پست شده در : ۰۲-بهمن-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
حس میکنم روی یک دستگاه ترد میلم با سرعت خیلی بالا . میدوم با همه وجود ولی در واقع در جا میزنم ؛ در عین حال این سرعت و دویدن در جا با اینکه به شدت خسته و منزجرم میکند مثل کفاره گناه برای لذت از ندویدن و آرامش و حتی کفاره خوردن یک ظرف بزرگ بستنی شوکولاتیست. چیزی مثل یک توفیق اجباری برای یک زندگی اجباری و برای رسیدن به یک هدف اجباری و مبارزه با یک سری لذتهای ممنوع شاید. کسی میفهمد چه میگویم که بداند من چقدر از ترد میل بدم می آید! آخ که عذاب الیم است …یعنی میخواهم بگویم میدانم زندگی کوتاهتر از این حرفهاست ولی باز لوس وار میپرم روی ماشین مزخرف در جا زننده و هر لحظه خودم را لعنت میکنم که کاش جایش مثلن شنا میکردم…بعد مینشینم دلیل می آورم که نمیشود. بمیر و بدو و بدان که داری به هدف والا میرسی …آخرش هدف این وسط کمرنگ میشود و من با این سرعت بالا نه نفسی دارم و نیرویی نه میتوانم دستم را حرکت دهم و سرعت را کم کنم. منتظرم تمام شوم و پرت شوم پایین اجباری ….بعد نفس بکشم و بگویم راحت شدم …حالا میخواهم بخوابم !
خواب خوب است …خیلی خوب است حتی …بعد میتوانی باز رویای بستنی شوکولاتی را ببینی ….
پ.ن. این دم آقای هرمس …آخ این دم
پست شده در : ۲۷-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
آقای گزارش گر شبکه ای بی سی با کلی هیجان از مدونا گفت و لباسش و اینکه برای اولین بار گلدن گلوب داده و عالی بوده اون بالا و ادامه داد “البته از اون جالبتر اینه که مدونا به کارگردان ایرانی این جایزه رو برای فیلم جدایی داده. بعد با لبخند کجکی اضافه فرمودند “روزنامه های ایران فردا صبح خواندی هستند وقتی اعلام میکنند که کارگردان ایرانی جایزه خود را از دست مدونا گرفت!”
هیچی …نوشتم یادم باشه خیلی گناه داریم …همیشه باید بره تو چشممون که اینقدر طفلکی هستیم !
پست شده در : ۲۵-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
وا مصیبتا…یک جوجه فیس بوکی آمده یک چیزهایی از این سوال جوابها و عکسها و کارهای صد تا یک غاز فیس بوکی میگوید بعد رو به من میگوید “اوه راستی تو که فیس بوک نداری . ببین توی فیس بوک فلان میکنیم و بهمان .”
میتوانید تصور کنید که چه دردی دارد بر و بر نگاه کردن طرف در چنین شرایطی و هیچ نگفتن ؟!؟!؟ چطور میشود از شهروند آتلانتیس بودن گفت در این زمانه بی آنکه بقیه آن را حمل بر تراوشات یک ذهن دیوانه ندانند؟
صدایش در گوشم میپیچد که خطاب به من می گوید : “راستی تو کلن اهل این وادیها نیستی نه ؟ ” فقط نگاه میکنم . صدایش در مغزم اکو میشود …”راستی اهل این وادیها نیستی” دوباره تکرار و اکو…
اوه آقای نوروزی …یاد ایستادگیتان تا آخرین لحظه می افتم ! آن موقع میدانستید قرار است چه به سر اصحاب بیاید ؟ این از دردناکترین لحظاتم بعد از مرحوم گودر بود!
**این را هم فقط اهلش درک میکنند! و البته با نوای ممد نبودی به عنوان موسیقی متن! میدانم آنجا شهر آزاد گشته بود…ولی خب از ابتدای این پست دارد هی خودش را به عنوان موسیقی پس زمینه تحمیل میکند!
پست شده در : ۲۵-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : روانشناسی
آقای آدلر….آقای آدلر مثبت اندیش !! میتوانم آلفرد صدایتان کنم ؟ آلفرد عزیز …اگر با بد اخلاقی شروع نمیکردید و اینقدر واضح از له و لورده کردن زیگموند عزیز لذت نمیبردید (نه که ایشان اصلن له و لورده شدنی باشند- وقتی شنیدم به شما میگفتند کوتوله دانستم که فقط با دم شیر بازی میکردید) راحت تر میتوانستم با شما ارتباط برقرار کنم! با این منش خصمانه چطور توانستید اینقدر نظریات مثبت که در مجموع باور به سپیدی و خوشی و روشنی واختیار دارد ببافید؟! راستش اگر به خاطر گرایش سوسیالیستتان و موضع گیریتان در برابر عقده آلتی نبود شاید اصلن تامل هم نمیکردم! ولی خب…اقرار میکنم دلفریب است نظریه تان! راستش دارم تلاش میکنم بر استریو تایپم غلبه کنم و با چشم دیگر ببینم!
پست شده در : ۱۷-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
۱٫الان…دقیقن یاد لحظه های آخر گودرم باز…میدانم گندش را با این مرثیه خوانی درآورده ام…ولی آخر این اینترنت ملی چه کوفتی است؟ میترسم همین بند نازک رابطه ام هم با همه بریده شود! شما را به هر چه برایتان عزیز است و مقدس نروید پیدا نشوید اینترنتتان که ملی شد ! بیایید یک اسم و رسمی از خودتان به من هیچ کس این گوشه در کنید…من دلم میپوسد که همه دنیای این چند سالم یکهو زیر آتشفشان خاکستر شود و ناپدید و خاطره سوزناکش بماند!
۲٫چرا هر لحظه که می آید بدتر از لحظه قبل است؟ آقای یونگ وقتی داشت از نقش آینده در شکل گیری شخصیت انسان میگفت به گمانم یادش رفت که آدم ها به یک جایی میرسند که میبینند به آینده امیدی نیست. اینقدر هر لحظه بعدی که می آید تلختر از قبلیست که یک جایی وا میدهند و آخرش همه چیز میشود همان گذشته! من اصلن اسم اینرا میگذارم اثر دیستراکتیو ایلوژن آینده!
۳٫ رسد آدمی به جایی که رویش را زیاد کند مثلن به آقای یونگ گیر بدهد!
۴٫ هر چه با خود داشتم از من گریزان میرود!
پست شده در : ۱۶-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
۱٫از تیتر معلوم است که الان یک سری حرفهایی میخوانید احتمالن به نظر بی ربط! خب گودری نیست! پیش زمینه ای هم نیست !
۲٫ اگر گودری بود الان کلی اظهار نظر راجع به شکل و شمایل بی ریخت پیتر مک کی خان وزیر دفاع دولت فخیمه کانادا کرده بودم و اینکه نازنین خانوم افشین جم سیب سرخ است. البته که نیمه پر اینست که مثلن نصور کنیم که وزیر دفاع را با “عشوه های پنهانی” به صلح تشویق کند . چه بدی دارد اصلن!؟؟ و اما نیمه خالی که الان حجمش برای من بیشتر است : یعنی که چه ؟ زن یک کانسرواتیو شده! خوبیت ندارد! لابد پس فردا هم میخواهد خودش کاندید یک زهر ماری بشود در همان پارتی ! معلوم است اگر مثلن یکهو میشد دوست دختر یا زن آقای جاستین ترودوی زیبا – البته ایشان قبلن به نام زده شده اند – لابد نظرم برعکس بود و از حسودی داشتم میمردم. ولی حسودی من چه اهمیتی دارد وقتی سگ لیبرالها به کانسرواتیوها شرف دارد! حسودی را فرومیخوردم ودر اینجور مواقع علیرغم میل باطنی حتی میگفتم نازنین یا من …اصلش اینکه ایرانی است و جاستین جان خوشحال! بن اپیتیت !
۳٫ اکر گودری بود الان با خیال راحت هر چی فحش داشتم به عربستان و هر چی در آن است میدادم. چون رسمن به احتمال قوی گند زده شد به برنامه ایران آمدنم! من دلم عید در ایران و خرید گل و بلبل در تجریش روز قبل عید و صبحانه اردک آبی میخواست! نیایید بگویید اردک آبی دیگر مثل قدیم نیست و آشغال شده! ما هنوز الد فشن هستیم اصلن!
۴٫ مامان میگوید دلت را به شب عید اینجا خوش نکن. پارسال نشسته ام سر سفره هفت سین فقط گریه کرده ام! همانجا خوش باش ! دلم میخواهد بگویم خب دارم می آیم که بعد از نه سال گریه نکنیم! میگوید با دختر دایی فیلان و خاله بهمان سال تحویل قرارمان مکه است! بعد من فکر میکنم به این همه تغییر ….به اینکه آرزوی مادر شده سال تحویل جلوی کعبه …به اینکه دیگر نمیتوانم ادعا کنم میشناسم آدمهای اطرافم را…من با مادر و پدر خودم هم غریبه شده ام! غریبی این است! نه فاصله مکانی …لعنت !
۵٫ اگر گودری بود همه لابد خبر داشتید که این سرماخوردگی لعنتی امانم را بریده …نشسته ام با یک کیسه داروی گنده ارث رسیده از فامیل محترم که آخر تابستان برگشت ایران و جلوی لپ تاپ هی داروهای مختلف گوگل میکنم تا شاید یک چیزی پیدا کنم این سرفه لعنتی را بخواباند. لوراتادین و زادیتین و صد کوفت دیگر که فرقهایشان را نمیفهمم…کلونازپام و دیازپام و …برای مصارف دیگر…انواع ترکیبات روی و آهن …اوه ! یک بسته سلوکسیب گیرم می آید…خوشحال میشوم…پردنیزولون (رابطه من و پردنیزولون چیزی مثل آدمهای تازه رسیده از کمپهای پناهندگی و تروموتایز از جنگ و دیدن افسری در هیبت و لباس جنگیست…آخرین بار یک کلاینتی داشتیم که با دیدن افسر پلیس در دفترمان از حال رفت! )
بعله …اگر گودری بود لابد داشتم هی یکی یکی میزدم توی گودر این برای چی استفاده میشود و جواب هایی هم میگرفتم…بعد با خیال راحت خود درمانی میکردم…
۶٫ خب حالا که گودری نیست به جایش نشسته ام دارم چارتخمه میخورم!
بعد نوشت: خانواده برنامه را کنسل کردند تا شاید بتوانیم عید و آغاز بهار ایران باشیم…یا دل خوش شویم با خاطرات یا ببینیم گذشته دیگر تکرار پذیر نیست.
۱٫ راستش این روزها می آیم هی به عادت قدیمها هی راست و مستقیم قصه مینویسم ، هی نوشته ام را نگاه میکنم گو اینکه نوشته بیرون از لفافه یک جورهایی مزخرف و گل درشت باشد پاکش میکنم و میروم. حالا نه اینکه در وبلاگم آخر پیچ و تاب دار مینوشتم قبلن…نه ! ولی این حس جدید عجیب مزاحمیست که نمیگذارد بیایم هی اینجا ور ور تعریف کنم…خب من آدم تعریف کردن و ورورم معمولن…من نمیتوام ساکت باشم و بنشینم یک گوشه…حالا چه فرق میکند! شاید سر صدا کردن هم استراتژیی برای جلب توجه باشد حتی اگر خودم به این باور نداشته باشم ! شما را شما را …اگر یک روز دیدید مخمل یک گوشه ساکت نشسته ، بدانید و آگاه باشید یک چیزی وضعش خراب است در حد ورطه هولناک تعارضات فراوان داخلی ،روحی، مغزی ، یا جسمی که معلوم نیست سرانجامش چه باشد لابد ! این به حد زیادی البته به زندگی راست راستکی من برمیگردد …این لایف مجازی را که تقریبن وا داده ام….به قول استاد فیلانی که یادش بخیر و نمیدانم زنده است یا کجاست (بعله پارانویید شده ام و اسم استاد نمینویسم…میترسم وقتی آمدم ایران معلوم شود کی بودم! به هر حال مخمل خیلی اسم خوبی نیست و انسان در خطر سرزنش بابت هر نوع انقلابی حتی بر علیه خود قرار میگیرد با چنین اسمی!) این پرنده را سالهاست که یارای پریدن نیست!
۲٫ در یک بازه مینشستم و منفی بافها را تمسخر میکردم. میگفتم مگر میشود زیبایی و خوبی ندید و فقط روی تلخیها متمرکز شد اینقدر که بروی بزنی خودت را ساقط کنی از هستی ! فقط بگویم در این نظریه هم تجدید نظر کردم. حتی حالا برعکس: سوال مهم که دارم اینست که چطور وسط این همه گه گرفتگی خوبی پیدا کرد؟ وای اگر این از سن و سال باشد ! به کجا دارم میروم به این سرعت اگر چنین است؟؟
۳٫ به نظرم گیل نیمه شب در پاریس خیلی خوشبخت بود که در پاریس دلش از زندگی حال به تنگ آمد. فکر کنید مثلن ما هی در تهران قدیم برویم سوار ماشین شویم یک قرن قبل پیاده شویم! حتی یک قرن قبلترش و باز هم قبلترش. وقتی داشتم به این شبیه سازی فکر میکردم بدجوری خورد توی ذوقم. حتی دیدم چقدر خودمان را گول میزنیم وقتی به ریشه های فرهنگی فیلانمان مینازیم! بعله…امان از جبر جغرافیایی …حتی نوستالوژی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه!
۴٫ این روزها به شوخی و جدی صحبت از ۲۰۱۲ و پایان دنیاست! بعضی وقتها که کیفور باشم میگویم هرروز باید فکر کنید که امروز روز آخر است و حال زندگی را ببرید! به حرف دلتان گوش کنید! حالا شده ام آدم محتاطی که شاید قدیمترها هم یک شمه ای از آن را داشته ام ولی حالا وسواس گونه به من برگشته و دائم با اطمینان به خودم و بقیه گوشزد میکنم درست است که ما ممکن است بخواهیم حال زندگی را ببریم !ولی المانهای حال کردن با زندگی بیشمار است و در اکثر مواقع کنترلی بر آنها وجود ندارد! بسی مراقب باید بود که این وسطها زندگی حالمان را نگیرد …بعد از شدت مراقبت و محافظت و دیوارسازی برای محافظت میشوم یک آدم سوپر محتاط که روزها را میشمارد…
۵٫ سال ۲۰۱۲ مبارک. سالی که به هر حال شروعی نوست برای خیلیها و پایانیست برای خیلی های دیگر! و به قطع قرار نیست ملانکولیا به کره عزیز خاکی ما بخورد امسال. آنچه باید نگرانش بود اینست که از شدت مالیخولیا در آرزوی برخورد آن و آخر دنیا نباشیم !
۶٫ سال نوتان پیشاپیش مبارک !
پست شده در : ۰۱-دی-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
خواستم تفالی به حافظ بزنم به عادت معمول و اینجا بنویسم. از صبح که یادم به یلدا افتاده بدون توقف این شعر در سرم میچرخد.
خرق عادت یلداست ولی چرا نه ؟ مینویسمش اینجا…
به میمنت یلدا و تولد دوباره نور، باشد که در شبهای دراز عاشقیتان هم نور بر تاریکی پیروز شود و اگر فراقیست به سر آید و دلتان شاد باشد. یلداتان مبارک و ایام به کام!
| شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد |
|
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد |
| عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت |
|
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟ |
| ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت |
|
که محب صادق آنست که پاکباز باشد |
| به کرشمهی عنایت نگهی به سوی ما کن |
|
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد |
| سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم |
|
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟ |
| چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ |
|
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد |
| نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم |
|
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد |
| دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی |
|
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد |
| قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران |
|
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد |
پست شده در : ۲۵-آذر-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
Just discovered it was not hard to turn to an ass-hole! not hard at all! At the beginning, I thought I need quite a while to practice and learn!
Down the road, figured out could just turn to one without any practice! just a matter of decision! like that…bammm….and you could be one self centred ass!
The hard part was to accept the world did not deserve someone that is against being an ass , in order to survive, I had to re adjust my values and turn to one!
I am still in painful border of accepting that, but I know once I do, I may benefit and then there is requiem for love, passion, and collaboration. I will enjoy of being self centred and will
regret all the moments that I wasted thinking the other way around!
پست شده در : ۲۴-آذر-۱۳۹۰ | توسط : مخمل | در دسته : Uncategorized
دلیل بودن ندارم…شاید هیچ وقت نداشتم! ولی الان بیش از هر وقتی به وجود چنین دلیلی نیازمندم! در این مقطع زمانی برایم دنیا پر از مزخرف است . آدم نمیتواند نفس بکشد! خودم را میکشم تا یک گوشه کوچکش را تمیز کنم و یکی می آید کثافت میزند …خودم را جدا میکنم …باز بالاخره از آسمان گه میریزد و گند میزند به همه چیز!
لابد خودم هم جز کثافت زنندگان به گوشه لحظه ای تمیز بقیه ام! گمان نکنم استثنایی باشد…هر چقدر هم تلاش کنی نمیشود…ذات زیستن کثیف است.
آدم باید برای یک چیزی باشد. برای یک کسی باشد. وقتی بریدم از همه کسم برای آدمها بودن را برای همیشه گذاشتم کنار. حالا میدانم همه چیزیهایی را هم که برایشان تا حالا بوده ام واهیند ! فریبند! هالوسینیشنی بیش نیستند! خیلی خسته ام.
و بعله…گاهی من هم به این نقاط میرسم ….حتی اگر انکارشان کنم و تظاهر کنم چنین لحظاتی ندارم و همه آدمها خوبند و باید نیمه فیلان را دید!