من  دام اطلاعات ناکافی و پروپاگندا و وجود حس خودخواهی در انسانها که منجر به برتری جویی و درخواست سرویس بهتر درصورت استطاعت مالی است  برای سرویسهای بخش عمومی بحث برانگیز می‌شود – حتی سوالهایی از قبیل سیگاری ها یا اوبیس ها نباید از سرویس بهداشت رایگان برخوردار شوند  یا وجود بخش palliative care و long-term care )

در اینجا کمی نگاه هولستیک تحلیلی لازم داریم. می‌خواهم توجه شما را به چند نکته برای این نگرش جلب کنم.  یکی اینکه زاویه دید در نقد سیستم درمانی (و در مجموع کالاها و سرویسهای بخش عمومی)‌ از درجه اهمیت بالایی برخوردار است. آنچه من به عنوان مصرف کننده فکر می‌کنم طبعن با دید پزشکان و کارمندان بخش و با دید خارج از سیستم  یا خارج از جعبه یک تحلیل‌گر ‌‌‌بخش عمومی یا سیاستگزار و یا یک سیاستمدار متفاوت است.  وظیفه تحلیگر اقتصادی آنالیز کردن سیستم و انتقال صحیح اطلاعات با در نظر گرفتن کارایی و رفاه عمومی است . سرویسی مثل بخش درمانی دیگر قرار نیست  تابع هدفش سود حداکثر باشد. تابع هدف ارایه  مقدار مشخصی سرویس مقید به هزینه  بهینه است. حتی به کار بردن اصطلاح حداقل کردن هزینه در اینجه شاید صحیح نباشد و باعت گمراهی شود.   بعضن با توجیهات خاصی حداقل کردن هزینه کنار نهاده شود.  آیا دولت مربوطه اطلاعات تحلیل گر  را تمام و کمال قبول می‌کند یا بر بخش خاصی مانور می‌کند  وارد بحث اقتصاد سیاسی شدن است  که یک منبر جداگانه می‌طلبد.(این همان نکته ای بود که در خصوص کارایی در پارگراف بالاتر اشاره کرده بودم )

چهار
وظیفه تحلیلگر سیستم این است که برآیند عملکرد یک سرویس خاص در اینجا خدمات درمانی را در کشور مورد نظر بررسی کند .در حال حاضر همچنان بحثم کاناداست چون علیرغم تبلیغات و البته کاستی های سیستم درمانی عمومی اش من سیستم را همچنان بهترین سیستم ارایه سرویس درمانی می‌دانم . متاسفانه پروپاگاندای دولتها همیشه این قضیه را به نفع خودشان هدف می‌گیرند و حتی بعضن ساده انگارانه  و گاهی ناشی از ذات خودخواه انسانی  ، مثل اینکه من درآمد بالا و پ.ل دارم و دلم می‌خواهد بتوانم سرویس مورد نظر خود را بدون انتظار کشیدن از بازار آزاد خریداری کنم ، سیستم عمومی رو زیر سوال میبرند. درد مشترک با همه رشته ها و فیلدهای دیگر که همه عزیزان یک تنه تحلیل گر و برنامه ریز اقتصادی هستند و مشکل شخصی  با یک سیستم یا استفاده از یک کالا را جای تحلیل و نقد سیستمی اراپه می‌دهند!‌

پنج
هر سه سیستم ، خصوصی و عمومی و تلفیقی خصوصی و عمومی ،در مبحث خدمات بهداشت و درمان راضیان و ناراضیانی به جا میگذارد بی برو برگرد. ولی کدام از لحاظ مبحث رفاه عمومی بهتر جواب می‌دهد؟ واقعیت اینکه  سیستم عمومی یک سطح رفاه کلی را برای کل جامعه به دست می‌دهد ولی با مشکل زمان بر بودن و اولویت بندی کار می‌کند  در حالیکه ورود سیستم خصوصی و استفاده تلفیقی آغازی بر پدیده discrimination و سرویس دهی بر اساس درآمد است. همچنین نیروی کار ماهر که در اینجا پزشک و متخصص و پرستار و همه دست اندکاران ارایه این خدمات هستند به درجه یک و دو سه تقسیم می‌شوند و به زودی سرویس خصوصی می‌شود سرویس برتر و سرویس عمومی میشود کالای درجه دو و این خود به تبعیض ارایه سرویس دامن می‌زند.
شش
در مجموع در پاسخ به اینکه عملکرد کدام سرویس بهتر است  باید سطح رفاه ایجاد شده از طرق روشهای اقتصادی بررسی بشه . معمولن در کشورهای مختاف در سطح کلان با توجه به جمعیت ، سطح آغازین رفاه و بهداشت عمومی، و سطح توسعه یافتگی متفاوت است. ولی نکته قابل توجه این است  که سرویس عمومی تعداد بیشتری از افراد را پوشش میدهد و البته آدمهایی که مثل من فکر میکنند ترجیح میدهند همه آدمها شانس برابر داشته باشند و به علت درآمد کمتر در این سیستم ماریجینالایز نشوند.

شش
کدام سیستم در نهایت برنده میشود و آیا بخش خصوصی به سیستم درمانی کاندا یا استان ما راه مییابد یا نه؟ فعلن ما سیستم عمومی داریم و من خوشحالم. اگر روزی از بین برود بسیار غصه دار می‌شوم. دست من است یا نه ؟ طبعن نه ….من فقط آنالیز میکنم هر جا بطلبد و تا جایی که دایره شغلیم اجازه می‌دهد. آنالیز کردن هم کار آماری و اندازه گیری سطح  رفاه و دسترسی و در نهایت سیاستگزاریست  که می‌تواند نه نتیجه تحقیق باشد…و البته من شخصن  رای میدهم به حزبی که این سیستم را حمایت کند.

پ.ن. این که اینجا نوشتم را چند روز پیش بعد از سر و صدا روی پست اعتراضی مرضیه  در مورد برخوردی که در بیمارستان با مریضشان شده بود یک جایی نوشتم. (لینک  پست مرضیه را اگر داشتید کامنت کنید بگذارم اینجا. الان پیدایش نمی کنم)‌ واقعیت این است که می‌دانم بحث به راحتی در زمینه کالای عمومی و به خصوص سیستم درمانی به عنوان کالای عمومی منحرف می‌شود و هر کسی از زاویه دید خودش این قضیه را تحلیل می کند. باضافه اینکه صحبت از خدمات پزشکی به عنوان کالای عمومی خیلی زود با دید چپ ارتباط  داده می‌شود که الان نمی‌خواهم وارد این مبحث بشوم. ولی اینجا هدفم بیان یک سری اصول اولیه و بدیهی بود مثل الفبای بحث و در کنارش البته نظر خودم را هم بیان کردم.
دیگر اینکه به نظر من نوع شغل  ژورنالیستها بیش از هر کس دیگری ایجاب می‌کند مشکلات سیستم را حتی بعضن با بزرگنمایی بیان کنند. وگرنه هرگز کسی دست به کار تصحیح نمی‌شود.  حالا نه اینکه با فریاد و بزرگنمایی ژورنالیستها عملن دنیا وارد فاز گل و بلبل بشود. حتی شکایت مرضیه از بیمارستان دولتی بود در ایران و مشکلاتش که آغاز باب صحبت در مورد سیستم بهداشت و درمان ایران خودش کتابی است.

R.I.P.

۱

پست شده در : ۱۴-بهمن-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

یک
وسط این بحبوحه گم شدگی در دنیا …وسط این ریزبینی و باز تعریف کنی حسها…درست وقتی که یکی می آید میگوید: خب که چی که هستیم؟  و من تایید میکنم : مدتهاست دارم میپرسم از خودم که چه که هستم ؟ یکی از بهترین بازیگران سینما که تک تک نقشهایش برایم به یادماندنیست باید بزند و اور دوز بشود و بمیرد. بعد من با خودم بگویم چه میشد یکی می آمد از من میپرسید یکبار تو میتوانی انتخاب بکنی که به جای یک آدمی یکی دیگر ازاین دنیا برود!‌ خب طبعن Life is not like that !

دو
در حال و هوای اسکارِ. وقتی که داشتم  فکر میکردم اگر فیلیپ سیمور بزرگ هم به معادله بهترین بازیگر نقش اول مرد اضافه میشد چه معادله سختی میشد انتخاب بهترین بازیگر مرد سال در بهت و حیرت خبر مرگ فیلیپ سیمور هافمن رو خوندم. از بازیگرانی که برای من چنان جایگاه ویژه ای داشت که جای خالیش همیشه حس خواهد شد. حالا فقط در آکادمی امسال اسمش در قسمت یادبودها گفته میشود و میرود به خاطره ها می پیوندد. آی از این دنیا…آی از این خاطره شدنها!‌ از ثانیه ای که شنیدم تک تک فیلمهایش در ذهنم مرور میشود. طبعن بعضی جاها پررنگ تر. به یادماندنی تر . شفاف تر :

آخرینی که دیدم A late Quartet بود. ولی شاید به یادماندنی ترین برای من مستر و شک  و کاپوتی و البته صدای ماندگار در مری و مکس باشد!

سه
دنیای غریبیست. آدمهایی که ندانسته به گوشه ای از بودن ما وصل میشوند و یکهو سفر و دیپارچرشون آدم را اینطور غمگین میکند. قطعن بهانه جویی برای غم نمیکنم. چون سهمم را از غصه داشته ام و این روزها اینقدر وقتم محدود است که از هر شوکی که بتوانم کنترلش کنم فرار میکنم!‌ ولی این یکی بدجور یکشنبه ای که باید به درس و مشق میگذشت را لرزاند!‌

چهار
یک جور سریعی دنیای مجازی و نت از خبر مرگ پر میشود که حالم را بهم  میریزد. نمیدانم این حس من است یا واقعن این شکلیست . یک طوری همه فعلها برای مردن این آدم گذشته شد و تاریخ مرگش این طرف و آن طرف دوم فوریه ۲۰۱۴ ثبت شد که حس کردم یکسری آدمها شغلشان اینست که فقط در انتظار مرگ آدمهای دیگر بنشینند!‌ بعد خوشحال از خبر دستهایشان را چند صدم ثانیه به هم بمالند و بعد مشغول وظیفه خطیر ثبت در تاریخ شوند!‌ چه خوشحالترند اگر مرده معروفتر و معروفتر باشد!‌ انگار نباید یک لحظه از مسوولیت فرو کردن خبرهای دردناک در چشم بقیه وا  بمانند!‌خب …بگذریم. شاید باید مهربانتر باشم !‌ خودم هم مجبور شدم coping skills به کار ببرم و باز بیایم اینجا ثبت تاریخ کنم!‌ آخرش که نمیشود مرده شور را فحش داد!‌ ناندانیش است!‌

‍پنج
دچار گیجیم …به نظرم مرگ اور دوز از چندین نوع مرگ دیگه بهتره ولی حیفیش هم بیشتره. آدم هی میخواد بگه کمی آهسته تر …حیفی !‌

همچنان ثبت در تاریخ کوفتی

۰

پست شده در : ۱۸-دی-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : اجتماعی, پراکنده های ذهن من

خیلی از آدمهایی که من می شناسم  می برند و می دوزند و قضاوت می کنند و بعدش حکم میدهند به گناهکاری . اصلن خودشان را محق میدانند …این آبروی جامعه است و انسانیت در خطر ! خب تا اینجا امروزی و دیروزی ندارد! امروزی هایش وقتی حکم دادند و گناهکار را به زعم خودشان پیدا کردند شروع می کنند با هر رفتار و هر برخورد  یک سنگ را با همه وجود به سرتا پای روح گنهکار پرتاب کردن. تازه یادشان میرود که فقط در صورتی میتوانی سنگ بزنی که خود گناهی نداشته باشی …از آن بدتر شاید هم باور کرده اند  بی گناهی مطلق خود را! برخیشان خود را قربانی می دانند برخی مظلوم و برخی نگران وجدان و  جامعه انسانی! با هر توجیه می ایستند سنگ میزنند و بعد خون ریزی روح گنه کار (!) را تماشا میکنند تا که در آخر با مرگ روح شاید دست از سنگ زدن بردارند. اینکه ادعا کنند به روشنفکری و مخالفت با کانسپت سنگسار کنه عمل  را عوض نمیکند. بدا به حال آنکه دستی نداشته باشد  تا او را از میان خاک اطرافش که تا گردنش را گرفته بیرون بکشد و درد بکشد تا آخرش سنگ خلاص و خونریزی روحش تمامش کند! بدا به حال کسی که ایستاده تماشا میکند موجودی را که سنگسار میشود بی که دستش را بگیرد و ازآن گل لعنتی در بیاورد!

۰

پست شده در : ۱۸-دی-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

برای ثبت در تاریخ

احساس گاو مش حسن را دارم! برای خودم متاسفم!

Twice Born

۱

پست شده در : ۱۱-دی-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

یک

دل داشتن درد دارد! با دل داشتن دچار می‌شوی تا ابد! شاهدش… شاهدش همین قصه که برایتان می‌گویم. که اگر خواستید بروید تماشا کنید آماده باشید که درد بگیرید و به هم بپیچید. به درد کشیدن آدمهای دل دار ایمان بیاورید. ایمان بیاورید به آنوقت که دل دار خودش هم حیران می‌ماند به همه قدرتی که دارند برای درد کشیدن! بروید و این Twice Born را ببینید بی‌اینکه خط خطی من را بخوانید. ولی بعدش سری بزنید تا با هم شمعی روشن کنیم!

دو

داستان داستان درد است. این را از‌‌ همان لحظه اول می‌شود فهمید. از نگاه زن، از همه بار نامرئی روی دوش زن. از همه چروکهای دور چشمش و دهان به پایین خم شده زن. ولی بعد زندگی پیش از این درد نگاه اول، زندگی هیپی طور و سرخوش طور آدم‌ها را می‌بینی. آن‌ها که جدی نمی‌شوند و باورشان نمی‌شود روزگار می‌تواند جدی شود و بیاید آن رویش را در چشم شادی نگرشان کند.

دو و نیم

در میان آدمهای داستان یکی هست که ادعا می‌کند استطاعت غمگین بودن را ندارد. باید شاد باشد و با سبک سری بگذراند. گویا که اگر غیر این باشد می‌ترکد! وای که باید آنطور آدمی باشی تا بفهمیش! که با پوست و خونت حس کنی چگونگی آن انکار در برابر غم خود از یک غم رسوخ کرده و رسوب کرده در رگ و پی آدم نشات می‌گیرد و این آدم غم را با ندیده گرفتنش تحقیر می‌کند! با پوشاندنش با گلبرگ شادی و امید! آخ از متلاشی شدن پس از ضربه قوی‌تر غم از آنجا که فکرش را نمی‌کند!

سه

عشق بار مسئولیت آورده ولی با سرخوشی. غم بزرگ وقتی می‌آید که برای سرخوشی جاودانگی طلب شود! وای از شک به بنیان وقتی دلدار خود را از جاودانگی بخشیدن ناتوان می‌یابد! از میان این تلاش بی‌ثمر برای جاودانگی و به هم پیچیدنهای سرخوش و سر ناخوش عشقی آن روی روزگار می‌آید تا نشان دهد که می‌تواند طومار سرخوشی و رویای جاودانگی را به طرفه العینی در هم بپیچد و و حصار دور غم محصور شده را هم را به بادی بریزد و خرد کند و آدم‌ها را مصیبت زده با خاطرات نصفه نیمه گذشته و خاکستر حال‌‌ رها کند!

چهار

آخ از جنگ.. آخ از فاجعه… آخ از اینکه چقدر بشر توانایی پست بودن دارد. آنوقت که عشق را، زیبایی را، گرمی را، همه را نادیده می‌گیرد! آنوقت که می‌تواند بریزد، بشکند، پاره کند، بسوزاند وخاکستر کند و تماشا کند درد کشیدن آدم‌ها را! و نتیجه‌اش گداخته‌های غم… همه سهم دارند! هر کس به نوعی! یکی از عشق از دست رفته. یکی از کودک ناداشته. یکی از خیانت به بشریت. یکی از پس مانده بزرگ یک جنگ لعنتی. یکی داغ دل عزیزان از دست رفته. یکی بی‌طاقت از درد خودش پرواز را انتخاب کرده. این یکی داغ بر تن دارد. داغ یک اجبار و بعد یک ناجی پر کشیده و بعد سال‌ها با عاشق آن دیگری زندگی کرده!

پنج

و و موسیقی اش… و موسیقی‌اش…. و همه دردش! و فاجعه که تا نیاید و همه چیز را نشوید و نبرد از پا نمی‌نشیند. و شادی که در قاموس بشر ماندگار نیست. باید که فاجعه بیاید و یکجوری بشویدش و با خودش ببرد. و سرخوشی‌ها که خاطره بشوند و درد که رد خودش را بگذارد و تا ابد بر تنت ثبت کند و حتی وقتی نخواهی به روی خودت بیاوری و یادش کنی در ذره ذره وجودت! در اشک چشمهایت! در نگاه غمگینت و در رد چین و چروک صورتت و در لبی که دیگر نمی‌تواند از ته دل بخندد خودش را به رخ بکشد و تو ببینی و در یابی که در برابر غیر منتظره و جبر چقدر ناتوانی!

و موسیقی اش…و موسیقی اش….
و همه دردش …
و فاجعه که تا نیاید و همه چیز را نشوید و نبرد از پا نمی نشیند.
و شادی که در قاموس بشر ماندگار نیست. باید که فاجعه بیاید و یکجوری بشویدش و با خودش ببرد .
و بعد که همه سرخوشی ها خاطره بشوند…ولی رد درد خودش را بگذارد و تا ابد بر تنت ثبت کند و حتی وقتی نخواهی به روی خودت بیاوری  و یادش کنی در ذره ذره وجودت. در اشکهای چشمت . در نگاه غمگینت در رد چین و چروک صورتت و در لبی که دیگر نمیتواند از ته دل بخندد خودش را به رخ بکشد و تو ببینی که چقدر ناتوانی.

۰

پست شده در : ۱۳-آذر-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : فیلم و سینما, موسیقی, پراکنده های ذهن من

یک

یک جایی گفته شد اپرا صدای درد است. صدای درد وقتی خنجر می‌خوری و به جای نالیدن با اپرا جاودانه‌اش می‌کنی. تا بوده همین بوده. اگر بلد باشی دردت را هنرمندانه تصویر کنی می‌شود جاویدان اثری که یکی را می‌سوزاند و یکی را می‌گریاند و یکی دیگر را به تحسین وا می‌دارد. حالا چه اهمیتی دارد که خون ریزی آخرش تو را بکشد. مهم اینست که جاودانه شده. من یکی در حسرت همیشه جاودانه شدن و واقعیت اینکه باید بپذیرم که نمی‌شوم…. نمی‌شود! بایستی از اولش اینکاره بوده باشی! نه حالا یک معمولی بی‌خاصیت. اگر بهایش پرداخت همه خونم بود می‌پذیرفتم. بدبختی این است که کو صدای اپرایی جانِ دل؟

دو

همان جا که ظریف از درد و زایمان هنر گفته بود، یک جایی بود که یک عده که در جوانیشان جاودانه سازی کرده بودند دور هم جمع بودند. یک جورِ دلیِ خوبی بود آنجا و منِ از پیری همیشه ترسان گفتم‌ای کاش یک جوری یک جایی آنجا داشتم. در بین‌‌ همان آدم‌ها…‌ای امان و‌ای امان که دیر است جانِ دل… خیلی دیر…. فعلن در حالمان هم وا مانده‌ایم…

سه

از جاودانه شدن گفتم و میل به جاودانگی. از اینکه می‌دانم ممکن نیست. از اینکه باید از ازل در آدمیزاده بوده باشد و یک معمولیِ معمولیِ معمولی نمی‌شود همینطوری خوشحال طور  جاودانه بشود! ولی یک چیز دیگر هم هست. یک چیزی که از آن می‌ترسم حتی. چرایش را برایتان می‌گویم قضاوتش باشد برای خودتان! این دفعه قضاوت بکنید قول می‌دهم گیر ندهم! اما اگر شد بیایید بگویید من بی دل* چه کنم. خب؟ (*خواستم بگویم من بدبخت… بعد دیدم خوش ندارم منفی باشم… تازه الان حرف سر خوشبختی و بدبختی نیست! بیدل بهتر است… خب دل ندارم می‌شوم بی دل… یادم باشد یکبار برایتان بگویم که کلن کی به این نتیجه رسیدم که بی دلی خوب است. کلن بهتر است. خیلی بهتر است. باید اعتراف کنم که من همیشه گفتم دل را باید داد یک جو عقل گرفت… حالا این باشد برای یک وقت دیگر… الان جاودانه سازی را بچسبیم) هم ترسیدم و هم لرزیدم. می‌گویمتان چرا. یک بند پایین‌تر. خب؟

چهار

مراقب می‌شوم زیاد زبان هری پاتری استفاده نکنم! می‌دانم همه‌تان به این نقطه رسیده‌اید که کاش نخوانده بودیش تا دم به دقیقه کچلمان نکنی! می‌دانم… می‌دانم رده سنی فیلان… ولی دانستن اینکه بدی میل به جاودانگی دارد سن و سال بر نمی‌دارد. دانستن اینکه بدی هفت تا جان از خودش درست می‌کند تا اگر یکیش نابود شد یکی دیگرش باشد سن و سال بر نمی‌دارد. هست… سیاهی و بدی لعنتی همه جا و همه زمان هست. در عقلانی بودنش و تنفرش از عشق و دل هم شکی نیست. این هم یک اعتراف لعنتی دیگر. هفت تا هم جان دارد. آن نماد خوبی بیچاره فقط به عشق زنده است و حفاظت شده. یک جان هم بیشتر ندارد. (حالا کاری ندارم کی برنده شد. کاری ندارم که کلیشه وار خوبی یک جانه همه هفت تا جان را نابود کرد. از اینجایش بگذریم. خب؟)

پنج

خودتان بیایید قضاوت کنید من بی دل باید جاودانگی طلب کنم؟ نه صدای اُپِرا دارم و نه می‌خواهم بروم دار و دسته ولدمورت (بدی) بشوم! بگویید با این نتیجه گیری دل را که انداختم دور چه کنم. آخ… دل را که انداختی باید هفت جان درست کنی بر اساس عقل بپیچی لای سخت‌ترین لایه‌ها تا دست هر کسی به آن نرسد… بعد هر وقت لازم شد قبرستان هزار ساله شخم بزنی و کینه برداری. بعد هر چه سر راهت آمد قلع و قمع کنی و از آن جانهای زاپاست به آن بدمی و باز در یک قالبی -گیریم که کریه و وحشتناک- برگردی و برای آنکه بمانی باز کینه بورزی و نابود کنی! هیهات… هیهات که نمی‌خواهم جاودانگی را اگر اینطور باشد!

گفته شد اپرا صدای درد است. صدای درد وقتی خنجر می‌خوری و به جای نالیدن با اپرا جاودانه‌اش می‌کنی. تا بوده همین بوده. اگر بلد باشی دردت را هنرمندانه تصویر کنی می‌شود جاویدان اثری که یکی را می‌سوزاند و یکی را می‌گریاند و یکی دیگر را به تحسین وا می‌دارد. حالا چه اهمیتی دارد که خون ریزی آخرش تو را بکشد. مهم اینست که جاودانه شده. من یکی در حسرت همیشه جاودانه شدن و واقعیت اینکه باید بپذیرم که نمی‌شوم…. نمی‌شود! بایستی از اولش اینکاره بوده باشی! نه حالا یک معمولی بی‌خاصیت. اگر ب‌هایش پرداخت همه خونم بود می‌پذیرم. بدبختی این است که کو صدای اپرایی جانِ دل؟
دو
ه‌مان جا که ظریف از درد و زایمان هنر گفته بود، یک جایی بود که یک عده که در جوانیشان جاودانه سازی کرده بودند دور هم جمع بودند. یک جورِ دلیِ خوبی بود آنجا و منِ از پیری همیشه ترسان گفتم‌ای کاش یک جوری یک جایی آنجا داشتم. در بین‌‌ همان آدم‌ها…‌ای امان و‌ای امان که دیر است جانِ دل… خیلی دیر…. فعلن در حالمان هم وا مانده‌ایم…
سه
از جاودانه شدن گفتم و میل به جاودانگی. از اینکه می‌دانم ممکن نیست. از اینکه باید از ازل در آدمیزاده باشد و یک معمولیِ معمولیِ معمولی نمی‌شود که جاودانه بشود! ولی یک چیز دیگر هم هست. یک چیزی که از آن می‌ترسم حتی. چرایش را برایتان می‌گویم قضاوتش باشد برای خودتان! این دفعه قضاوت بکنید قول می‌دهم گیر ندهم! اما اگر شد بیایید بگویید من بیدل* چه کنم. خب؟ (*خواستم بگویم من بدبخت… بعد دیدم خوش ندارم منفی باشم… تازه الان حرف سر خوشبختی و بدبختی نیست! بیدل بهتر است… خب دل ندارم می‌شوم بیدل… یادم باشد یکبار برایتان بگویم که کلن کی به این تیجه رسیدم که بیدلی خوب است. کلن بهتر است. خیلی بهتر است. باید اعتراف کنم که من همیشه گفتم دل را باید داد یک جو عقل گرفت… حالا این باشد برای یک وقت دیگر… الان جاودانه سازی را بچسبیم) کم و بیش هم لرزیدم. می‌گویمتان چرا. یک بند پایین‌تر. خب؟
چهار
مراقب می‌شوم زیاد زبان هری پاتری استفاده نکنم! می‌دانم همه‌تان به این نقطه رسیده‌اید که کاش نخوانده بودیش تا دم به دقیقه کچلمان نکنی! می‌دانم… می‌دانم رده سنی فیلان… ولی دانستن اینکه بدی میل به جاودانگی دارد سن و سال بر نمی‌دارد. دانستن اینکه بدی هفت تا جان از خودش درست می‌کند تا اگر یکیش نابود شد یکی دیگرش باشد سن و سال بر نمی‌دارد. هست… سیاهی و بدی لعنتی همه جا و همه زمان هست. در عقلانی بودنش و تنفرش از عشق و دل هم شکی نیست. این هم یک اعتراف لعنتی دیگر. هفت تا هم جان دارد. آن نماد خوبی بیچاره فقط به عشق زنده است و حفاظت شده. یک جان هم بیشتر ندارد. (حالا کاری ندارم کی برنده شد. کاری ندارم که کلیشه وار خوبی یک جانه همه هفت تا جان را نابود کرد. از اینجایش بگذریم. خب؟)
خودتان بیایید قضاوت کنید من بیدل باید جاودانگی طلب کنم؟ نه صدای اُپِرا دارم و نه می‌خواهم بروم دار و دسته ولدمورت (بدی) بشوم! بگویید با این نتیجه گیری دل را که انداختم دور چه کنم. آخ… دل را که انداختی باید هفت جان درست کنی بر اساس عقل بپیچی لای سخت‌ترین لایه‌ها تا دست هر کسی به آن نرسد… بعد هر وقت لازم شد قبرستان هزار ساله شخم بزنی و کینه برداری. بعد هر چه سر راهت آمد قلع و قمع کنی و از آنجانهای زاپاست به آن بدمی و باز در یک قالبی -گیریم که کریه و وحشتناک- برگردی و برای آنکه بمانی باز کینه بورزی و نابود کنی! هیهات… هیهات که نمی‌خواهم جاودانگی را اگر اینطور باشد!

۱

پست شده در : ۰۲-آبان-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : پادکست, پراکنده های ذهن من, کتاب

یک

کل هری پاتر یک طرف (آره !!!بالاخره  بعد از این همه مقاومت خوندمش! الان تو نخونده ها و ندیده ها و نشنیده های از سر لجبازی ارباب حلقه ها مونده که هنوز در برابرش مقاومت میکنم! وگرنه نه تنها نامجو گوش کردم که فن بعضی آهنگهایش هم شدم!!!! حاشا هم نمیکنم! آدم است دیگر ! خیلی چیزهایش تغییر میکند!)  کانسپت دیوانه سازها یک طرف…آخ که چقدر هی خواستم بیایم از “دیوانه سازها ” بگویم یا که راستیتش بنالم ! که چقدر در زندگیهامان با آنها روبرو میشویم و شده ایم ! آن وقت که بی صورت می آیند و حضورشان سرما و کرختی مطلق می آورد ! آنوقت که حضورشان همه خاطرات خوش را محو می کند و تو می مانی و بی امیدی مطلق…آنوثت که آنقدر نیرویت به تحلیل می رود که دست و پایت شل میشود و با همه دردی که استیلای غم مطلق بر تو دارد نای تکان خوردن و فرار نداری از شرایط موجود! آی از وقتی که پشتیبان نداشته باشی یا پشتیبانت آنقدر کمرنگ شده باشد که در برابر دیوانه ساز جان ببازد! میدانی که اگر پشتیبانت ضعیف شود دیوانه ساز کار را تمام میکند!! و این واقعیت تلخیست که در لحظه های درد و انتظار وقتی پشیبان کمرنگ تر و کمرنگ تر میشود در رگ و پی ات میپیچد!

دو
حالا سر و پیری و هری پاتر خوانی من را از رکورد کتاب صوتی انداخته چند وقتی. ولی قسمتهایی را که رکورد کردم روی ساوند کلاود گذاشتم. که لینکش را اینجا هم میگذارم. باشد شاید به درد کسی بخورد!

خاک غریب قسمت اول
خاک غریب قسمت دوم
خاک غریب قسمت سوم
خاک غریب قسمت چهارم
خاک غریب قسمت پنجم
خاک غریب قسمت ششم
خاک غریب قسمت هفتم

سه
یادم باشد یک وقتی بیشتر و بیشتر از دیوانه سازها در دوره های مختلف زندگی بگویم! از اینکه چقدر مهم است آدم پشتیبان را تقویت کند و دائم تمرین بدهد استفاده از آن را ! آن هم وقتی سر کیف است و خوشحالی! وگرنه کارش زار است و لقمه چپ! هر چند جنگ با دیوانه سازها تاثیر لعنتیش را میگذارد! ولی من مثل همیشه به حداقل کردن ضرر در این شرایط اعتقاد دارم!

چهار
هیچ….اگر توانستید بروید این گراویتی را هم سه بعدی و آیمکس ببینید! راستش اگر انتخاب داشتم بدم نمی آمد بروم از آن راهپیمایی های بدون پایان فضایی ! لااقل فهمیدم مرگ فضایی را مثلن به غرق شدگی در آب ترجیح میدهم! یکجور هیجان انگیزتریست!

۱

پست شده در : ۰۶-شهریور-۱۳۹۲ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized

یک
حرفی ساده انگارانه‌تر از «گذشته‌ها گذشته» به نظرم وجود ندارد. گذشته شاید لیترالی گذشته و رفته و نمی‌شود کاری برای وقوعش کرد. اما در واقع اثرش بی‌شک بین حال و آینده نه تنها نشسته بلکه گاهی با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر دارد حال و آینده‌مان را «هانت» می‌کند! ما هم یا می‌گذاریم به این هانت کردنش ادامه بدهد و یا اینکه مثلن دورش می‌زنیم و درسش می‌کنیم و آموزه و تجربه می‌آویزیم به گوشمان یا دور گردنمان! آن وقت با دیدن‌‌ همان تجربه تو گردنی باز یکطورهایی درگیرش می‌شویم. یعنی در اینجا چیزی به اسم رهایی نداریم. فقط مصالحه ایست که با خودمان و با اتفاقات و المانهای مربوطه می‌کنیم. حالا چقدر این وسط کامپرومایز می‌کنیم تفاوت بین ما آدم‌ها در برخورد با این گذشته است. آن وقت است که من می‌شوم مثلن یک آدم ساپرسگر یا یک آدمی که همیشه گذشته را چسبیده و در آن زندگی می‌کند و یا یکی همین وسط مسطهای این دو طرف طیف. مع الوصف آدمیم دیگر. هی می‌آییم خودمان و بقیه را آنالایز می‌کنیم که کجای این طیف خوب است که قرار بگیریم یا بگیرند. به نظرم کجاییش قرار گرفتن برای هر کس لزومی ندارد روی سنگ نوشته شود. به کم و کیف آن گذشته لعنتی یا پدر بیامرز ارتباط دارد. نوشتم که بگویم یادم هست و می‌دانم. خودم الان بیشتر دچار شکار شدگی با این گذشته‌ام. ولی لابد همیین وقوفم کمکم کند حرکت کنم. با همه این‌ها می‌دانم این روز‌ها کم آورده‌ام و نیاز به یک بسته تازه coping skills دارم.

دو
یک آکسی موران (باز کمبود لغت فارسی گلویم را گرفت. می‌دانم که حتمن یک ترم فارسی قشنگ برای این وجود دارد که من بلد نیستم یا یادم نمی‌آید. به بزرگی خودتان ببخشایید) گنده این روز‌ها گلویم را گرفته! از یک طرف می‌دانم ذات بشری می‌خواهد خودش تجربه کند و ببیندو بس که دائم فکر می‌کند امکان ندارد (!!) اشتباههای یک نفر دیگر را در زمان و مکان مشابه تکرار خواهد کرد و کارکرد خوبش بی‌شک نتایج اسفبار حادث شده برای افراد قبلی را ندارد و از طرفی هی موهای سفید توی آینه این روز‌ها با خشانت هر چه تمام‌تر فریاد می‌زنند «خب ما که تو آسیاب سفید نشدیم!!!»…. آخ که چقدر این روز‌ها این جمله به ذهنم می‌آید و از شما چه پنهان نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد یک جوری فخر طور بفروشمش… لابد خاصیت سن و سال و دیدن موی سپید توی آینه است! یک طوری دلم می‌خواهد مانیفیست بنویسم و هی به همه بگویم به هر کی و هر چیزی که قبول دارید بیایید تجربه این موهای در آسیاب سفید نشده را بخرید…. نه نخرید… مجانی ببرید. رویش حتی اشانتیون هم می‌دهیم اگر واقعن مشتری باشید!!!
سه
بگذریم…. خیلی بی‌ربط به مقدمه قسمت دوم خاک غریب آماده است. از سری قبلن رکورد شده هاست. هنوز نرسیده به جایی که تغییرات ناشی از پیشنهادات و انتقادات را در آن حس کنید. ممنونم از همه تشویقی که یک سری از دوستان کردند و همه نظراتتانو و ممنون از فرجام عزیز جان برای پیشنهاد رساندن این فایل‌ها به بچه‌های نابینا. این هم قسمت دوم:)

دو

یک آکسی موران (باز کمبود لغت فارسی گلویم را گرفت. می‌دانم که حتمن یک اصطلاح فارسی قشنگ برای این وجود دارد که من بلد نیستم یا یادم نمی‌آید. به بزرگی خودتان ببخشایید) گنده این روز‌ها گلویم را گرفته! از یک طرف می‌دانم ذاتن هر کسی می‌خواهد خودش تجربه کند و ببیند ، بس که دائم فکر می‌کند امکان ندارد (!!) اشتباههای یک نفر دیگر را تکرار کند و باید تجربه کرد‌ و دید چه می شود و  از طرفی هی موهای سفید توی آینه این روز‌ها با خشانت هر چه تمام‌تر فریاد می‌زنند «خب ما که تو آسیاب سفید نشدیم!!!»…. آخ که چقدر این روز‌ها این جمله به ذهنم می‌آید و از شما چه پنهان نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد یک جوری فخر طور بفروشمش… لابد خاصیت سن و سال و دیدن موی سپید توی آینه است! یک طوری دلم می‌خواهد مانیفیست بنویسم و هی به همه بگویم به هر کی و هر چیزی که قبول دارید بیایید تجربه این موهای در آسیاب سفید نشده را بخرید…. نه نخرید… مجانی ببرید. رویش حتی اشانتیون هم می‌دهیم اگر واقعن مشتری باشید!!!